یکی از همان روزهایی که انگار" روز تو نیست"
پاهایم را روی هم انداختم، خودم را توی قالی سرخ گلدار
ایوان غرق کردم و کتاب را هرچند بی حوصله و دل اشوب
باز کردم ورق زدم و رسیدم به آنجا که بزرگی میگفت:
اغلب شکستهای زندگی
برای کسانی اتفاق افتاده است که موقع تسلیم شدن
نمی دانستند چقدر به پیروزی نزدیک شده اند! "...
بیا نشانک را لای همین صفحه بگذاریم و روزهای سرد خالی از انگیزه را ،لحظه های ایستای یخ بسته را، راه های سنگی نرفتنی را، گام های سنگین برنداشتنی را
از همینجا شروع کنیم...
بیا راضی نشویم به نرفتن..!🤍
«قربانت بروم که به قدر تمام درختهای دنیاٰ دوستت دارم. چرا که فقط تو و درختها ارزش دوست داشتن دارید. چرا که سبز میشوید. هر سال سبز میشوید و تازه میشوید و سایه دارید و پر از پرنده هستید و نفستان عطر روان است و ریشههایتان در خاک، که جز خاک حقیقی وجود ندارد.»
_از نامههاٰی فروغ فرخزاد
به ابراهیم گلستان_