خودم را دوست ندارم .
این جمله ای بود که چند هفته ی مداوم،پایان هر روزانه نویسی ،ته صفحه ی دفترم مینویسم،و هربار فکر میکنم به یک شروع دوباره .
یک شروع نفس گیر. اما نمیشود.
آخر میدانید من برای یک شروع دوباره زیادی خسته ام.
آنقدری خسته که حتی خودم را دوست ندارم. برای خودم وقت نمیگذارم.
راستش چند هفته ای است که دیگر پادکست گوش نمیدهم،شعر نمیخوانم،کتاب هم نمیخوانم،عکس هایم را به زور ثبت میکنم و در آخر اگر وقتی هم بود کتاب های درسی ام را ورقی میزنم...
سردرد های وحشتناک دوباره کنج اتاقم گیرم انداخته و این دفعه امیدی برای رهایی ندارم.
چند هفته ای هست که کابوس پشت کابوس اوقات را برایم تلخ کرده است.
چند هفته ای است که خلق و خوی خوشی ندارم.
ایام دست به دست هم داده تا این بار گسسته ام کند.
چشم هایم؟ مویرگ های قرمز دیگر صاحب خانه ی آنجا شدند و گاهی برای استراحت میگذارند ما هم نفسی بکشیم البته بعدش انقدرمیسوزند که اشک میریزم.
ماه قبل بود که خانم دکتر گفت عزیزم حالت دیگر بهتر از گذشته است اما نشد که جمله ی کلیشه ای خنده ی تلخ من گریه غم انگیز تر است را به او توضیح دهم.
فاصله ام را با همه چیز و همه کس دارم زیاد میکنم.فکر کنم روزی انقدر زیاد شود که از ایران هم بیرون بزند.
در آخر ضمن ادای احترام به همه ی دوستان و هواداران خواستار این هستم که دیگر زنگ این خانه را نزنند و اگر دوست دارند خاطره ی با هم بودنمان از یاد برود از اینجا هم بروند تا شاید آبی جدیدی متولد شود.
دوستدار شما:آبی پر حاشیه🤍