نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم...
تحمل زندگی فامیلی را ندارم...
من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم...
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم.
فروغ فرحزاد
چه عشقی کردیم
مترادفش تو دهخدا و فرهنگ لغت باید بیاد "خدا" بود؛
که اگه کسی گفت کفر نشه!
ساده`
داری گریه میکنی؟ نه بابا گریه چیه؟!بارونه
داری گریه میکنی؟
نه بابا گریه چیه؟!بارونه
هدایت شده از سُـڪوتآیـنهها']
ولی امروز خاطره خوبی داشتم با آبی
صبح که از در سالن رفتم داخل مدرسه باهم رفتیم کیفمو گذاشتیم بعد من بدو رفتم سمت حیاط
آبی گفت که نمیزارن بری
گفتم چرا گفت هیچی یه یارو از ساختمونشون داره عکس میگیره از حیاطمون من اینطوری بودم که این همه جا چرا حیاط محل مورد علاقه ام
آبی فهمید خورد تو ذوقم گفت من پارتی دارم میریم بیرون😂😭
من گفتم باشه .
هیچی دیگه آبدارچیمون خانم الله یار یه پیرزن بد اخلاق که بخاطر آشنا بودند با آبی با منم مهربون شده بود اومد به رئیس شورا گفت بزا برن
اون ور نمیرن سرشونو پایین میکنن میرن
من و آبی مثل بچه های ۵ ساله به رئیس شورای مدرسه که اتفاقا دوستمون بود نگاه میکردیم اونم
چون فهمید بچه های گیری هستیم گذاشت بریم
ما هم مثل دوتا بچه حرف گوش کن سر پایین رفتیم نزدیک در، هیچی با هم رو نوشته های درو دیوارو خوندیم هوام تقریبا تاریک و بارونی بود
بعد کم کم بارون اومد ، آبی هم گفت که میخواد بعد مدت ها بره رامسر و دلش برای اونجا تنگ شده
منم محو بارون بودمو صداشو محو می شنیدم
ولی آنقدر لبخند داشتم میزدم که صورتم درد گرفته بود
با اینکه روز مدرسه پایان خوبی نداشت اما شروعش برای من قشنگ بود...
۱۹ بهمن هزار و چهارصد و یک