سیدخانم .
دیشب در یک تصمیم ناگهانی گفتیم بریم کربلا . قرار بود کلا یک اتوبوس باشیم🚌 شب ساعت ۱ گذشته بود کوله آ
نیمدونم تا کی قراره بگم "اه حیف شد :)"
از اونجایی که مامانم اینا کار دارن ،
شب موندم خونشون .
از ۷ رب صدا کرد پاشو بیا
از ساعت هفتونیم صبه چند تا موکت شستیم [ هنوز بقیش مونده ] ، صبونه خوردیم ، ظرف مرف شستم ، آشپزخونه رو مرتب کردم ، رختخوابارو جمع کردم ، الانم دارم ناهار میزارم و هنوز ساعت ۱۱ونیمه