حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
روایت دوم راننده برای نماز و شام نزدیک یه موکبی که صاحبش سر جاده ایستاده بود و هله بزوار میگفت و ب
روایت سوم
به خاطر باید زود حرکت میکردم یک روز در نجف به استراحت و البته رفتن تو صحن حضرت زهرا و تماشای گنبد قشنگ مولا گذشت، تصمیم بر این شد که جمعه بعد از نماز مغرب حرکت کنم که دوستم رو تو نجف دیدم و همسفر پیدا کردم، بعد از نماز و اذن از آقا امیرالمؤمنین به سمت باب الحسن حرکت کردیم، از باب الحسن سه چرخه گرفتیم با اینکه به راننده که شاید ١٨سالش هم نبود اصرار کردم آروم برونه اما جوری مانع و چاله ها رو رد میکرد که هیجان وجودمون به اوج خودش رسید خلاصه بعد از یه رنجر سواری ما رو نزدیک مسیری پیاده کرد که از وسط یک روستا رد میشد تو اون مسیر حال و هوای موکب ها با موکب های طریق الحسين فرق داشت خیلی ها پیش، خونشون موکب زده بودند بعضی ها از تو خونه پذیرایی ها رو میآوردن زمان دستم نبود اصلا زمان اینجا معنا نداره نمیدونم چقدر گذشت که از اون مسیر روستایی به عمود 20 طریق الحسين رسیدیم باورم نمیشد خدا باز دوباره من روسیاه رو به این مسیر آورد
درسته از عمود یک حرکت نکردم اما همون عمود 20 هم انگار امام حسین ایستاده میگه أهلا وسهلا اما تفاوتی که امسال داشت این بود که حضور امام شهید هم حس میشد از یه طرفی ناراحت از نبودنش از یه طرفی که الان با امام حسین و آقا ابوالفضل تو مشایه حواسش به زوار هست تو مسیر عکس امام شهید وحضرت آقا با هم روی کولههای زوار بود فرقی نمیکرد ایرانی باشه یا عراقی یا هرجای دیگه نه امام شهید و نه حضرت آقا منحصرا فقط برای ما نیست و من با هربار دیدن عکس امام شهید آتیشی به دلم میافتاد که حُرم اون از چشمام زبانه میزد ، کولهام سنگین بود نمیدونم چرا هرسال میگم سبک سفر میکنم اما سنگین تر از قبل میشه از امام زمان خواستم که شرمنده حضرت زينب نشم و بتونم پیاده مسیر رو بیام تو مسیر گاهی بچهها ایستاده بودن و لبیک یا حسین میگفتند گاهی عکس رهبر شهید دستشون بود، صاحب خانههایی که مبيت، مبيت میگفتند، از یه طرف مسیر صدای آشنایی بهم خوردن فنجان های قهوه به گوش میرسه و صدای قشنگ اشرب ماي يا زائر، تشنه ام شده بود رفتم سمت موکبی که آب میداد تا خواستم یکی بردارم به زبان عربی گفت یه لحظه، آب گرمه دست برد و از ته یه آب خنک بهم دادو چقدر شرمنده شدم که واسه منی که اگر لطف خدا نبود روسیاهیم برای هیچکس پوشیده نبود اینطوری همچین آدمهایی سر راهم قرار میگیرن به رسم هرساله اولین شب رو تو موکب ٢٨٥سید رضا نریمانی موندم و بعد از نماز مغرب حرکت کردم...
#مشایه١٤٤٨
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
روایت سوم به خاطر باید زود حرکت میکردم یک روز در نجف به استراحت و البته رفتن تو صحن حضرت زهرا و تم
عکسهای امام شهید و حضرت آقا بیشتر از سالهای پیش تو موکبها و مسیر گذاشته شده، تو موکبی برای استراحت کوتاه نشسته بودم زوار رو که نگاه میکردم چشمم خورد به یه خانمی که عکس حضرت آقا رو میبوسید و چقدر شیرین هست این يواشکی عرض ارادت های دلی، بعد از استراحت برگشتم به مسیر سنگینی کوله ام واقعا اذیت میکرد اما گاهی بین عمود ها حس میکردم کولهای روی دوشم نیست انگار یکی کوله رو بلند کرده، از دور صدای نماهنگهایی که تو تجمعات پخش میشد رو شنیدم خودم رو به هيئت رسوندم و با اونا همراه شدم گاهی پاها یاری نمیکرد نیاز به دوپینگ داشت رفتن با همچین کاروانهایی حکم دوپينگ رو داره، یه خانم عراقی رو ولیچر بود عکس امام شهید که روی پرچم بود رو میبوسید و محکم به سمت قلبش فشار میآورد
عمود های آخر دیگه واقعا قدم مورچهای برمیداشتم سر راه آدرس موکب اصفهانی ها رو دیدم مسیر کج کردم به سمت موکب اما انگار قسمت چیز دیگه ای بود همین که وارد حسینیه شدیم متوجه شدم که موکب ایرانی نیست عکس یه جوونی روی دیوار نصب شده بود متوجه شدم که عکس شهید هست
بعد از نماز صبح تا عصر رو قرار شدعتو موکب بمونیم
قبل از اذان ظهر یه خانم ریزه میزه از اینور به اونور حسینیه میرفت فرصت شد خدا قوتی بهش بگم متوجه شدم که مادر شهید غيث هست میگه پسرم 19 سالش بود که برای دفاع از مرقد سیدمحمد شهید شد، بعد عکس دوم رو نشون داد گفت این پسر خواهر شوهرم هست که تو جنگ داعش شهید شد و عکس نفر سوم رو نشون داد که این خواهر زاده ام هست تازه داماد بود همش چند روز ازدواج کرده بود که داعش شهیدش کرد، همشون هم تو حشد الشعبی بودند، مادر شهید غيث ميگه خوشحالم پسرم شهید شد اما دوریش برام سخته خیلی... 💔
موقع ناهار که شد خانمی که غذا آورد تعریف میکرد که 12 نفر از ما شهید شدند، اینطور که تو یک قهوه خونه نشسته بودند و داعش انتحاری میزنه و همه باهم شهید میشن،عکس سه شهیدی که میفرستم به فاصلهٔ چند روز شهید میشن تعریف میکنه میگه ما به خاطر اینکه به امام حسین برسيم و به شهدامون برسيم اربعین تمرين و امتحان خوبی هست
#مشایه١٤٤٨
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
عکسهای امام شهید و حضرت آقا بیشتر از سالهای پیش تو موکبها و مسیر گذاشته شده، تو موکبی برای استراح
خانم تعریف میکنه که شهادت امام شهید کمرمون رو شکوند چهل روز لباس مشکی پوشیدیم عزاداری کردیم، یه خانم دیگه از اهل ناصریه میگه ما موقعی که خبر شهادت امام رو شنیدیم نفهمیدیم چطوری خودمون رو به خيابان ها رسوندیم خیلی سخت بود شهادتش 💔
حسینیه امام خمینی رو آورده بود تو مسیر همین که پا روی زیلوها میزاری انگار واقعا رفته باشی بيت