5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰امام موسی صدر ، سالها پیش گفت...
#اسرائیل_شر_مطلق
❀─────「✿」─────❀
آزاده باش مانند مادر (س) 🌱
https://eitaa.com/hore_246
ـ﷽ـ
داشتم میرفتم برای مراقبی امتحان
تو ماشین، مجری رادیو در مورد سینما صحبت میکرد
نمیدونم کدوم برنامه بود
داشت میگفت:
خیلی خوشحال میشم که یک ایرانی جایزه های بین المللی بگیره
اما شمایی که میای میگی جامعه تلخ واسه همین فیلم تلخ میسازم، اونایی که فیلم شیرین میسازن دیوونه هستند؟!
چرا امثال آقای حاتمی کیا با اون سابقه در جشنواره کن فیلمشون جایزه نمیگیره، یعنی میخوایین بگید شما غول سینما هستید که جایزه میگیری!
يا اون لباس هایی که در فرش قرمز میپوشید،علاوه بر اینکه تبلیغ تبرج هست، با اصالت ایرانی صنمی نداره ، شما فرهنگ داری،ریشه داری.
راست میگه دیگه
واقعا حرف حق جواب نداره.
❀─────「✿」─────❀
آزاده باش مانند مادر (س) 🌱
https://eitaa.com/hore_246
گاهی حواس پرتی در یک کاری، تلنگری هست که بفهمی همه چی دست اون بالایی هست، مغرور نشو به کارت، به حرفت و....
ممنون اوستا کریم که اینجوری هوامون رو داری 💚
هدایت شده از KHAMENEI.IR
Khamenei.ir4_6008149662119236085.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
#کلیپ_صوتی | امام باقر(ع)؛ رهبر فکری و فرمانده انقلابی شیعیان
🗓هفتم ذیالحجه، سالروز شهادت امام محمد باقر(علیهالسلام)
💻 Farsi.Khamenei.ir
گر سرم در سرِ سودات روَد، نیست عجب
سرِ سودای تو دارم، غمِ سر نیست مرا.
- امیرخسرو دهلوی-
الی الحبيب عراقی ❤️
❀─────「✿」─────❀
آزاده باش مانند مادر (س) 🌱
https://eitaa.com/hore_246
سفرنامه الي الحبيب
الان که دارم این مطلب رامینویسم
برای نماز صبح ایستادیم ساعت 4صبح هست
حدود نیم تا چهل دقیقه هست که از مرز حرکت کردیم
مرز به طرز جذابی شلوغ بود.
برگردیم چند ساعت عقب تر
ساعت 19:19دیگه اذان مغرب گفته، نماز میخونم، اسنپ رو میگیرم، از اقبال خوبم راننده دو کوچه بالاتر بود و من هنوز کامل ماده نشدم ، خلاصه یکی رو میفرستم به راننده خبر بده که صبر کنه،
تند تند کوله و کیفم رو برمیدارم با خانواده سرشام بودند سرپایی خداحافظی میکنم،مامان میگه : عادت کردیم به رفتنهات فکر کن بدرقه کردیم 🙂 کاسه آب هم ریختیم
ولی واقعا داداشم اومدم و آب پشت سرم ریخت
تو ماشین دونه دونه وسایلی که باید همراهم باشند رو مرور میکنم که یهو یادم میاد بطری آب که گلاب زده اونم تگری شده رو فراموش کردم، دیرم شده بود، مجبور شدم از خیرش بگذرم فقط خبر دادم که دربیارنش نترکه ،نمیدونم چرا از قبل چک نکردم.
بعد از ده دقیقه رسیدم محل قرار، دوستم رو دیدم اسم هامون رو خوندن و سوار ماشین شدیم، مسیر به توسل و دعا و صحبت و خاطره و شوخی گذشت، رسیدیم مرز.
از سمت ایران خلوت بود، گفتیم زود بریم که شلوغ نشه، تا از سالن زدیم بیرون،رسماً مغزمون فاز به فاز شد، این همه جمعیت از کجا، انگار شروع پیاده روی اربعین بود، اینقدر شلوغ که گفتن نداره، رفتیم تو صف و خودمون رو برای ایستادن با کوله و فشار جمعیت و.... آماده کردیم.
ادامه دارد.....
خیال میکردیم حالا نهایتا ربع ساعت، بیست دقیقه این شلوغی شکسته میشه و حرکت میکنیم اما تا موقعی که گذرنامه از سمت عراق مهر بخوره نزدیک به 2 ساعت طول کشید، سمت راست این راهرو، گنبدی با چراغ سبز رنگ به چشم میخورد که بیشک برای آن جمعیت آشنا بود، هرکسی هم نمیشناخت یا کسی آنجا را معرفی میکرد یا خودشان میپرسیدند،
شلمچه...
جایی که بیشتر از همهی مناطق ها بوی مادر را میدهد
گوش دل بسپاری ذره ذرهٔ خاک این منطقه حرف برای گفتن دارد، هنوز هم صدای مناجات مردان روح الله در شب عملیات شنیده میشود. در طول مدتی که خود را همکلام خاک آنجا کرده بودم نوحهای در ذهنم خوانده میشد،
آخرشِ قشنگه
وقتی که حسین با مادرش میاد قشنگه
ذهنم سرشار از حس و کلمات بود اما شرایط اجازه نوشتن نمیداد و فقط تکرار آنها در ذهنم نصیبم شدهبود.
شلمچه نمادی هست برای جهانیان که تا وقتی محور خدا باشد و امام جامعه مجری دستورات خدا باشد، علاوه بر اینکه عزاداری و راه اباعبدالله مُعرف یک جامعه میشود شود، زیارت کربلایی که حسرت آن بر جان گذشتگان نقش بسته بود، حال هفتگی و شاید روزانه این مسیر خالی از زائر نمیشود.
واین از برکت امام روح الله بود.
تازه محفل انس با خاک و شهدا گرم شده بود که زمزمههای ذکر گونهخانمی منو به میان این شلوغی برگرداند. بندگان خدا از صبح تو مسیر بودن از شیراز میومدن ، دائم در حال ذکر گفتن بود و روح مرا جلا میداد، گاهی قرآن میخوند، گاهی صلوات خاصه، مشخص بود که اهل دل است، طرفِ دیگه بچهها از گرما و شلوغی و ایستادن زیاد شروع کردن گریه کردن و مادرانی که تمام مِهرشان را در کلام و آغوش قرار دادن تا فرزندشون کمی آرام بگیره، اینجا از عشق تعریف دیگری میشود این را لحظهای فهمیدم که پیرزنی قد خمیده با ردپای گذر زمان و تجربه بر صورت،چنان مشتاقانه مسیر را تحمل میکرد که رجز میخواند برای هرکسی که از دم از عشق میزند. در این میان گاهی،کسی با صدای حیدری، به نیت ائمه صلوات میفرستاد و پشت بند آن جمعیت یکصدا صلوات بلندتر، این کار در اون 2 ساعت چندبار تکرار.
خلاصه
گذرنامهها که مُهر خوردند، رفتیم کنار همسفران، حضور زدیم و نشستن همانا و تحلیل رفتن بدن همانا، هر طرف که چشم میخورد خانم یا آقا و حتی بچه از خستگی اون دو ساعت یه طرف را مخصوص خود کرد بود و استراحت جانانه میکرد، در حال تماشای این عشق بودم که صدایی به گوش رسید که میگفت الی الحبیب حرکت، رفتیم تا سوار ماشین های عراقی بشیم، مجدد منتظر موندیم قرعه به اسم ما بیفته تا سوار بشیم، سوار شدیم سریع حرکت کردیم به اولین استراحتگاه که رسیدیم راننده برای نماز ایستاد....
ادامه دارد....
شهید محمد باقر صدر
اینکه بقالی باشم در شهر شیراز زیر سایه حکومت امام خمینی، برایم دوست داشتنی تر است از اینکه مرجعیت داشته باشم زیر سایه حکومت صدام.
❀─────「✿」─────❀
آزاده باش مانند مادر (س) 🌱
https://eitaa.com/hore_246
نماز صبح رو خوندیم و سریع حرکت کردیم به سمت کاظمین
خداروشکر هوا خوب بود، مسئول اتوبوس ما یک آقای نکونامی هست که در حج و زیارت کار میکرد، ماشاء الله اطلاعات عمومی عالی، از هر جا رد میشدیم اتفاقات منطقه رو توضیح میداد،مثل اینکه، چرا مدائن، مدائن شد، در زمان صدام لعین شرایط زیارت ها چطور بود و یه سری نکات جهت منظم ماندن سفر، از خستگی زیاد مسیر به خواب گذشت، چنان خسته بودیم که سرعت زیاد ماشین، سروصداها و.... خواب ناز را تهدید نمیکرد،
ساعت یازده صبح رسیدیم کاظمین.
چقدر کاظمین بوی مشهد میدهد، چندسالی میشه که کاظمین نیومده بودم از بازار رد شدیم رسیدیم باب القبله حرم،قرار شد همگی رأس ساعت دو باب القبله حرم باشیم، رفتم سمت بازرسی، قبلا گوشی اجازه نمیدادن اما مثل اینکه اینبار اجازه میدن، وارد حرم شدیم، خیلی شلوغ نبود اما خلوت هم نبود.
همین که وارد شدیم حرم، از آخرین باری که اومده بودم خیلی تغییر کرده بود، به جماعت نماز ظهر نرسیده بودم به همی خاطر سریع نماز رو خوندم تا با خیال راحت برم زیارت، رفتم سمت ضریح، راحت زیارت کردم، یکی از زائران امام موسی کاظم (ع) رو با عنوان دکتر عراق خطاب میکرد، دیده بودم که گاهی از ماشینها پشت نویس کرده باشن امانه موسی بن جعفر، ارادتشون و اعتمادتشون رو دوست داشتم، کمی تو شبستان داخل حرم نشستم، نماز زیارت خوندم، پشت سرم یه مسجدی بود که حالت طاق مانند بود، این سبک از مساجد رد خیلی دوست دارم، خواستم بیشتر در مورد مسجد بدونم انا زمان اجازه نداد، سریع یه چرخی تو مسجد زدم و رفتم بیرون سلام آخر رو دادیم و مثل همیشه به امید برگشته، خداحافظی کامل نکردم و.....
ادامه دارد
نزدیک غروب رسیدیم سامرا
خونه امام زمان، مانند بچهای که بعد از مدتها گم شدن به خانه رسیده باشد یک نفس راحت، حس آرامش بهت دست میده.
از بازرسیها که رد شدیم، آشپزخانه حرم شام میداد
سریع شام خوردیم، رفتیم نماز، بعد از نماز وسایل رو تو سرداب امام زمان گذشتیم و بعد از استراحت با خیال راحت به زیارت رفتیم.
اول رفتیم سرداب امام زمان، حس غریبی بود، اونجا هم فقط مناجات حاج مهدی رو میطلبه، حاجی شروع کرد :
سلام اولسون منبع برکاته....
اینجا سر پایین است از شرمندگی، از بهونه برای کار نکردن، از دلیل غایب بودن امام، دل میخواد عهد ببنده اما عقل نهیب میزنه کدوم از عهدهای قبلی رو عمل کردی که اینبار با پررویی دوباره عهد میبندی، اما دل کار خود را میکند، وسط نزاع دل و عقل، یک دفعه سرداب شلوغ میشود، کاروان لبنانی ها اومده بودن، جا را به لبنانی ها دادم و رفتم سمت ضریح، نسبتا خلوت بود راحت میشد زیارت کرد و نزدیک ضریح زیارت نامه خوند، داخل ضریح رو نگاه میکنم، مزار حکیمه خاتون، امام هادی(ع) امام حسن عسکری (ع)، نجمه خاتون مادر امام زمان، به مزار ایشون بیشتر دقت میکنم یک تاجی رو مزار ایشون هست برام جالب بود، حاجت ها رو دونه دونه میسپارم به خانم نجمه خاتون ایشون وساطتت کنن، بعد از زیارت نامه دیگه وقت آماده شدن برای نماز صبح و رفتن از سامرا، وسایل رو جمع میکنیم، نماز صبح رو میخونیم و میریم سمت نجف....