تو مسیر به نجف اول تجربهی این سفر سر اصول رانندگی کردن راننده عراقی بود تا حالا تجربه نکرده بودم که اینبار قسمت شد، مدام هم نوحه و هو المولا حاج مهدی تو ذهنم پخش میشد، مخصوصا اونجا که میگه خونه بابامِ نجف...
کاش میشد این نوحه رو تزریق کرد، نه با هندزفری گوش بدی.
راننده برای نماز یک استراحتگاه ایستاد ولی برای شام یه موکب جلومون رو گرفت گفت باید بیایین شام بخورید، دورتر از همه که ایستادم، چند نفر جوون سر جاده با بیرق بزرگ سبز رنگ ایستاده بودن و ماشین ها رو برای شام نگه میداشتند، نه دنبال دیده شدن بودن نه دنبال قرار گرفتن در کادر دوربین این دنیا، اینان همونایی هستند که در کادر دوربین خدا قرار میگیرند، کاش دوربین خدا ما رو لایق بدونه و ما را ثبت کنه.
بعد شام حرکت کردیم و ساعت 12 شب رسیدیم نجف، پیش مقبره سید حکیم پیاده شدیم، به رسم هرساله گفتم میرم صحن حضرت زهرا(س) اما داداش اینا زودتر از من رسیده بودن گفتن بریم حوزه علمیه آیت الله سیستانی، شنیده بودم صفای دیگری داره اونجا، بعد که تماس گرفتم گفت نشد بریم اونجا چون یه آقایی جلوشون رو گرفت گفت حتما باید بیایین خونهٔ من، صاحب خونه با ماشین خودش اونا رو برده بود خونش، آدرس رو فرستادن و سوار تُک تُک نجفی شدم آخه با کربلا فرق دارند، ٣دینار دادم و رسیدم خونهٔ که بعدأ متوجه شدم بهش میگن ابوعباس، خانم خونه با خوشرویی تمام از زوار پذیرایی میکرد تا نماز مغرب موندم خونه ابو عباس خواستم برم ام عباس گفت اصلا نمیزارم بری باید شام بخوری بعد، یه جوری باهات صحبت میکنن که راهی جز قبول کردن نداری، موقعی خداحافظی ازم قول گرفت هر وقت اومدم نجف برم خونشون، از خونه ابوعباس تا حرم امام علی (ع) ذره ای مسافت بود تا جایی رو پیاده رفتم از یه جا بعد میخواستم آدرس بپرسم که درست اومدم یا نه که آقایی مسن، سوار ماشین دوکابین بود رایگان تا حرم میبرد چون بهم گفته بود از اونجایی که میخوای بری حرم دوره واست بیا من میرم حرم سر راه هم چندتا خانم رو سوار کردیم و ما رو سمت حرم برد، اینجا هرکس باذ هرچیزی دارد خودش را به صفوف خدام زوار الحسين میرسونه، فقط به خاطر امام حسین (ع)ای قربان این عشق، از شارع الرسول که گنبد به چشمم خورد چنان لبخندی زدم که لحظه ای فراموش کردم که الان ایام اربعین هست ولی من هروقت چشمم به گنبد میخوره ناخودآگاه لبخند میزنم از اینکه مولا نوکر خانه زاد خودش رو قابل دونست برای پابوسی، از سمت باب شیخ طبرسی دارد صحن حضرت زهرا شدم و از اونجا دارد صحن شدم هم زمان نداشتم هم واقعا با اون شلوغی نمیشه اون زیارتی که به دل بشینه رو انجام داد به همین خاطر به زیارت از دور از پشت پنجره فولاد رضایت دادم و نماز زیارت خوندم و حرکت کردم سمت مشایه، سوار سه چرخ ها شدم نفری ١ دینار تا عمود ١ میبردند، بلاخره جان به مسیری که در آن میتواند راحت نفس بکشد رسید، رسیدن دل به دلدار بماند برای لحظه ای که چشم به دو گنبد طلایی جنت الحرمین مشرف شود ...
#روایت_مشایه
برای یافتن خوشبختی خیلی نگردین، خوشبختی همین ٨٠کیلومتر نجف تا کربلاست
عمود 611 استراحت
#روایت_مشایه
حُــــــــرّهِ |☫🖤
برای یافتن خوشبختی خیلی نگردین، خوشبختی همین ٨٠کیلومتر نجف تا کربلاست عمود 611 استراحت #روایت_مشای
به دلیل نقص فنی در موکب
ییلاق میکنیم به عمود 625
ان شاء الله مجبور نشیم دوباره ییلاق کنیم
#روایت_مشایه
الان چندتا خانم عراقی دارند باهم صحبت میکنند تا الان یه اسرائیل، شیعه، ایران، محافظه کربلا و اربیل شنیدم
واقعا اولین باره که دارم تو عراق خانم هایی میبینم که بحث سیاسی میکنن
دوست دارم تو جمعشون برم اما خب
خجالت زورش بیشتره
هم اینکه شاید دوست ندارن دخالت کنم
#روایت_مشایه
حُــــــــرّهِ |☫🖤
تو مسیر به نجف اول تجربهی این سفر سر اصول رانندگی کردن راننده عراقی بود تا حالا تجربه نکرده بودم که
من معتقدم هر زائری قبل از عمود ١، خیلی فرق میکنه با آدم بعد از عمود ١ نه اینکه بخواد خودی نشون بده یا عمدا تغییر کنه نه، ذات طریق الحسین همینه، هرکس در مسیر حسین قرار بگیره ناخودآگاه تمام خوبی هاش رو میشه، حتی خوبیهایی که شاید هیحوقت ازشون خبری نبوده، عکس عمود یک ابومهدی، عمود ٢حاج قاسم و هر عمودی یک شهید را نشان میدهد که بگوید برای این مسیر خونها فدا شد و آنانی که جاماندن باید کار زینبی کنند، ناخودآگاه این نوحه در ذهنم پخش میشه یا حسین بگو شدی فدای کی که فدات میشن حالا یکی یکی.... موکب دارا با صدای بلند عشق خودرا فریاد میزنند که هله بزوّارالحسین، گاهی هم با فارسی شکسته میگن بفرما طعام، اشرب عصير، اشرب لبن و... انگار هرکس بلندتر داد بزنه عاشق تر هست، یکی یکی عمودها رو رد میکنی تو مسیر یکی جوون، یکی پیر، عرب، ایرانی، ترکمان، لبنانی، از همه نوع با انواع تفکرها، اما در یک چیز مشترک هستند و آن حول محور اباعبدالله بودن است، حسین طاهری راست میگفت حرف مشترک ما حسین است، قطعا اگر چشم دل باز بود حضرت زهرا را در بین عمودها میدیدیم که چطور هله هله میگفت به زائرا، چون آخر شب بود یه سری هم میومدن به اصرار جلوی زوار رو میگرفتند که مبیت، تبرید موجود، اگر هم نتونسته باشن حرفشون رو برسونن با اشاره دوتا دستاش رو هم میزاشت و زیر سرش قرار میداد که یعنی جای خواب
یکی جلوم رو گرفت که وین حجيه يعني کجا حاج خانم سریع بهم عطر زد و رفت
بچه هایی که تو مسیر لبیک یا حسین میگن، خدایا چقدر دلتنگ این صحنه ها بودم، تفاوت مشایه امسال با سالهای پیش، استفاده از عکس حضرت آقا در موکبهای عراقی هست، یعنی نسبت به سال های قبل بیشتر شده و این از برکات وعدههای صادق است، روی یکی از بنرها نوشته بود جمهوری اسلامی ایران ضد استکبار. و من برای چندمین بار خداروشکر میکنم که یک ایرانی هستم اصلا پرچم ایران رو میبینم مثل موقعی که گنبدها رو میبینیم، لبخند میزنم، همچین لبخندی شیرین به جانم مینشیند
موکب ها رو دونه دونه رد میکنم، خادمی دوزبانه داد میزد شیر با عسل، نخواستم بردارم که پیرمردی گفت بیا بردار خوشمزه هست نتونستم رد کنم، خادم هم چنان سینی رو
پایین آورد که من راحت تر لیوان رو بردارم اما من حتی لایق خم شدن کمر این خادم هم نیستم، خدایا تو اگه ستار العيوب نبودی مردم سلامم رو هم علیک نمیگفتند چه برسه به خم شدن خادم، به عشق امام حسین شیر رو میخورم
#روایت_مشایه
حُــــــــرّهِ |☫🖤
من معتقدم هر زائری قبل از عمود ١، خیلی فرق میکنه با آدم بعد از عمود ١ نه اینکه بخواد خودی نشون بده
، کم کم نزدیک اذان میشه برنامه ریخته بودم که نماز صبح موکب امام رضا باشم خودم رو رسوندم به موکب، واقعا هم موکب خوبی هست کولهای که هیچوقت سبک نمیشه رو رو زمین گذاشتم و مستقر شدم، گاهی میگم بار گناهم از این کوله هم سنگین تر هست اما خدا نمیخواد نشونم بده، تا نماز ظهر استراحت کردم بعد از نماز گفتن پایین سفره انداختن برای ناهار، از پلهها که اومدم بیرون سیدرضا نریمانی رو دیدم که مردم باهاش عکس میگرفتند، من همیشه به دوستم میگفتم اربعین من رو به تمام آرزوهام میرسونه مثلا هيئت حاج مهدی، سید رضا، حاج میثم و.. به غیر از اربعین دیدن و استفاده از مراسماتشون برای من غیرممکن هست. خلاصه ناهار میخورم دوباره استراحت تا شب بعد از نماز مراسم سیدرضا رو شرکت میکنم و بعد از شام، مشایه رو شروع میکنم با خودم عهد میبندم که امشب باید ٧٠٠ عمود رو پر کنم و هر ١٠٠تا عمود چند دقیقه استراحت ، موکب ها رو پشت سر میزارم حتی دوغ و شربت لیمو عمانی هم توجهم رو جلب نمیکنه، بعد از چندساعت در رقابت نفس و دوغ، دوغ یک بر صفر مقاومتم را میشکند و مسیر کج میکنم سمت لیوان هایی که پر از دوغ بودن نمیدونم چرا مزه این دوغ با بقیه فرق داشت تا حالا نچشیده بودم، میخواستم حین راه رفتن دوغ بخورم دیدم نمیشه مجبور شدم بشینم، از توقف هيچوقت خوشم نیومده حتی وقتی تو ماشین پشت چراغ قرمز میایستم با چه جون کندنی اون لحظه رو صبر میکنم،گاهی تو مسیر کم میآوردم اما به خودم میگفتم خجالت بکش یا مثلا عمود ٣٠٠ باشم میگفتم ١٠تا عمود چیزی نیست برو اونجا استراحت کن به ٣١٠ که میرسیدم عمود ها رو پیش پیش میشمردم و میگفتم ١٠تا عمود همینقدر فاصله هست؟؟! بابا چیزی نیست بدون وقفه حرکت میکردم، این سفر درسته تنها که باشی عالمی هست واسه خودش، اما خب من که عادت کرده بودم با دوستم باشم دلم واسه بحث های تو مسیر، تحلیل ها، گاهی از خستگی به همدیگه تکیه دادن، یکی عقب يکی جلو موندن و.... جای این قسمت تو سفرم کم بود، دوباره پیرمرد اینبار ایرانی گفت نسکافه من مقاومت کردم آخه خوابم میپرید یه جوری گفت بیا بخور خوشمزه است نتونستم نه بگم، یهو دلم هوس شوربای عراقی کردم ، چندتا موکب جلوتر دیدم دارن شوربا میدن، باز امام حسین نوکر خانه زادش رو شرمنده کرد، یه دوغ هم میخورم،تو مسیر کم که میآوردم با نوحه دوپینگ میکردم
نزدیک اذان صبح بود و عمود ٧٠٠ که هیچ هنوز به ٦٠٠ نرسیده بودم، دیدم دارند بستنی میدن تو اون هوای گرم چسبید، بعد از اون انگار بارم سبک تر شده بود، سبک تر راه میرفتم حتی تندتر از قبل، به جمعیت نگاه که میکردم یهو از دهنم رد شد که میشه منم یه روزی برای امام حسن اینطوری مشایه برم 😢 خدا میدونه که من مدیون حسنم اگر سینه زنم
خودم رو به عمود ٦١١ راضی میکنم و برای نماز وارد موکبی میشم نماز میخونم خواستم اونجا بمونم که مجبور شدم بیام چندتا موکب جلوتر الان که دارم این رو مینویسم تو موکبی هستم بین عمود ٦٢٥/٦٢٦ و بدترین حال رو دارم انگشترم که همیشه باهام بود گم شده نمیدونم حکمتش چیه که همیشه باید اولین ها رو گم کنم چندسال پیش تو اربعین اولین تسبیح، حالا هم اولین انگشتر، انگشتری که٨سال از من جدا نشده بود حتی راضی نمیشدم انگشتر دیگه ای بخرم چه برنامه ها برای انگشترم داشتم آخه شاهد خیلی چیزهای خوب بود💔
تو موکب که با خانمهای عراقی همکلام میشدم تعجب میکنن که تنها اومدم سفر و عربی بلدم خیلی ها نمیدونن که تو ایران عرب هم هست، گاهی هم فکر میکنن زبان فارسی رو بیرون رفتیم کلاس و یاد گرفتیم اصلا تصورشون از ایران و مردم ایران با واقعیتی که داریم زندگی میکنیم خیلی متفاوت هست هنوز فکر میکنن، مثلا خانمی ازم پرسید شما دامدار هستید؟ فکر میکنن تنها شغل همینه یا شهرتون خوبه؟ و... برای همدیگه تعریف میکنن که ببینش تنهایی اومده، دوتا زبان بلده و.... ، ناهار ماهی داده بودن اما من به خاطر سردردم نتونستم بخورم، تو این گرما هم به خاطر انگشترم چندتا عمود عقبتر رفتم، تو مسیر چندتا زائر بودن که گرما هم مانع پیاده روی آنها نشده بود من میگم شاید میخوان بگن امام حسین ذرهای میخواییم مثل شما گرما رو بچشیم اما این کجا و آن کجا!!! تو یک موکب هندونه میدادن اما اونقدری فکرم درگیر انگشترم بود میل به هیچ چیز نداشتم حتی آب تو اون گرما، تو موکب قبلی هم نبود و با قیافه آویزون برگشتم، تو برگشت سه توتهای برام بوق زد ناخودآگاه نگاهش کردم دیدم با دختراش لقمه پخش میکنه یکی سمتم گرفت و منم برداشتم، به موکب که میرسم کوله ام رو دوباره بهم میریزم اما اونجا هم نبود، یه لحظه یادم میاد تو روضه دیشب یه چیز به ذهنم اومد شاید به همین خاطر هست انگشترم به طرز عجیبی گم شده...
قربان آن آقا که انگشت و انگشتر ندارد 😢❤️🩹
#روایت_مشایه
حُــــــــرّهِ |☫🖤
انگشتر و تسبیحم قرار بود فقط زائر مکه و مدینه باشند، اما آنها میدانند که دل صاحبشون مجنون کیست! بع
انگشتری که دیگر نیست... ❤️🩹
یعنی میشه پیدا بشه