eitaa logo
حُــــــــرّهِ |☫🖤
80 دنبال‌کننده
644 عکس
205 ویدیو
10 فایل
#العزه_لله إِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَجِهادٌ یک حرهٔ حسنی‌ حضرتِ مادر (س)🌿 اینجا قلم، قلم‌خداست کلمات، کلمات‌خداست عکس‌خالقش خداست از لنز‌خدا ما کی باشیم؟! جز یه دل سوخته‌معلم با دغدغه‌های‌انقلابی🪴 حُرّهِ در بله : https://ble.ir/sin_hore
مشاهده در ایتا
دانلود
حُــــــــرّهِ |☫🖤
من معتقدم هر زائری قبل از عمود ١، خیلی فرق میکنه با آدم بعد از عمود ١ نه اینکه بخواد خودی نشون بده
، کم کم نزدیک اذان میشه برنامه ریخته بودم که نماز صبح موکب امام رضا باشم خودم رو رسوندم به موکب، واقعا هم موکب خوبی هست  کوله‌ای که هیچوقت سبک نمیشه رو رو زمین گذاشتم و مستقر شدم، گاهی میگم بار گناهم از این کوله هم سنگین تر هست اما خدا نمیخواد نشونم بده، تا نماز ظهر استراحت کردم بعد از نماز گفتن پایین سفره انداختن برای ناهار، از پله‌ها که اومدم بیرون سیدرضا نریمانی رو دیدم که مردم باهاش عکس می‌گرفتند، من همیشه به دوستم میگفتم اربعین من رو به تمام آرزوهام میرسونه مثلا هيئت حاج مهدی، سید رضا، حاج میثم و.. به غیر از اربعین دیدن و استفاده از مراسماتشون برای من غیرممکن هست. خلاصه ناهار میخورم دوباره استراحت تا شب بعد از نماز مراسم سیدرضا رو شرکت میکنم و بعد از شام، مشایه رو شروع میکنم با خودم عهد میبندم که امشب باید ٧٠٠ عمود رو پر کنم و هر ١٠٠تا عمود چند دقیقه استراحت ، موکب ها رو پشت سر میزارم حتی دوغ و شربت لیمو عمانی هم توجهم رو جلب نمی‌کنه، بعد از چندساعت در رقابت نفس و دوغ، دوغ یک بر صفر مقاومتم را می‌شکند و مسیر کج میکنم سمت لیوان هایی که پر از دوغ بودن نمیدونم چرا مزه این دوغ با بقیه فرق داشت تا حالا نچشیده بودم، میخواستم حین راه رفتن دوغ بخورم دیدم نمیشه مجبور شدم بشینم، از توقف هيچوقت خوشم نیومده حتی وقتی تو ماشین پشت چراغ قرمز می‌ایستم با چه جون کندنی اون لحظه رو صبر می‌کنم،گاهی تو مسیر کم می‌آوردم اما به خودم میگفتم خجالت بکش یا مثلا عمود ٣٠٠ باشم میگفتم ١٠تا عمود چیزی نیست برو اونجا استراحت کن به ٣١٠ که می‌رسیدم عمود ها رو پیش پیش می‌شمردم و می‌گفتم ١٠تا عمود همینقدر فاصله هست؟؟! بابا چیزی نیست بدون وقفه حرکت می‌کردم، این سفر درسته تنها که باشی عالمی هست واسه خودش، اما خب من که عادت کرده بودم با دوستم باشم دلم واسه بحث های تو مسیر، تحلیل ها، گاهی از خستگی به همدیگه تکیه دادن، یکی عقب يکی جلو موندن و.... جای این قسمت تو سفرم کم بود، دوباره پیرمرد اینبار ایرانی گفت نسکافه من مقاومت کردم آخه خوابم می‌پرید یه جوری گفت بیا بخور خوشمزه است نتونستم نه بگم، یهو دلم هوس شوربای عراقی کردم ، چندتا موکب جلوتر دیدم دارن شوربا میدن، باز امام حسین نوکر خانه زادش رو شرمنده کرد، یه دوغ هم میخورم،تو مسیر کم که می‌آوردم با نوحه دوپینگ می‌کردم نزدیک اذان صبح بود و عمود ٧٠٠ که هیچ هنوز به ٦٠٠ نرسیده بودم، دیدم دارند بستنی میدن تو اون هوای گرم چسبید، بعد از اون انگار بارم سبک تر شده بود، سبک تر راه می‌رفتم حتی تندتر از قبل، به جمعیت نگاه که می‌کردم یهو از دهنم رد شد که میشه منم یه روزی برای امام حسن اینطوری مشایه برم 😢 خدا میدونه که من مدیون حسنم اگر سینه زنم خودم رو به عمود ٦١١ راضی می‌کنم و برای نماز وارد موکبی میشم نماز میخونم خواستم اونجا بمونم که مجبور شدم بیام چندتا موکب جلوتر الان که دارم این رو می‌نویسم تو موکبی هستم بین عمود ٦٢٥/٦٢٦ و بدترین حال رو دارم انگشترم که همیشه باهام بود گم شده نمیدونم حکمتش چیه که همیشه باید اولین ها رو گم کنم چندسال پیش تو اربعین اولین تسبیح، حالا هم اولین انگشتر، انگشتری که٨سال از من جدا نشده بود حتی راضی نمی‌شدم انگشتر دیگه ای بخرم چه برنامه ها برای انگشترم داشتم آخه شاهد خیلی چیزهای خوب بود💔 تو موکب که با خانم‌های عراقی همکلام می‌شدم تعجب می‌کنن که تنها اومدم سفر و عربی بلدم خیلی ها نمیدونن که تو ایران عرب هم هست، گاهی هم فکر میکنن زبان فارسی رو بیرون رفتیم کلاس و یاد گرفتیم اصلا تصورشون از ایران و مردم ایران با واقعیتی که داریم زندگی می‌کنیم خیلی متفاوت هست هنوز فکر میکنن، مثلا خانمی ازم پرسید شما دامدار هستید؟ فکر میکنن تنها شغل همینه یا شهرتون خوبه؟ و... برای همدیگه تعریف میکنن که ببینش تنهایی اومده، دوتا زبان بلده و.... ، ناهار ماهی داده بودن اما من به خاطر سردردم نتونستم بخورم، تو این گرما هم به خاطر انگشترم چندتا عمود عقب‌تر رفتم، تو مسیر چندتا زائر بودن که گرما هم مانع پیاده روی آنها نشده بود من میگم شاید میخوان بگن امام حسین ذره‌ای میخواییم مثل شما گرما رو بچشیم اما این کجا و آن کجا!!! تو یک موکب هندونه میدادن اما اونقدری فکرم درگیر انگشترم بود میل به هیچ چیز نداشتم حتی آب تو اون گرما، تو موکب قبلی هم نبود و با قیافه آویزون برگشتم، تو برگشت سه توته‌ای برام بوق زد ناخودآگاه نگاهش کردم دیدم با دختراش لقمه پخش میکنه یکی سمتم گرفت و منم برداشتم، به موکب که می‌رسم کوله ام رو دوباره بهم می‌ریزم اما اونجا هم نبود، یه لحظه یادم میاد تو روضه دیشب یه چیز به ذهنم اومد شاید به همین خاطر هست انگشترم به طرز عجیبی گم شده... قربان آن آقا که انگشت و انگشتر ندارد 😢❤️‍🩹
لقمه از دست پدر و دوتا دختراش
نوشمک به نیت یک دوست ❤️