771.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
أبوعلي خادم حرم سید الشهدا علیه السلام هست، یک سالی بابت خدمتهای فراوان ایشون، عتبه امام حسین علیه السلام قطعه ای از سنگ مزار امام حسین بعد از تعویض رو بهش هدیه میدن، سنگ رو که بو کنی فکر میکنی همین الان عطر بهش زدن، اما خود ابوعلی تعریف میکنه میگه موقعی که سنگ رو چندسال پیش بهم هدیه دادن این بو رو داشت، الانم هم با گذر چندسال بازهم همون بو رو میده،
من همش به زیر سنگ دست میکشیدم که نزدیک ترین قسمت به امام هست،
کاش میشد بوش رو عکس گرفت.
84.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_دیدی یکی خودش رو تو آتیش بندازه؟
+آره
_کی؟ کِی؟
+من، وقتی از کربلا با کولهای از لباسهای کثیف و کفشهای غبار گرفته و هزاران عکس یادگاری برمیگردم.
کاش که برگردد زمان به عقب
ممنونم که اومدی تو زندگیم امام حسین ♥️
هدایت شده از حاج مهدی رسولی
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
« دور از تو حسین
من بی حوصلم »
🎙 با نوای: حاج #مهدی_رسولی
🗓 دوشنبه ۲۰ مرداد ماه ۱۴۰۴
شب دوم ویژه مراسم اربعین حسینی ۱۴۴۷ در کربلای معلی
📍 موکب هیأت ثارالله زنجان، قرارگاه کربلا
[ @mahdirasuli_ir ]
[ @sarallah_zanjan ]
من حال پس از سقوط را میفهمم
آشفتهام این خطوط را میفهمم
برگشتهام از بهشتِ بینالحرمین
آدم شدهام... هبوط را میفهمم
محمدعلی دُرریز
حُــــــــرّهِ |☫🖤
تو لحظات آخر از کنار خانوادهای رد میشم دوتا دختر سوار کالسکه بودند دخترک کالسکه اول میگفت:کربلا خو
ساعت ده شب، روز جمعه شده بود، ابوعلی و هم ام علي خیلی اصرار کردند که نرم، این چه اومدنی بود بیشتر بمون، اما چه کنم که شرایط من رو به برگشت مجبور کرده بود، ام علي گفت بعد از شام برو، گاراژ نزدیک ماست، دیگه تا شام را گذاشتیم و تمام شد نزدیک ساعت ١٢شده بود، دیگه کولهام رو برداشتم و حرکت کردم، ام علي تا سرکوچه همراهم اومد، بعد از خداحافظی جانانه سمت گاراژ رفتم، کمی که از حرم دور شدم ناخودآگاه سمت حرم چرخیدم و سلام آخر را دادم، دلگیر برگشتم به مسیر، قبلا برای انتقال زوار به مرزها شرکت عتبه از اتوبوس استفاده میکرد اما اینبار ون گذاشته بود، مسئول ماشینها گفت کجا میری گفتم شلمچه گفت بیا، سوار ون که شدم راننده گفت یه خانمی تنهاست کنار اون بشین، سلام کردم و کنارش نشستم، سر صحبت که باز شد فهمیدم افغانی هست و تو مشهد کار میکنه گفت که اقامت دارم، قرار بود ساعت٢ حرکت باشه،اما ون نزدیک ساعت ١پر شد و حرکت کردیم، همین که حرکت کردیم، اختیار اشکهام رو از دست دادم و بهشون اجازه دادم سرریز بشن، داشتم خیابونهایی که رد میکردم را با حسرت میدیدم که چشمم به ماه خورد ازش عکس گرفتم، به ماه سپردم که هرشب سلام من رو به ارباب برسونه، حتی به ماه هم حسادت کردم که هرشب قرار عاشقی دارد و من باید دور باشم، نوحه رو تو هندزفریهام پخش کردم و دل از این دنیا کندم، نمیدونم چقدر گذشت که چشام سنگین شد، بین مسیر هي بیدار میشدم تا اینکه اذان گفت، راننده کنار یه چادر تو بیابون نگه داشت تا نماز بخونیم، اطراف رو نگاه کردم دیدم هیچکس به غیر از اونا تو این بیابون نیست، واقعا اونا عشق رو معنی دیگهای دادن، ما چند روز پیاده میریم با انواع و اقسام پذیرایی و بعد برمیگردیم، اما اونا بدون هیچ توقعی خیمهای گذاشتن تا در این بیابان امیدی باشند برای زائری، من رو یاد خیمهٔ دُلهَم زهیر انداخت، نماز رو خوندیم، آقایون موکب تخم مرغ و همراه با گوجه سرخ میکردند و همراه با صمون و چایی به زائر میدادند، از اونجایی که سرماخوردگی من رو مورد عنایت قرار داده بود، میل به هیچ غذایی نداشتم سوار ماشین شدم یکم بعد زوار برگشتن و حرکت کردیم، دوباره چشام سنگین شدن تا موقعی که اولین زائر پیاده شد، بیدار که شدم فکر کردم به مرز رسیدم اما هنوز تو بصره بودیم تازه متوجه شدم که به غیر از ٥ نفر همهٔ مسافرا عراقی بودند، ماشین که خالی شد دیدم راننده مسیر کج کرد سمت خونهاش، گفت من میخوام یکم استراحت کنم شما هم یه صبحونهای بخورید، ما ٥ نفر اعتراض کردیم که فقط نیم ساعت تا مرز مونده و این اولین باره که همچين اتفاقی میافته و.... خلاصه راننده ما رو قانع کرد، آقایون خونهٔ راننده و خانم ها اگر اشتباه نکنم خونهٔ خواهر راننده یا همسایهٔ راننده رفتیم، همین که وارد شدیم خانمهای خونه با خوشرویی تمام به ما خوش آمد گفتند و سریع ما رو به اتاقی راهنمایی کردند، وارد اتاق که شدیم روبروم عکس بزرگی از آیت الله سیستانی رو دیوار بود، خانم خونه بالشت و پتو آورد که استراحت کنیم خیلی اصرار کرد که تشک هم بیاره اما واقعا نیاز نداشتیم، یکم بعد دوباره اومد گفت صبحونه براتون بیارم با کلی اصرار قبول کردیم، یه سینی که توش پنیر، مربا، دوپیازه (تخم مرغ و پیاز)، خامه، چایی و صمون گذاشته بودند، بدون هیچ خجالتی از خجالت معده در اومدیم، صبحونه با تحلیل اوضاع گذشت، دختر خانم خونه اومد سینی رو برد، ما هم به ادامه تحلیلها گذشت اینبار درخصوص انتخابات بود، حاج خانم میگفت من با اینکه حق رأی نداشتم اما طرفدار آقای جلیلی بودم، وسط صحبت ها بودیم که صدامون زدند که باید بریم، آقای خونه گفت اینجا منزل خودتونه بیشتر بمونید و میدونم که این حرف ها اصلا تعارف نبوده هرچی بر زبون میآوردند، حرف دلشون هم بود، کلی ازشون تشکر کردیم و سوار ون شدیم، نیم ساعت بعد رسیدیم مرز، درسته که کربلا پیش امام حسین حال دلمون خوبه دوری هم ازش سخته، ولی برگشت به وطن که حکم آغوش مادر رو داره حلاوت دیگهای داره، یه مسیری رو طی کردیم تا رسیدیم به مرز ایران، اون لحظهای که چشم به پرچم سه رنگ میافته که تکان خوردنش دل را به وجد میآورد ، یه حالت آرامش، یک لبخند از سر شوق، به جان هر ایرانی میافتد برای من که اینطور هست، درست است دل به پرچم گنبد گره خورده اما وطن جان ماست، اصلا همین که مرزبانان ایرانی رو میبینی دلت وا ميشه خدایی هیچ جای جهان چهره معصوم مرزبانان ما رو نداره، خدا حفظشون کنه ان شاء الله...
حُــــــــرّهِ |☫🖤
تو لحظات آخر از کنار خانوادهای رد میشم دوتا دختر سوار کالسکه بودند دخترک کالسکه اول میگفت:کربلا خو
گذرنامهام از سمت ایران که مُهر خورد و رسماً وارد خاک وطنم شدم خداروشکر کردم بابت اینکه تو این دنیا در جایی به دنیا آمدم که اسمش ایران است و شیعه خانهٔ امام زمان است، هر جا عکس حضرت آقا رو میدیدم ناخودآگاه قربون صدقهاش میرفتم، از گیتها رد میشم و به سمت ماشینها برای اهواز میرم، حدود نیم ساعت طول کشید تا ماشین پر بشه، به خرمشهر که میرسیم تمام رشادتهای مردان دفاع مقدس که تا به امروز شنیده بودم از جلو چشام رد میشن، بغضی گلوم رو میگیره، بغضی از مظلومیت رزمندهها و خرمشهر و غروری شیرین از ایستادنمون به جانم مینشیند بعد از خرمشهر مسیر تا حدودی به سکوت گذشت وسطهای مسیر بودیم که
یکی از مسافرا با راننده در خصوص ماشین و وسایلش شروع به صحبت کرد و من با خدا خدا میکردم که بحثشون طول نکشه چون جلو نشسته بودم سرماخوردگی هم جونم رو گرفته بود، خداروشکر بحثشون زود تمام شد و نزدیک های اذان ظهر رسیدم خونه.
همین که وارد اتاقم شدم متوجه بستهای از پست شدم آدرس فرستنده رو که دیدم متوجه شدم نشر انقلاب اسلامی هدیهای فرستاده، بسته رو که باز کردم دیدم کتاب همرزمان حسین رو فرستاده.
#روایت_برگشت به وطن