eitaa logo
فروشگاه تنگه اُحد ایران(سیستان)
9.8هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
3.6هزار ویدیو
34 فایل
فروشگاه صنایع دستی و سوغات سیستان 🔸با هدف ایجاد اشتغال و فروش محصولات خانواده های کم برخوردار روستاهای منطقه سیستان 📲آیدی جهت سفارش: @sistan 📦ارسال رایگان به تمام نقاط کشور📦 🔹زیر مجموعه مرکز نیکوکاری امام رضا(ع)
مشاهده در ایتا
دانلود
فروشگاه تنگه اُحد ایران(سیستان)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸🍃 🌸 #رمان_چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن #قسمت_بیست_و_دوم ﻣﻨﻮ ﺩﯾﺪ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸🍃 🌸 ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﺎﺩﺭﻣﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ، ﻭﻟﯽ ﻧﻪ ﺍﺻﻼ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻭﻥ ﭼﺎﺩﺭﯼﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺰﺍﺭﻡ؟؟ ﻣﻦ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻡ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺷﺪﻡ . ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎﺷﻢ ﻧﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﺞ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﭼﺎﺩﺭﻣﻮ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﺪﺍﺭﻭ ﭼﯽ ﺑﺪﻡ؟ ﻭﻟﯽ، ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻤﺶ ﺑﻮﺩ؟ ﻣﻨﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﮑﺸﻮﻧﯽ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺷﺪﻡ ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯽ؟ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺭﺳﻤﺶ ﻧﺒﻮﺩ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﻣﻨﻮ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﺑﺴﯿﺞ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻥ ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ؟ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺟﺎ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺑﺸﻢ؟ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ … ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ، ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻨﻢ . ﻫﺮﺟﺎ ﻣﯿﺮﻡ، ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﻫﻤﺶ ﯾﺎﺩ ﺍﻭﻧﻢ ﯾﺎﺩ ﻻ ﺍﻟﻪ ﺍﻻ ﺍﻟﻠﻪ ﮔﻔﺘﻨﺎﺵ، ﯾﺎﺩ ﺣﺮﻓﺎﺵ، ﯾﺎﺩ ﺍﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﺗﻮﯼ ﺳﺠﺪﻩ ﻧﻤﺎﺯﺵ ، ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ، ﻫﯿﭽﯽ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺍﺯ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﺣﺘﯽﺟﻮﺍﺏ ﺳﻤﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻫﻤﺸﻮﻧﻮ ﺑﻼﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺞ ﻣﻦ ﺭﻭ ﯾﺎﺩ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﻡ ﭘﯿﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪ - ﺳﻼﻡ … ﺭﯾﺤﺎﻧﻪ ﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﯿﺎ ﺩﻓﺘﺮ ﺑﺴﯿﺞ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﻡ …ﺣﺘﻤﺎ ﺑﯿﺎ … ( ﺯﻫﺮﺍ ) ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺬﺍﺷﺘﻢ . ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻣﺪ - ﺭﯾﺤﺎﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﯿﺎ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ! ﺍﮔﻪ ﻧﯿﺎﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺴﭙﺎﺭﻣﺖ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﯾﺎﻧﻪ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ؟؟؟ ! ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﯾﻌﻨﯽ؟ ! ﺁﺧﻪ ﺑﺮﻡ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ؟ ﺑﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﺩﻟﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺸﻪ؟ ﻭﻟﯽ اﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯﺵ، ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺑﺸﻪ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﺯﺷﺘﺸﻮﻧﻪ ﻧﻪ ﻣﻦ … ﺍﺻﻼ ﺑﺮﻡ ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﺩﻟﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺸﻪ ؟ ﻧﻤﯽﺩﻭﻧﻢ … ﺩﻟﻤﻮ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﻡ ﺳﻤﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . ﺭﺍﺳﺘﯿﺘﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺪﺕ ﺍﺻﻼ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻨﻢ . ﮐﻢ ﮐﻢ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﻡ ﺳﻤﺖ ﺩﻓﺘﺮ، ﺗﻮﯼ ﻣﺴﯿﺮ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩﻡ … ﺻﺪﺑﺎﺭ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺯﻫﺮﺍ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻡ، ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺮﻡ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﻓﻘﻂ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﺸﺴﺘﻪ، ﺗﺎ ﻣﻨﻮ ﺩﯾﺪ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﭼﺸﻤﻬﺎﺵ ﻗﺮﻣﺰﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ . - ﺣﺪﺱ ﺯﺩﻡ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺳﯿﺪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻩ . و ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺳﻼﻡ ﮔﻔﺘﻢ .. : 💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐 بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯 🌸 🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
فروشگاه تنگه اُحد ایران(سیستان)
📙 #رمان_پناه #قسمت_بیست_و_دوم ✍🏻فرشته با چشم های گرد شده می گوید: _باز که ترش کردی زود +آره چون از
📙 ◀️ ✍🏻چادر را با اکراه می اندازم روی زمین ولی هنوز دو دلم یاد حرف های افسانه می افتم " مگه یه چادر سر کردن چقدر سخته که اینهمه بخاطرش تو روی منو بابات وایمیستی ؟ تو از بس لجبازی روز به روز داری بدتر می شی و اگه اینجوری پیش بری آخرش آبروی این بابای مریضت رو می بری ! حالا من به درک ، بیا به دین و ایمون داشته و نداشته ی خودت رحم کن و وقتی مهمون میاد خونه یکم خودتو جمع و جور کن حداقل بخدا انقدرام که تو سختش می کنی بد نیستا !" تمام سال های گذشته انقدر این ها را شنیده بودم که مغزم پر بود اما حالا فرشته خواهش کرده بود ، لحنش شبیه توپیدن های افسانه نبود ، اینجا همه چیز آرامش دارد فقط کاش شهاب نبود ! روسری ام را گره می زنم و چادر را بر می دارم ، توی هوا بازش می کنم و غنچه های ریز و درشت مخملی اش دلم را می برد جلوی آینه می ایستم و به خود نیمه محجبه ام لبخند می زنم ! نمی دانم خودم را مسخره کرده ام یا نه با آثار آرایشی که هنوز از صبح مانده و موهایی که از زیر روسری به بیرون سرک کشیده اند ،چادر سر کرده ام ! دوست دارم عکس العمل شهاب را ببینم ، شیطنت وجودم بالا می زند در را باز می کنم و راه می افتم به سمت آشپزخانه صدایشان را می شنوم : _چرا زود اومدی ؟ +یه قرار داشتم بهم خورد ، چقدر خودتو تحویل می گیری _پس چی ! +چرا سبزی خوردن نداریم ؟ _آخه بی کلاس مگه با سالاد ماکارانی کسی سبزی می خوره ؟ +بی کلاس اونیه که سالادش مزه ی ماست میده بجای سس سفید و بلند می خندد ، من هم می خندم ! چون نظر خودم هم همین بود با ورودم به آشپزخانه غافلگیرش می کنم خنده اش جمع می شود ، نگاه متعجبش بین من و فرشته تاب می خورد .بعد از چند ثانیه تازه به خودش می آید، بلند می شود و با متانت سلام می کند ،انگار نه انگار یک دقیقه پیش مشغول شوخی کردن بود ! جوابش را می دهم ، چادر از روی سرم سر می خورد ، محکم زیر گلویم می چسبمش . یاد بچگی ها می افتم و شاه عبدالعظیم رفتن و چادرهای دم حرم _نگفتی مهمون داری که مزاحم نشم +امان ندادی که قربونت برم ! پناه جون رو به زور برای ناهار نگه داشتم _بله ... خوش اومدن زیرلب مرسی می گویم و می نشینم . او اما هنوز ایستاده ،دستی به صورتش می کشد ، فرشته می پرسد : +پس چرا نمی شینی داداش؟ حرصم می گیرد ؛ فکر می کنم که حتما باز می خواهد فرار کند از دهانم می پرد : +فرشته جون حتما آقای سماوات باز تماس کاری دارن ! و عمدا فامیلی اش را غلیظ می گویم انگار مردد است ، سکوت کرده ایم و من زیر چشمی نگاهش می کنم تا به هر تصمیمی که می گیرد نیشخند بزنم ! اما در کمال تعجبم سر جایش می نشیند 📝نویسنده: الهام تیموری ⏪ .... بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
فروشگاه تنگه اُحد ایران(سیستان)
📙 #رمان_پناه ◀️ #قسمت_بیست_و_سوم ✍🏻چادر را با اکراه می اندازم روی زمین ولی هنوز دو دلم یاد حرف های
📙 ◀️ ✍🏻چادر را با اکراه می اندازم روی زمین ولی هنوز دو دلم یاد حرف های افسانه می افتم " مگه یه چادر سر کردن چقدر سخته که اینهمه بخاطرش تو روی منو بابات وایمیستی ؟ تو از بس لجبازی روز به روز داری بدتر می شی و اگه اینجوری پیش بری آخرش آبروی این بابای مریضت رو می بری ! حالا من به درک ، بیا به دین و ایمون داشته و نداشته ی خودت رحم کن و وقتی مهمون میاد خونه یکم خودتو جمع و جور کن حداقل بخدا انقدرام که تو سختش می کنی بد نیستا !" تمام سال های گذشته انقدر این ها را شنیده بودم که مغزم پر بود اما حالا فرشته خواهش کرده بود ، لحنش شبیه توپیدن های افسانه نبود ، اینجا همه چیز آرامش دارد فقط کاش شهاب نبود ! روسری ام را گره می زنم و چادر را بر می دارم ، توی هوا بازش می کنم و غنچه های ریز و درشت مخملی اش دلم را می برد جلوی آینه می ایستم و به خود نیمه محجبه ام لبخند می زنم ! نمی دانم خودم را مسخره کرده ام یا نه با آثار آرایشی که هنوز از صبح مانده و موهایی که از زیر روسری به بیرون سرک کشیده اند ،چادر سر کرده ام ! دوست دارم عکس العمل شهاب را ببینم ، شیطنت وجودم بالا می زند در را باز می کنم و راه می افتم به سمت آشپزخانه صدایشان را می شنوم : _چرا زود اومدی ؟ +یه قرار داشتم بهم خورد ، چقدر خودتو تحویل می گیری _پس چی ! +چرا سبزی خوردن نداریم ؟ _آخه بی کلاس مگه با سالاد ماکارانی کسی سبزی می خوره ؟ +بی کلاس اونیه که سالادش مزه ی ماست میده بجای سس سفید و بلند می خندد ، من هم می خندم ! چون نظر خودم هم همین بود با ورودم به آشپزخانه غافلگیرش می کنم خنده اش جمع می شود ، نگاه متعجبش بین من و فرشته تاب می خورد .بعد از چند ثانیه تازه به خودش می آید، بلند می شود و با متانت سلام می کند ،انگار نه انگار یک دقیقه پیش مشغول شوخی کردن بود ! جوابش را می دهم ، چادر از روی سرم سر می خورد ، محکم زیر گلویم می چسبمش . یاد بچگی ها می افتم و شاه عبدالعظیم رفتن و چادرهای دم حرم _نگفتی مهمون داری که مزاحم نشم +امان ندادی که قربونت برم ! پناه جون رو به زور برای ناهار نگه داشتم _بله ... خوش اومدن زیرلب مرسی می گویم و می نشینم . او اما هنوز ایستاده ،دستی به صورتش می کشد ، فرشته می پرسد : +پس چرا نمی شینی داداش؟ حرصم می گیرد ؛ فکر می کنم که حتما باز می خواهد فرار کند از دهانم می پرد : +فرشته جون حتما آقای سماوات باز تماس کاری دارن ! و عمدا فامیلی اش را غلیظ می گویم انگار مردد است ، سکوت کرده ایم و من زیر چشمی نگاهش می کنم تا به هر تصمیمی که می گیرد نیشخند بزنم ! اما در کمال تعجبم سر جایش می نشیند 📝نویسنده: الهام تیموری ⏪ ... بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯