eitaa logo
فروشگاه تنگه اُحد ایران(سیستان)
9.8هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
3.6هزار ویدیو
34 فایل
فروشگاه صنایع دستی و سوغات سیستان 🔸با هدف ایجاد اشتغال و فروش محصولات خانواده های کم برخوردار روستاهای منطقه سیستان 📲آیدی جهت سفارش: @sistan 📦ارسال رایگان به تمام نقاط کشور📦 🔹زیر مجموعه مرکز نیکوکاری امام رضا(ع)
مشاهده در ایتا
دانلود
5.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاتحان شام سرّ اسارت اهل بیت امام حسین (ع) فتـح شام بود. .. بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
👤 سردار سلامی، خطاب به نتانیاهو: 🔹شنا در مدیترانه را تمرین کن، چرا که به زودی هیچ راهی جز به دریا گریختن ندارید. بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
" ﷽ ❤️ امام زمان ای ما را نمی کند ٬ او را فراموش نکنیم : ☑️ حضرت خاتم الأوصیاء ارواحنافداه : گویا شیعیان نمی دانند ! 👈 ما در اداره شما نمی کنیم و یاد شما را هیچگاه فراموش نمی کنیم ٬ که اگر درباره شما إهمال کرده و حمایتتان نکنیم و فراموشتان کنیم از هر طرف بر شما هجوم آورد و همه شما را از بین ببرند . 🌱كأنّهم لا يعلمون ٬ إنّا غير مهملين لمراعاتكم، ولا ناسين لذكركم، ولو لا ذلك لنزل بكم اللأواء واصطلمكم الأعداء.. 📚 بحارالأنوار ج ۱۳ ص ۱۷۴ 🕊ظهـــور نـزديــڪ اســت🕊 أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
▪️زیارت امام حسین (ع)=زیارت خدا بر فراز عرش ⬅️امام رضا (ع)هر كه مزار امام حسين عليه السّلام را در كنار رود فرات زيارت كند،همانند كسى است كه خداوند را بر فرازعرش اوزيارت نموده است ▪ #اربعین بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
🔴 💰درآمد بیش از ۳۶۰ میلیاردی دولت ، از زائرین اربعین سید الشهداء علیه السلام ⬅️طبق آمار سال ۹۶ ستاد مرکزی اربعین، برای بیش از دو میلیون ۳۲۰ هزار نفر ویزا صادر شده است. با پیش بینی همین تعداد زائر در زیارت با شکوه اربعین امسال وقیمت ۸ هزار تومانی برای ویزای ۴۱ دلاری کشور عراق میتوان با یک محاسبه ساده درآمد خالص دولت را از جیب زوار الحسین علیه السلام به دست آورد. 📝با احتساب نرخ رسمی ۴۲۰۰ تومانی برای دلار، دولت برای هر ویزای اربعین ما به التفاوت ۳۸۰۰ تومان به ازای هر دلار دریافت میکند که یعنی از هر زائر ۱۵۵.۸۰۰ تومان درآمد کسب می کند که برای دو میلیون و ۳۲۰ هزار نفر زائر به رقمی بیش از ۳۶۱ میلیارد تومان می رسیم. 📌 و لیاقت حاکی از ذات بعضی از مسئولین دولت، همان خدمات دهی و ارز دهی به زوار خانه های ترکیه و امارات و ارمنستان است ! ⚪️ بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
فروشگاه تنگه اُحد ایران(سیستان)
📙 #رمان_پناه #قسمت_بیست_و_دوم ✍🏻فرشته با چشم های گرد شده می گوید: _باز که ترش کردی زود +آره چون از
📙 ◀️ ✍🏻چادر را با اکراه می اندازم روی زمین ولی هنوز دو دلم یاد حرف های افسانه می افتم " مگه یه چادر سر کردن چقدر سخته که اینهمه بخاطرش تو روی منو بابات وایمیستی ؟ تو از بس لجبازی روز به روز داری بدتر می شی و اگه اینجوری پیش بری آخرش آبروی این بابای مریضت رو می بری ! حالا من به درک ، بیا به دین و ایمون داشته و نداشته ی خودت رحم کن و وقتی مهمون میاد خونه یکم خودتو جمع و جور کن حداقل بخدا انقدرام که تو سختش می کنی بد نیستا !" تمام سال های گذشته انقدر این ها را شنیده بودم که مغزم پر بود اما حالا فرشته خواهش کرده بود ، لحنش شبیه توپیدن های افسانه نبود ، اینجا همه چیز آرامش دارد فقط کاش شهاب نبود ! روسری ام را گره می زنم و چادر را بر می دارم ، توی هوا بازش می کنم و غنچه های ریز و درشت مخملی اش دلم را می برد جلوی آینه می ایستم و به خود نیمه محجبه ام لبخند می زنم ! نمی دانم خودم را مسخره کرده ام یا نه با آثار آرایشی که هنوز از صبح مانده و موهایی که از زیر روسری به بیرون سرک کشیده اند ،چادر سر کرده ام ! دوست دارم عکس العمل شهاب را ببینم ، شیطنت وجودم بالا می زند در را باز می کنم و راه می افتم به سمت آشپزخانه صدایشان را می شنوم : _چرا زود اومدی ؟ +یه قرار داشتم بهم خورد ، چقدر خودتو تحویل می گیری _پس چی ! +چرا سبزی خوردن نداریم ؟ _آخه بی کلاس مگه با سالاد ماکارانی کسی سبزی می خوره ؟ +بی کلاس اونیه که سالادش مزه ی ماست میده بجای سس سفید و بلند می خندد ، من هم می خندم ! چون نظر خودم هم همین بود با ورودم به آشپزخانه غافلگیرش می کنم خنده اش جمع می شود ، نگاه متعجبش بین من و فرشته تاب می خورد .بعد از چند ثانیه تازه به خودش می آید، بلند می شود و با متانت سلام می کند ،انگار نه انگار یک دقیقه پیش مشغول شوخی کردن بود ! جوابش را می دهم ، چادر از روی سرم سر می خورد ، محکم زیر گلویم می چسبمش . یاد بچگی ها می افتم و شاه عبدالعظیم رفتن و چادرهای دم حرم _نگفتی مهمون داری که مزاحم نشم +امان ندادی که قربونت برم ! پناه جون رو به زور برای ناهار نگه داشتم _بله ... خوش اومدن زیرلب مرسی می گویم و می نشینم . او اما هنوز ایستاده ،دستی به صورتش می کشد ، فرشته می پرسد : +پس چرا نمی شینی داداش؟ حرصم می گیرد ؛ فکر می کنم که حتما باز می خواهد فرار کند از دهانم می پرد : +فرشته جون حتما آقای سماوات باز تماس کاری دارن ! و عمدا فامیلی اش را غلیظ می گویم انگار مردد است ، سکوت کرده ایم و من زیر چشمی نگاهش می کنم تا به هر تصمیمی که می گیرد نیشخند بزنم ! اما در کمال تعجبم سر جایش می نشیند 📝نویسنده: الهام تیموری ⏪ .... بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
دعا میکنم🙏 در این شب زیبا ✨ همه غرق درشادی😉 و باران اجابت شوید🌨 آن گونه که فقط خدا باشدو یک چتر☔️ عشق وآرامش💞 #شبتون_مهدوی🌙 بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
4_5956418997242036694.mp3
5.64M
باران 🌨🎼 همراهی روح نواز صدای باران و موسیقی 🌨🎼🌨 بسیار رمانتیک👌 شبتون آروووم ورویایی🌨😍 بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مهدی_جان❤️ تــوخودت صبحِ دل انگیز جهانی به خـدا🍀 پس تو ای صبح دل انگیز جهان،صبح بخیر🌷 ✨السلام علیک یا اباصالح المهـدی✨ 🌺اللّهم عجّل لولیکـ الفـرج🌺 بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
🔴 #زیبا_ترین_استا_دیوم ⬅️ورزشگاه امام رضا علیه السلام مشهد نامزد زیباترین ورزشگاه جهان در سال ۲۰۱۷ شد بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯
فروشگاه تنگه اُحد ایران(سیستان)
📙 #رمان_پناه ◀️ #قسمت_بیست_و_سوم ✍🏻چادر را با اکراه می اندازم روی زمین ولی هنوز دو دلم یاد حرف های
📙 ◀️ ✍🏻چادر را با اکراه می اندازم روی زمین ولی هنوز دو دلم یاد حرف های افسانه می افتم " مگه یه چادر سر کردن چقدر سخته که اینهمه بخاطرش تو روی منو بابات وایمیستی ؟ تو از بس لجبازی روز به روز داری بدتر می شی و اگه اینجوری پیش بری آخرش آبروی این بابای مریضت رو می بری ! حالا من به درک ، بیا به دین و ایمون داشته و نداشته ی خودت رحم کن و وقتی مهمون میاد خونه یکم خودتو جمع و جور کن حداقل بخدا انقدرام که تو سختش می کنی بد نیستا !" تمام سال های گذشته انقدر این ها را شنیده بودم که مغزم پر بود اما حالا فرشته خواهش کرده بود ، لحنش شبیه توپیدن های افسانه نبود ، اینجا همه چیز آرامش دارد فقط کاش شهاب نبود ! روسری ام را گره می زنم و چادر را بر می دارم ، توی هوا بازش می کنم و غنچه های ریز و درشت مخملی اش دلم را می برد جلوی آینه می ایستم و به خود نیمه محجبه ام لبخند می زنم ! نمی دانم خودم را مسخره کرده ام یا نه با آثار آرایشی که هنوز از صبح مانده و موهایی که از زیر روسری به بیرون سرک کشیده اند ،چادر سر کرده ام ! دوست دارم عکس العمل شهاب را ببینم ، شیطنت وجودم بالا می زند در را باز می کنم و راه می افتم به سمت آشپزخانه صدایشان را می شنوم : _چرا زود اومدی ؟ +یه قرار داشتم بهم خورد ، چقدر خودتو تحویل می گیری _پس چی ! +چرا سبزی خوردن نداریم ؟ _آخه بی کلاس مگه با سالاد ماکارانی کسی سبزی می خوره ؟ +بی کلاس اونیه که سالادش مزه ی ماست میده بجای سس سفید و بلند می خندد ، من هم می خندم ! چون نظر خودم هم همین بود با ورودم به آشپزخانه غافلگیرش می کنم خنده اش جمع می شود ، نگاه متعجبش بین من و فرشته تاب می خورد .بعد از چند ثانیه تازه به خودش می آید، بلند می شود و با متانت سلام می کند ،انگار نه انگار یک دقیقه پیش مشغول شوخی کردن بود ! جوابش را می دهم ، چادر از روی سرم سر می خورد ، محکم زیر گلویم می چسبمش . یاد بچگی ها می افتم و شاه عبدالعظیم رفتن و چادرهای دم حرم _نگفتی مهمون داری که مزاحم نشم +امان ندادی که قربونت برم ! پناه جون رو به زور برای ناهار نگه داشتم _بله ... خوش اومدن زیرلب مرسی می گویم و می نشینم . او اما هنوز ایستاده ،دستی به صورتش می کشد ، فرشته می پرسد : +پس چرا نمی شینی داداش؟ حرصم می گیرد ؛ فکر می کنم که حتما باز می خواهد فرار کند از دهانم می پرد : +فرشته جون حتما آقای سماوات باز تماس کاری دارن ! و عمدا فامیلی اش را غلیظ می گویم انگار مردد است ، سکوت کرده ایم و من زیر چشمی نگاهش می کنم تا به هر تصمیمی که می گیرد نیشخند بزنم ! اما در کمال تعجبم سر جایش می نشیند 📝نویسنده: الهام تیموری ⏪ ... بســـوے ظــــــــهور💫✨👇 🆔 @Besoye_zohor 💯