eitaa logo
خبرگزاری بسیج دانشجویی آذربایجان غربی
242 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
302 ویدیو
7 فایل
༻﷽༺ 🔊 کانال خبرگزاری بسیج دانشجویی 🌐 کانال رسمی برای انعکاس فعالیت های دانشجویان بسیجی #آذربایجان_غربی پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/skabarbasij2 ارتباط با ادمین: @shahd12 خبرگزاری بسیج آذربایجان غربی ↙️ https://eitaa.com/basijnews_az
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل اول: خداحافظ بهار! قسمت دوم 🔹 ماشین پلیس از کنارم رد شد و کمی جلوتر توقف کرد، دنده عقب گرفت و برگشت، مأمور پلیس نگاهی به من انداخت و گفت: «خانوم! چرا اینجا نشستی؟! پاشو برو خونه‌ت؛ دیروقته! » 🔹سرم را بالا گرفتم و گفتم: «من خونه ندارم، کجا برم؟! » از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد، کنارم ایستاد، از زمین بلند شدم تمام تنم می‌لرزید؛ سرما تا مغز استخوانم رفته بود، ابرو در هم کشید و گفت: «یعنی چی خونه ندارم؟! بهت می‌گم این جا نشین! » دستانم را بردم زیر بغلم تا کمی گرم شوم، گفتم: «تا صبح هم بگی، جواب من همونه که شنیدی! من خونه ندارم. بچه‌هام شهید شدن. شوهرم از خونه بیرونم کرده. از امشب خونه من بهشت زهراست ». 🔹 جا خورد، انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت، رفت سمت ماشین، کمی ایستاد، دوباره به طرفم برگشت. - کمکی از دست من برمیاد مادر؟! می‌خوای با شوهرت حرف بزنم؟! - فایده نداره پسرم. خون جلوی چشمش رو بگیره، استغفرالله خدا رو هم بنده نیست. به حرف هیچ کس گوش نمیده. 🔹سرش را پایین انداخت و گفت: «حاج خانوم! نمیشه که تا صبح تو این سرما بمونی! دوستی ، فامیلی، کسی رو داری ببرمت اونجا؟! » با گوشه ی روسری بینیم را پاک کردم؛ معلوم بود سرما خورده ام. در جوابش گفتم: «یه داداش دارم که چند ساله با هم رفت و آمد نداریم. خیلی وقته ندیدمش... » با احترام در ماشین را برایم باز کرد؟ نشستم داخل تا گرم شوم. باران نم نم می‌بارید. پیش خودم گفتم: «ببین زهرا! آسمون هم داره به حال تو گریه میکنه.» روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان منبع: کانال مدداز شهدا «» ─┅═༅𖣔🌺𖣔༅═┅─ 🔺@basijnews_azgh
فصل اول : خداحافظ بهار! قسمت سوم 🔹 آدرس خانه ی برادرم را به مأمور پشت فرمان دادم. حرکت کردیم. از گذشت هام پرسیدند، از شهادت بچه ها، و رجب. صدای باران شدیدی که به سقف ماشین می خورد، مرا به خاطرات خانه ی دایی و کودکیام برد، چشمانم را بستم و دیگر صدایی نشنیدم. 🔹اوایل تابستان سال 1326 در بهار همدان به دنیا آمدم. دو خواهرم صغری و خانم، و برادرم محمدحسین از من بزر گتر بودند. مادرم، کلثوم خانم، قالی میبافت و پدرم، حسین آقا، کشاورز بود. صبح تا شب زحمت میکشیدند، اما دخل و خرج‌شان جور درنمی آمد. سه چهار ساله بودم که به ناچار برای فرار از فقر و نداری در یکی از روزهای بهار برای همیشه همدان را ترک کردیم و به تهران آمدیم. 🔹صندوقچه ی قدیمی لباس، چراغ خوراک پزی و یکی دو جفت پشتی، همه دار و ندار پدر و مادرم بود که بار یک وانت قدیمی کردیم و به تهران آوردیم. ساختمان‌ها هنوز آ نقدر بالا نرفته بودند که نتوانم سرخی غروب خورشید را ببینم. بابا با یک دست قالیچه و با دست دیگرش مرا بغل کرد و به داخل حیاط خانه ی دایی برد. خانه ی دایی محمد نزدیک میدان آزادی در محله ی هاشمی بود. طبقه ی اول، خانواده ی دایی زندگی میکردند، نیم طبقه ی دوم را هم به ما دادند؛ اتاقی کوچک که بسختی یک فرش شش متری در آن جا میشد و گوشه هایش بر میگشت. شش نفر کنار هم میخوابیدیم، اما باز جا کم میآوردیم و روی سروکله ی هم میافتادیم. گوشه ی حیاط یک حوض مستطیلی شکل بود و کمی آن طرف تر اتاقکی برای پدربزرگم، بابا حیدر ساخته بودند. پیرمرد صبح تا شب سرش توی قرآن بود و صدایش درنمی آمد. بعد از نماز صبح سوره یس میخواند، شب هم قبل از اینکه به رختخواب برود، دوباره آن سوره را میخواند. می گفت: «هرکی صبح و شب با سوره یس مأنوس باشه، مرگ راحتی داره. » روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان 📙 منبع: کانال مدد از شهدا «» ─┅═༅𖣔🌺𖣔༅═┅─ 🔺 @basijnews_azgh