وضعیت زندگیم اینطوری شده که انگار سوالات امتحان دقیقا از همون فصلهایی اومده که نخوندم.
وقتی عشق با خیال قاطی بشه،دیگه معلوم نیست دلت واسه اون تنگ شده یا برای رویایی که باهاش ساختی.
قهوه اش رو تموم کرد و گفت: یه روزی خاک قدر بارونو می دونه، ولی اون روز دیگه بارون نمی باره.
کاش نامه نوشتن برای همدیگه دوباره عادی بشه، دلم میخواد تو یه جعبه نگهشون دارم و هرموقع دلم تنگ شد بخونمشون.