حدیث اول درباره اوهام باطله
«بدان كه اوّل شرط از براى مجاهد در اين مقام و مقامات ديگر، كه مىتوا [ند] منشأ غلبه بر شيطان و جنودش شود، حفظ طائر خيال است. چون كه اين خيال مرغى است بس پرواز كن كه در هر آنى به شاخى خود را مىآويزد، و اين موجب بسى از بدبختيهاست. و خيال يكى از دستاويزهاى شيطان است كه انسان را به واسطۀ آن بيچاره كرده به شقاوت دعوت مىكند.
انسان مجاهد كه در صدد اصلاح خود برآمده و مىخواهد باطن را صفايى دهد و از جنود ابليس آن را خالى كند، بايد زمام خيال را در دست گيرد و نگذارد هر جا مىخواهد پرواز كند، و مانع شود از اينكه خيالهاى فاسد باطل براى او پيش آيد، از قبيل خيال معاصى و شيطنت، هميشه خيال خود را متوجه امور شريفه كند. و اين اگر چه در اوّل امر قدرى مشكل به نظر مىرسد و شيطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه مىدهند، ولى با قدرى مراقبت و مواظبت امر سهل مىشود. ممكن است، براى تجربه، تو نيز چندى در صدد جمع خيال باشى و مواظبت كامل از آن كنى: هر وقت مىخواهد متوجه امر پستى و خسيسى شود، آن را منصرف كنى و متوجه كنى به امور ديگر، از قبيل مباحات يا امور راجحۀ شريفه. اگر ديدى نتيجه گرفتى، شكر خداى تعالى كن بر اين توفيق، و اين مطلب را تعقيب كن شايد خداى تو به رحمت خود راهى براى تو باز كند از ملكوت كه هدايت شوى به صراط مستقيم انسانيت و كار سلوك إلى اللّه تعالى براى تو آسان شود.
و ملتفت باش كه خيالات فاسدۀ قبيحه و تصورات باطله از القائات شيطان است كه مىخواهد جنود خود را در مملكت باطن تو برقرار كند، و تو كه مجاهدى با شيطان و جنودش و مىخواهى صفحۀ نفس را مملكت الهى [و] رحمانى كنى، بايد مواظب كيد آن لعين باشى و اين اوهام بر خلاف رضاى حق تعالى را از خود دور نمايى تا إن شاء اللّه در اين جنگ داخلى اين سنگر را كه خيلى مهم است از دست شيطان و جنودش بگيرى، كه اين سنگر به منزلۀ سر حدّ است، اگر اينجا غالب شدى اميدوار باش.
و اى عزيز، از خداى تبارك و تعالى در هر آن استعانت بجوى و استغاثه كن در درگاه معبود خود، و با عجز و الحاح عرض كن: بار الها، شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبيا و اولياء بزرگ تو داشته و دارد، تو خودت با اين بندۀ ضعيف گرفتار امانى و اوهام باطله و خيالات و خرافات عاطله همراهى كن كه بتواند از عهدۀ اين دشمن قوى برآيد و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوى كه سعادت و انسانيت مرا تهديد مىكند تو خودت با من همراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاص تو خارج كنم و دست اين غاصب را از خانۀ مختص به تو كوتاه نمايم. » (چهل حدیث ص 17)
عبارت حضرت امام در کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل را باهم بخوانیم دراین باره:
« بدان كه اين علم و جهل كه در اين موضع از جنود عقل و جهل قرار داده شده است، غير از خود عقل و جهل است؛ زيرا عقل - چنانچه سابق بر اين مذكور شد - يا عبارت از «عقل مجرّد» در انسان است، و مقابل آن قوۀ واهمه است كه آن نيز مجرّد است به تجرّدى كه دون تجرد عقلى است، و يا عبارت از «عقل كل» است كه عقل عالم كبير است و در مقابل آن جهل عبارت از «وهم كل» است كه در لسان شريعت مطهّره، شايد از آن تعبير به شيطان شده باشد. و تفصيل اين دو پيش از اين مذكور شده. و امّا علم و جهل در اين مقام، عبارت است از: شئون آن دو حقيقت. پس شأن عقل علم است؛ زيرا كه عقل حقيقت مجرّدۀ غير محجوبه است، و به برهان پيوسته است كه اين حقيقت، عاقل و عالم است.» (ص 275)
به این متن از امام در کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل دقت کنید:
« ولى همين فطرت، اگر از روحانيّت خود محجوب شد، و به واسطۀ اشتغال به عالم طبيعت، ظلمانى گرديد و سلطان شهوت و جهل و غضب و شيطنت بر آن غلبه كرد، و با مَلاذّ دنيوى و كثرات عالم ملك مانوس شد؛ وجهۀ باطنش از عالم روحانيّت و ملكوت منصرف و تناسبش با آن عوالم نورانى منقطع گردد، و با عالم جنّ و شيطان متناسب شود، و سلطان وهم و دُعابههاى متخيّله - كه شيطانِ انسانِ صغير است - بر آن حكومت كند، و حقايق و معارف الهيّه و آنچه از عالم نور و طهارت و قدس است در ذائقۀ او تلخ و در سامعهاش سنگين و ناگوار آيد.
و آنچه از عالم ظلمات و قذارات و عقايد باطله و اوهام كاذبه و سَفسَطه و اُغلوطه است در كامش شيرين و در ذايقۀ روحش گوارا و خوشايند آيد، چونان آيينۀ زنگزدۀ كثيفى كه آنچه از سنخ نور و نقشههاى لطيف است قبول نكند، و آنچه از قبيل زنگار و كثافت است در آن متراكم شود. پس در نفس، حالت جحود و انكار پيدا شود و دل براى هيچ حقّ و حقيقتى، حتى ضروريات و فطريات خاضع نشود.» (ص 115)
یک جمله دیگری از همین کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل را باهم بخوانیم. البته این جمله مربوط به قوه شهویه و حد تعادل آن یعنی عفت است. ببینید چطور سلطنت عقل بر این قوه را تصویر می کنند:
« و نيز نفس بهيمى را جهت تفريطى است كه از آن تعبير به «خمود» كنند و آن عبارت است از: بازداشتن قوۀ شهوت از حدّ اعتدال و مقدار لازم، و مهمل گذاشتن اين قوه شريفه كه از براى حفظ شخص و نوع، به او مرحمت شده است.
و چون اين قوه، در تحت ميزان عقل و شرع ارتياض پيدا كرد و از جانب غلوّ و تقصير و حد افراط و تفريط، خارج شد و متحرّك به حركات عقليّه و شرعيّه گرديد، و در تحت تصرّف عُمّال الهى درآمد، و از تصرف و خدعه شيطان و وهم خارج شد، يك حالت سكونت و طمأنينه [اى] در آن حاصل شود و يك ملكه اعتدال و ميانه روى در آن پيدا شود كه از قوه [اى] كه صبغۀ عقليّه بلكه الهيه پيدا كرده، تعبير به «عفّت» شود.» (ص 278)