در عمق چشمانش ستاره ها میدرخشیدند ، اما همچنان بغضی مه آلود را میتوان در چشمانش دید ، بغضی سرشار از نا امیدی و ضعف ، اما او همچنان به اتمام تمام سختی ها باور داشت ، در آتشی از ضعف و خستگی و ناتوانی در حال سوختن بود ، دیگر نای ادامه دادن نداشت اما باید ادامه میداد ، تا اینکه چشمان کهربایی او را دید ، دیگر ناتوانی و خستگی و ضعفی را حس نمیکرد ، او تمام تلاشش را کرد و بالاخره تمام آن ضعف و نا امیدی به اتمام رسید
هیچکس از قبل نمیداند فردا چه اتفاقی قرار است بیفتد و شاید همین زندگی را متفاوت میکند ، بعضی تصمیمها مسیر آدم را عوض میکنند و بعضی اتفاقها ، بدون اینکه خودمان بخواهیم ، نگاهمان را تغییر میدهند ، زمان از کنار هیچکس آرام نمیگذرد ، اما اگر چیزی ارزش نگه داشتن داشته باشد ، همان امیدی است که باعث میشود بعد از هر خستگی دوباره از جا بلند شویم و ادامه بدهیم