Social path🇮🇷
خب خب میخوام از این به بعد هر روز یهسری متن بنویسم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو داخلشون توصیف کنم.
روز اول: امید
~~~~
از میانِ تارهایِ گیسویِ شب، نوری لغزید؛ نه آن نورِ خیرهکنندهیِ ظهوری، که نوری چون بوسهای آرام بر گونههایِ بیدار. ابرها، همچون جامههایِ کهنهای خاکستری، بر تنِ آسمانِ بیقرار، گویی تازه داشتند کنار میرفتند تا چهرهیِ پنهانِ روز را بنمایانند.
در سکوتی که گویی نفسِ زمان را در سینه حبس کرده بود، جز نجوایِ گذرانِ باد و رقصِ برگهایِ خزانزده بر بسترِ سردِ خیابان، آوازی دیگر نبود. اما این سکوت، فریادِ خاموشیِ شب نبود؛ پژواکِ انتظارِ سپیدهدمی بود که در رگهایِ زمین میدوید.
و ناگهان، از ورایِ افقِ ناشناختهها، نغمهای برخاست؛ آهنگی بیکلام، شاید زمزمهیِ دانهای که در دلِ خاک، بر رنجِ خویش مُهرِ پایان میزد و پیِ رقصِ نور میگشت. یا شاید، نوایِ گامهایی که از دوردستِ جادهیِ ناپیدا، نویدِ رسیدنی را میداد.
قلب، همچون پرندهای که قفسِ تنگِ خویش را گشوده باشد، از بندِ سنگینیِ دیروز رها شد. سایهیِ غم، چون غباری بر آینه نشسته، آرام آرام زدوده گشت تا جایِ نقشی نو، تصویری از جنسِ آینه، بدرخشد. این نقش، شاید هنوز صورتکی بر لب نداشته باشد، اما حضورش چون عطرِ مخفیِ گُلی در نسیمِ سحرگاهی، جان را مینوازد.
این، امید است؛ نه هیاهویِ بازاریان، که لبخندی است که از عمقِ جان برمیآید و به گوشِ جان زمزمه میکند: ‘ای دلِ بیتاب، هنوز شب، پایانِ قصه نیست. ستارهای در گیسویِ آسمان چشمک میزند و فردایی که در راه است، آفتابی دیگر را به تماشا خواهد آورد.
#روزنوشت
پروردگارا، اکنون که بارانت را بر ما فرو میفرستی، رحمتت را بر دلهایمان بیشتر کن و رزمندگان اسلام را در پناه آن محفوظ بدار. خدایا، جان هرکی دوست داری یه جوری بباره که این وطنفروشهای مادر اشتراکی به فکر بیوفتن برن دنبال پدرشون بگردن. آمین🙏🏻🎀
هر باری که خواهرم منو "آجیِ مهربونم" صدا میزنه بیشتر دلم میخواد قایمش کنم یه جا کسی نبینتش☝️🏻
Social path🇮🇷
خب خب میخوام از این به بعد هر روز یهسری متن بنویسم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو داخلشون توصیف کنم.
روز دوم: حسرت
گاهی، هوا سنگین میشود. نه از جنس باران، که از جنس غباری که زمان بر چهرهی روزها میپاشد. ناگهان، در میان همین غبار خاکستری امروز، تصویری از دیروز فریاد میزند؛ تصویری زنده، پر از رنگهایی که گویی هنوز در گوش ما میخوانند.
آن روز، انگار خورشید، بوسهای داغتر بر گونهی دنیا میزد و خندهها، رعد و برقهای شادی بودند که آسمان کوچک ما را میشکافتند. آن لحظه، نه فقط یک ثانیه، که تمام ابدیت بود که در مشت ما گره خورده بود… گمان میکردیم این تکرار دلنشین، تا همیشه ادامه دارد.
اما سیلاب زمان، بیرحمانه گذشت. و حالا، ما ایستادهایم در ساحل اکنون، و رد پای آن رویاهای گمشده، تنها در اعماق ذهنیتی دور، دیده میشود. حسرتی که چون سایهای نامرئی، آرام در کنارمان راه میرود، نه برای تلخی فقدان، که برای شکوه آنچه بود و حالا نیست.
آیا این قاب غبارگرفتهی امروز، ارزش رنگهای فریادکش دیروز را داشت؟ یا فقط پژواک دستنیافتنی آن رویاها، روح ما را تسخیر کرده است؟
#روزنوشت
Social path🇮🇷
لطفاً یکی بیاد با هم گروه مطالعه تشکیل بدیم(ترجیحاً رزمیکار🙏🏻)
که بعد با مظلومیت تمام بگه نمیدونم خانوادم قراره چیکار کنن و وقت میشه یا نه
و تو حتی اگ بتونی بزنیش هم کاری از دستت بر نمیاد
Social path🇮🇷
که بعد با مظلومیت تمام بگه نمیدونم خانوادم قراره چیکار کنن و وقت میشه یا نه و تو حتی اگ بتونی بزنیش
نه نه که بریم قلدرا رو با هم بزنیم بعد درس بخونیم که دانشگاه قبولشیم🤓
پیف پیف چه زشتن این آدما(اصلاً هم منظورت من نیستم)