Social path🇮🇷
بسه دوتاتون جمعش کنید اون دست سفیده و ظریفه مال اماراست اون دست کشیدهه و نرمه هم مال زینکه
سفید برفیه که زینک-
اصلا بزارید عکس بدم
اونی که یه ذره قرمز میزنه منم چون لونهزنبوری ام
Social path🇮🇷
بفرما آنون
آها عکس اینجوری فکر کردم عکسمونو میخوای بین المللی کن-
Social path🇮🇷
آها عکس اینجوری فکر کردم عکسمونو میخوای بین المللی کن-
۱۷ تا ممبر بیشتر نیست، بچهها خودین. بینال چه مللی؟🤣🤣🤣🙏🏻
Social path🇮🇷
خب خب میخوام از این به بعد هر روز یهسری متن بنویسم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو داخلشون توصیف کنم.
روز پنجم: گذر زمان
بزرگسالی گاهی شبیه راهرفتن در مه است؛ آرام، بیصدا، محتاط.
انگار آدم با هر قدم، صدای گذشتهاش را پشت سر جا میگذارد.
کودکی اما… بادِ بیپروا بود.
دلم میخواست کفشهای پاشنهبلند تقتقی بپوشم تا جهان بفهمد دارم میآیم، تا صدای قدمهایم از کوچهها رد شود و به آسمان برسد.
اکنون اما دنبال معجزهای میگردم
که همین پاشنههای بلندِ بزرگسالی
بیصدا باشند؛ انگار سکوت، امنیت تازهیِ آدمیست.
آن روزها به چیزهای کوچک دل میبستم؛
به قاصدکهایی که در هوا پخش میشدند و هر کدام به طرفی پرواز میکردند، خیال میکردم آرزوهایم را با خود میبرند. به بستنیهایی که زودتر از کودکی من آب میشدند، به دفترچههایی که پر میکردم از نقاشی آدمهای بلند قد و فکر میکردم بزرگشدن آسان است،
فقط باید قد کشید.
حالا اما میدانم بزرگشدن قدکشیدن نیست، کوتاهشدن بعضی رؤیاهاست.
سلیقههایم آرام شدهاند؛
دیگر برای بادکنکهای رنگی ذوق نمیکنم،
اما هنوز وقتی باد یکیشان را تکان میدهد در ته دلم موجی کوچک بیدار میشود که میگوید:
تو هنوز همان کودکِ بازیگوشی،
فقط یاد گرفتهای احساست را با صدای آهستهتری زندگی کنی.
و شاید، تمام قصه از همین باشد: کودکی ما پر از صدا بود و بزرگسالیمان
پر از زمزمه.
#روزنوشت
Social path🇮🇷
ببین ساعت از ۳ که میگذره بحثا خیلی پر محتوا میشن میدونی 🤣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا