eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای عزیز! آقای شریف و با اقتدار! آقای جمهوری اسلامی... این ۴۷‌امین بهاری‌است که سایه‌ات روی زندگی ایرانی‌ها افتاده. بی خطا نبودی و نیستی و نخواهی بود. در کنار تو ماندن برای ما هزینه داشت و دارد و خواهد داشت! اما ای مرد تو آبروی مایی، تو عزت مایی، تو گواه حق طلبی مایی، هم این دنیا و هم آن دنیا. بخدا عالم و تمام کاینات شاهدند؛ این شب‌ها یک‌طوری عَلمت را توی دست می‌گیریم که تن‌مان از عشق و عزت و دلگرمی لبریز می‌شود. که زمین زیر پاهامان از سنگینی وجودمان کم می‌آورد، می‌لرزد. به تو امروز با یک قوام و قطعیت و ارادت دیگری می‌گوییم آری و به هرچه غیر تو هست کوبنده‌تر از همیشه می‌گوییم نه! روزت مبارک مرد! روزت در دو عالم مبارک! @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌صاحب
. این موقع شب چشم دوختم به گوشی و اخبار دهدشت را می‌خوانم و گلوله‌های اشک یواشکی از گوشه‌ی چشمم سر می‌خورد پایین. تمام این دو روزی که عشایر و دلیران لر دنبال آن حرامیِ فراری بودند، داشتم فکر میکردم چقدر جان ایران و مردمش به این اقوام مختلف گره خورده. اولین زمزمه‌های جدی تجزیه را سال ۴۰۱ شنیدم. وقتی دیدم یکی از دوستان قدیمی دوران دبستان و راهنماییم، عکس ایران تجزیه شده را استوری کرده و نوشته بود؛ چرا ما فارس‌ها باید با کرد و لر و ترک هم سرزمین باشیم؟! یادم است گوشی توی دست‌هام می‌لرزید و پیشانیم داغ شده بود. پای استوریش نوشتم: فاطمه؟؟؟؟؟؟ تو‌ی این سالها رشته‌ی قدیمی خیلی از دوستی‌ها، سر همین چیزها پاره شد. عوضش یک علامت سوال بزرگ توی سرم جا گرفت و هر چند وقت یکبار یک وولی می‌خورد و رگ و پیوندهای مغزم را به هم می‌پیچند و دردش سرم را می‌پوکاند: چه برسرمان آمده؟ کی بتن ریخته توی تاسیسات مغزمان و از کار بی کارش کرده؟ کی قلاده انداخته به فکر‌ها و باورهامان و هر جا دلش بخواهد ما را می‌تاراند؟ به آن مرد لر یا بختیاری فکر می‌کنم که روی یک زانو نشسته بود روی خاک. زانوی دیگر را ستون کرده بود زیر دستی که برنو داشت. چشم‌هاش را تیز کرده بود روی بالگرد و ماشه می‌چکاند و می‌فرستاد که شکارش کند. به صدای شادی آن بچه‌ لر‌ها، به زنی که توی خانه لابد از پنچره مردش را می‌پایید. به همان بچه‌هایی که شاید همین امشب بی پدر شدند. به زنانی که مردشان را روانه‌ی کوه کردند برای پیدا کردن آن حرامی و همین حالا خبر شهادت و جراحتش به گوششان رسیده. من بی‌خوابی به سرم زده، زیر لب ذکر می‌گویم. چشمهام تر است. و هی توی فکر سیاهی‌های شب آن رشته‌کوه‌ها و دره‌ها هستم. دلم می‌جوشد برای آن مردها، زن‌ها، بچه‌ها که جلوی چشمشان دشمن آتش انداخته. بخدا ما را بعد مسافت از هم دور کرده، واِلا حتما رگ و پیوندمان توی هم تنیدگی دارد که اینطور آتش به جانم افتاده. توی این دو روز فهمیدم، هرچی برای مجاب کردن ذهن‌های مسموم شده به طرح تجزیه گفتم، همه‌اش چرند بود. حقیقت این است که ما بی مردان لرمان، بی کردهامان، بی ترکهامان و... یک چیزی کم داریم!‌ بی آن‌ها یک تکه‌ای از روح و تن‌مان نداریم. ما و این گربه‌ی خاکی وطن، بدون دلیران کوهستان‌مان کمیم، ناقصیم، نا‌توانیم... 🗓️ یک‌شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ _ ۴ بامداد ✒ فاطمه شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌‌شاگرد
. مرد عشایری که با برنو بالگرد دشمن را پوکانده، دستش را می‌کوبد به پهنای تفنگش و می‌گوید: ۲۰۰۰ متر برد داره، هواپیما می‌زنه.... :) یک عمر پای هالیوود و بالیوود نشستیم و به هر دوشان گفتیم متوهم و خالی‌بند. ولی چیزی که این روزها می‌بینیم تصاویر واقعی و روتوش‌نشده‌ و غیر نمایشیِ جنگ رمضان در ایران است. ما نسخه‌ی فیک نیستیم. آن فیک‌ها را از روی دست ما ساخته‌اند و ادای‌مان را در می‌آورند. ؛) @soffehh 🌱| صُفِّه‌
امشب مثل آدم‌های گرسنه مردم را نگاه می‌کردم. همه‌ی جای تنم چشم بود و صحنه‌ها را می‌بلعید. ته دلم ، بیخ گوشم یکی وز وز می‌کرد می‌گفت؛ انگار قرار است که جمع بشود بساط پر نور و این سفره‌ی با برکت. یا شاید موقتا نباشد و دستمان چندی ازش کوتاه باشد. یا هرچی، چمی‌دانم. حس می‌کردم این چشم‌های نافذ و آن‌دست‌های مشت کرده و این کرور کرور پرچم بر دوش، قرار است نباشد دیگر. شاید... انگار... همیشه قبل از هر رخدادی حسش می‌آید سراغم. نصف‌ شب‌ها را گذاشتند برای اعلام این خبر‌ها، که این ملک خواب بدقلق را کلا از چشممان بردارند و بهمان حرام کنند. شب هم مامن گریه‌های یواشکی و خلوت و گلایه به خداست. خدایا ما داغمان سرد نشده، ولی راضییم به رضای تو.... اعتماد داریم به صالحان تو... عزیزم پدرم عوضش حالا بالاخره می‌شود یک دل سیر برایت عزاداری کرد؟😭😭😭😭😭 @soffehh 🌱| صُفِّه
از دیروز عصر، بعد از جلسه‌ي مبنایی‌های مشهد تا همین بامداد، همین لحظه... تمام دلتنگی‌های عالم روی دلم سنگین شده. و با خود فکر می‌کنم: چقدر پوست کلفت شده‌ایم که چهل روز است نداریمت و هنوز نفس می‌کشیم. @soffehh 🌱| صُفِّه
برای تمام کسانی که در این مدت همه‌ی تلاش‌شان را کردند که مردم، احساس پیروزی را (که باید از واقعیت میدان بطور واضح دریافت می‌کردند) از دست بدهند. یا بخشی از آن در وجودشان از بین برود. طلب مغفرت و هدایت دارم. و برای کسانی که قابل هدایت نیستند، اشد عواقب و خشم الهی را میخواهم. چه آن‌هایی که با تمام قوا مذاکرات را تخریب می‌کردند، بذر بی اعتمادی توی فکر مردم پاشیدند، تا توانستند سم‌پاشی کردند. چه آن‌هایی که قدرت در دست داشتند، اما اقتدار لازم برای احقاق حق مردم را نداشتند! چه آن‌ مسئولینی که گفت‌وگو با مردم و اقناع کردن‌شان را سبک می‌شمرند. . . رهبر شهید: ان‌شاءالله خداوند [خودش] به زودی احساس پیروزی را در دل‌های مومنین رواج دهد...💔 . . . @soffehh 🌱| صُفِّه
دستت اما حكايتي دارد... رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس! @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌شاگرد