eitaa logo
صُفِّه
145 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✦ ﷽ ✦ ► آمریکارفت‌و ما ماندیم‌و حتی‌ خندیدیم... ◄ همه می‌گفتند، چون آقای علم‌الهدی(امام‌جمعه‌ی مشهد) توی کاروان ماست، آمریکایی‌ها دارند اینطور مارا می‌پائند. می‌گفتند می‌خواهند ایشان را تحقیر کنند. قدم به قدم توی ایست و بازرسی‌ها از اتوبوس پیاده‌ی‌مان می کردند. ساک‌ها و چمدان‌‌ها را می‌ریختند بیرون. سربازان آمریکایی با سگ‌های گنده‌ی پوزه‌بلند‌شان دورِ دانه‌دانه‌ ساک‌ها می‌گشتند و بو می‌کردند و به دنبال شاید سلاح، مواد منفجره یا هر کوفت دیگری بودند. قدم به قدم که می گویم یعنی هر یک ربع، بیست دقیقه. یادم نیست کجای عراق بودیم. بین برخی شهرها ایست و بازرسی‌ها بیشتر بود. کارمان شده بود زیر لب لعن و نفرین کردن و تف یواشکی انداختن به زمین. بین هم‌کاروانی‌ها چو افتاده بود این کار را فقط با کاروان ما می‌کنند. چون آیت‌الله علم‌الهدی هم‌کاروانی ماست. آیت‌الله هم مثل ما و البته جلوتر از ما از اتوبوس پیاده می‌شد، کنار اهل و عیالش می‌ایستاد. نگاه اشداء علی‌الکفارش را می‌انداخت به سر تاپای حرامی‌های آمریکایی و بعد بر می‌گشت سمت ما گرم نگاه‌مان می‌کرد‌. نگاهِ رحماء بینهم. کار سگ‌ها که تمام می‌شد، لبخند کجی بهمان تحویل می‌دادند و همانطور که با دست درِ اوتوبوس را نشان‌مان می‌دادند، یک《بُن وُوِیج》بلغور می‌کردند تا برویم دوباره سوار شویم و راه بیُفتیم. یک شب که رسیدیم هتلِ یکی از شهرهای زیارتی، خودم سر میز شام از یکی از خانم‌های کاروان‌های دیگر پرسیدم: شما را هم توی راه هی می‌گشتند؟ گفت: قدم به قدم و با یک گله سگ. فهمیدم کاریست که با همه می‌کنند، نه فقط با کاروان ما. شاید هم بیشتر با ما ایرانی‌ها. فروردین سال ۸۹ بود و من اولین سفرم به عراق و کربلا بود. دیدن ماشین‌های بزرگ آمریکایی که چشم رنگی‌های بلوند یا سیاه‌پوستان درشت هیکل را این‌ور آن‌ور می‌بردند، برای عراقی‌ها عادی بود، ولی برای ما هیچوقت عادی نشد. شهر‌های اصلی‌اش در قبضه‌ی پیاده نظام آمریکا بود. انگار هیچ کاری نداشتند، جز رژه رفتن و بازو نشان‌دادن برای یک مشت مردم عادی. وارد هر مکان زیارتی‌‌ای که می‌شدم حس می‌کردم از حصاری رها شدم و به مامنی وارد شدم. حرم‌ها کوچک و کم امکانات بود و هیچ شباهتی به صحن‌ و سراهای رضوی در ایران خودمان نداشت، اما آرامش داشت. آدم زیر پرو بال امنی بود و بوی عزت و احترام بینی‌مان را پر می‌کرد. رفتن‌مان به کاظمین و سامرا قطعی نبود. بالاخره در اواخر سفر فهمیدیم می‌توانیم برویم به هر دوشهر و مینی‌زیارتی انجام دهیم. این‌را هم هم‌کاروانی‌ها، صدقه سر حضور آیت‌الله می‌دانستند. بعید هم نبود چون در حرم سامرا استقبال گرمی ازمان شد. امام جمعه‌ی سامرا خودش دست آیت‌الله و... گرفت و با خودش به دفترش برد. و ما توانستیم دو ساعتی توی آن صحن و سرای زخمی قدم بزنیم. ۳ سال از آخرین هتک حرمت فجیع القاعده (بخوانید آمریکا) به آنجا گذشته بود اما هنوز در و دیوارش آثار زخم داشت. هیچ‌وقت این دو ساعت را فراموش نمی‌کنم. درودیوار حرم با آدم می‌زد. حرف‌هایی که می‌شنیدیم، تیز بود. خِنج می‌کشید به جگر آدم. حس می‌کردم روحم اینقدر رقیق و نازک شده که با چنگی از هم به در می‌شود. اشک چشمهام در تمام آن دو ساعت، یکریز می‌ریخت و بند نمی‌شد. با همان سن کم می‌دانستم اگر تکفیری قدرت پیدا کرده و دور آن حرم مینیاتوری و کوچک، شلنگ‌تخته می‌اندازد، صدقه سری حضور آمریکاست. ولگردی سگ‌های‌پوزه بلند امریکایی، دل این کفتارها را شیر کرده. یادم است از ته دل، از صاحب‌های آن حرم خواستم ، توی سفر بعدی‌ام چشمم به هیچ آمریکایی‌ای نیفتد. خواستم این حرم را در زیارت بعدی در سلامت و شکوه ببینم. تمام آن دقایق عین چشمه می‌قلیدم و عین روغن روی آتش می‌جوشیدم. از سفر که برگشتیم‌. هر وقت اسم سامرا می‌آمد، دلم از جا کنده می‌شد و فرو می‌پاشیدم. خدا تا سال‌ها زیارت کربلا را قسمتم نکرد‌. شاید دعای درستی نکرده بودم و یا شاید خدا ظرفیت وجودم را برای دیدن حرمین در آن وضعیت، کم و کوچک دیده بود. هفت سالی گذشت. اولین سفرم با همسرم بود‌. نه در فرودگاه‌ها، نه بین راه و نه در هیچ شهری دیگر مور و ملخی از آمریکایی وجود نداشت. با همسرم پای پیاده از خروجی نجف خارج شدیم. از برنامه‌ی سفر عقب بودیم و تصمیم گرفتیم بخشی از پیاده‌روی تا کربلا را با ماشین برویم و بین راه پای یکی از عمودها‌ پیاده شویم.
کنار جاده برای سواری‌ها دست تکان می‌دادیم که یکهو ماشین بزرگ آشنایی جلوی پایمان ایستاد. از همان غول‌های‌آهنی آمریکایی که چند سال پیشش دیده بودم. همان‌هایی که برای گشت‌زنیِ آمریکایی‌ها توی شهر بود‌. مینی‌ونی بود نقره‌ای، با سه ردیف صندلی خالی. راننده شیشه‌ی رفلکس را پایین داد. چهر‌ه‌اش داد می‌‌زد که عرب است و عراقی. جوانی بود سبزه پوست، مو مشکی و مجعد. چفیه‌ی سبزی دور گردنش پیچانده بود. فهمیدیم که می‌توانیم تا مقصدمان باهاش برویم. وقتی میخواستم سوار شوم، پایم روی پله‌‌اش قفل شد. چشمم چرخید توی کادیلاک و هیچ کس را ندید جز راننده‌ی عراقی. کف پاهام را فشار دادم و روی دومین ردیف صندلی نشستم‌. تمام مسیر همسرم با راننده گپ می‌زد. فهمیدیم از نیروهای حشدالشعبی‌است. از ما خوشش آمده بود، گوشیش را درآورد و عکسش را با حاج قاسم نشان‌مان‌داد. فهمیدم این ماشین حالا سرباز حشدالشعبی اینور و آن‌ور می‌برد. گوشه‌ی لبم جمع شد و پقی یواشکی زدم. خنده‌ام تا وقتی که پیاده شدیم جمع نشد. دُم آمریکا از توی شهرها جمع شده بود و عراقی مانده بوده و من توی کادیلاکی که زمانی احتمالا نفربر آمریکایی‌ها بوده، زیارت کربلا میر‌فتم و می‌خندیدم. دوباره یاد دعایی که سالها قبل توی حرم سامرا کرده بودم افتادم و حاجت‌روایی‌اش دلم را خنک کرده بود. خدا خواست و در دومین سفرم هم زیارت سامرا قسمتم شد.حرم را انگار توی آن چند سال کوبیده و ازنو ساخته بودند. سالن‌ها و سقف‌ها شباهت می‌داد به الگو‌های معماری حرم‌های رضوی. خادم‌ها لباس‌های خدام ایرانی به تن داشتند و حتی کتب ادعیه هم آرم تولیت رضوی داشت! انگار شعبه‌ی دیگری از مشهد و قم باشد! صاحبان ولی همان صاحب‌ها و حال‌و‌هوایش شکننده‌ی روح بود. دیگر آنقدر عقل‌رس شده بودم که بفهمم مکانت آنجا به شکوه معماری‌اش نیست. چیزی که آنجا ترک به دل آدم می‌اندازد، حس و حالی این دنیایی نیست. آنجا انگار یکی دنباله‌ی عبایش را بلند کرده و روی سر‌مان می‌کشد. و زیر طاق آن عبا، صدا به خدا و ملکوت خیلی نزدیکتر‌ است. امشب، شب بیست و یک ماه مبارک، دلم حسابی برای حرمش پر کشیده. حرمی که بوی آقای صاحب‌مان را می‌دهد را می‌گویم. بغض پر حرارتی ته گلوم ترکیده. دلم می‌خواهد بخزم زیر آن طاق. خودم را برسانم به وجودش. دم گوشش حاجتم را پچ‌پچ کنم. با هر ذکر بالحجتی که می‌گویم، عبایش را بیشتر رو سرم بکشم. و بعد با دلی قرص و محکم قرآن را از روی سر پایین بگذارم. و منتطر بمانم، که خیلی زود...خیلی زود... آمریکایی از حریم خاورمیانه برود، ما مردم واقعی‌اش بمانیم و با دلی هرچند شرحه‌شرحه و زخمی، اما از این فتح بُلنــــــــــد بخندیم.... 🗓️ سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۴ _ ۲۱ شب ✒ فاطمه شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌صاحب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ► ایستاده در کهف‌الشهدا یا تنیده در وجود من؟ ◄ . از اینجا بخون
✦ ﷽ ✦ ► ایستاده در کهف‌الشهدا یا تنیده در وجود من؟ ◄ تازه چادر سفید روی سر می‌انداختم و روی سجاده‌ی سوزن‌دوزی نویی که توی جشن تکلیف گرفته بودم نماز می‌خواندم. برخی عصر‌ها، دست توی دست روح‌الله جان (داداشم) می‌رفتم تنها مسجد محله‌ی رضاشهر، مسجدالمهدی و ‌اولین نماز‌های جماعتم را می‌خواندم. داداش برای هر بار مسجدی که می‌رفتم و نماز جماعت می‌خواندم. یا سوره‌ی جدیدی که حفط می‌کردم. یا برای هر کار جدید خوبی که به ذهنم می‌رسید، بهم یک هدیه‌ی کوچکی می‌داد. هدیه گاهی وقت‌ها یک ویفر کوچک بود. گاهی نوشمک صورتی رنگ. گاهی وقت‌ها که خیلی کار نوربالایی ازم سر می‌زد، سلطان همه‌ی جوایزش را رو می‌کرد و بهم عکس حضرت‌آقا جایزه می‌داد. آن‌هایی که سن‌شان قد می‌دهد یادشان است. آن زمان‌ها نه گوشی موبایل بود و نه حتی اینترنت، از زمانی صحبت می‌کنم که هنوز کامپیوتر هم توی خانه‌ها نیامده بود. مردم معمولی عکس کراش‌ها و علاقه‌مندی‌هایشان را چاپی می‌خریدند و آلبوم می‌کردند. هر چیزی که فکرش را بکنید، کلکسیون می‌کردند. از تمبر گرفته تا عکس فوتبالیست‌های ایرانی و خارجی. عکس بازیگران. عکس حرم و کعبه. حتی عکس ماشین و حتی‌تر عکس‌های دور آدامس لاویز و باربی و.... :) ما ولی یک آلبوم دوست‌داشتنی و مهم توی خانه داشتیم که تویش عکس‌های آقا را کلکسیون می‌کردیم. برخی عکس‌ها واقعی بود و روی کاغذ عکس گرم‌بالا چاپ می‌شد و برخی دیگر روی این کاغذهای ورچسبی که پشتش کاغذ زرد رنگ دارد. آلبوهایمان صفحات پلاستیکی داشت که توی هر صفحه‌اش دو یا سه تا عکس حدودا ۹ در ۱۳ جا می‌شد. پیگیر و مصرانه می‌گشتیم عکس‌های دلبرانه و نایابی از ایشان پیدا می‌کردیم و می‌گذاشتیم لای آلبوم و هر وقت دلمان صفا می‌خواست، نگاهشان می‌کردیم و شعرها و شعارهای زیرش را زیر لب زمزمه می‌کردیم. همان‌سالها بود یا شاید کمی بزرگتر شده بودم که یک روز اتفاقی روی دیوار یکی از مغازه‌ها، عکسی از آقا دیدم که با همه‌ی آن‌هایی که داشتم فرق داشت. یک جور دیگری با دل آدم بازی می‌کرد. قامت بلندش بدون عبا، با عمامه‌ای که از یک طرف باز شده بود و شَلال‌ شده بود روی شانه، دست به سینه ایستاده بود وسط یک جای سنگی و خاکی. کنار دری آهنی و نیمه‌باز. زیرش را که خواندم نوشته بود؛ کهف‌الشهدا. کهف‌الشهدا را نفهمیدم یعنی چه. فکر کردم شاید جایی در جبهه باشد. سوال را از ذهنم هُل دادم بیرون و همه‌ی وجودم را محو آن چهره‌ی نیمه اخمالو و حالتِ چشم‌های پشت عینکش کردم. شاید دو سه بار، لابلای باقی خریدهام از فروشنده پرسیدم: آقا از این عکس کوچیکشو ندارین... اینقدی‌شو؟ و با انگشت سبابه و شصت، زاویه‌ی قائمه‌ای درست کرد، روی هم گذاشتم، یک مستطیل بین انگشتهام ساختم ، در قد و قواره‌ی عکس‌های ۹ در ۱۳ سانت. فروشنده نداشت، اما خوشش آمده بود. بهم گفت: می‌رم میخرم برات می‌یارم. یک هفته‌ی دیگه باز بیا سر بزن. یادم نیست رفتم یا نه. فقط می‌دانم داغش به دلم ماند. هیچوقت آن عکس لای آلبوم‌مان نیامد. بعدها خیلی عکس‌های قشنگتری از آقا خریدم، ولی حسرت این یکی را از روی دلم نمی‌شست‌! چند سالی گذشت. دانشگاه قبول شدم. آقاجون برایم یک گوشی سونی‌اریکسون نقره‌ای خرید. همان ماه اول عضو بسیج شدم و عکس‌های رهبری را با بسیجی‌های دانشگاهمان، بهم بلوتوث کردیم. این عکس شد، اولین بک‌گراندِ اولین گوشی‌ای که دوربین داشت و می‌توانستم در آن عکس تماشا و ذخیره کنم. اولین عکس‌هایی که توی گالری گوشیم ذخیره شد، عکس‌های روزهای اول دانشگاه و درو دیوار حیاطش نبود. آقا بود با چفیه‌ی سفید و لباس یشمی سپاه توی جبهه. یا آقا بود با لباس سیستانی و دستار سفید پای تریبون، یا آقا بود کنار کتابخانه‌ روی زمین نشسته و در حال مطالعه. با این‌حال هرچه از باقی پرسیدم عکس کهف‌الشهدا‌ی آقا را دارید یا نه. هیچکس نداشت. بالاخره یک بار آقا را پیدا کردم که روی سکوی جمران نشسته بود روی زمین کنار صندلی امام. همین عکس شد بک‌گراند گوشیم. عکس کهف‌الشهدا را گذاشتم برای وقتی که بالاخره چاپی‌اش را پیدا کنم. با خودم گفتم؛ من آدم قدیمی‌باز و نوستالژی دوستی‌ام و به این‌راحتی‌ها دُم به تله‌ی تکنولوژی نمی‌دهم. حسرت‌های قدیمیم، توی صفحه‌ی ۴ در ۶ گوشی‌ای که بزور ۱ مگا پیکسل کیفیت داشت، برطرف نمی‌شد. نباید خودم را زورکی به این‌ها قانع می‌کردم. رسانه ولی زورش زیاد بود. تکنولوژی ولی ترمز نداشت. سرعت ارتقایش روز می‌زد و رنگ‌به‌رنگ عوض می‌شد و چشم آدم‌های گزیده‌وکم‌پسند را با انبوهِ عکس و فیلم و اطلاعات پر می‌کرد. عطشِ داشتن تک عکس‌های چاپیِ خاص را از آدم می‌گرفت. اینقدر توی کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستا و تلگرام و ایتا، عکس‌های رسمی و کادرهای نزدیک به صورت رهبری، بی‌رویه منتشر می‌شد که کسی دلش برای داشتن آلبوم فیزیکی کوچکی که چهارتا عکس قدیمی تویش باشد، تنگ نمی‌شود.
صبح روز یکشنبه دهم اسفند، وقتی عالم روی سرم هوار شد. وقتی جهان فرو رفت در خلا وجود کسی. وقتی آن سکوت وحشتناک، در آن بین الطلوعینِ لعنتی، همه‌ی وجودم را گرفت. یکهو دلم پرکشید سمت آن آلبوم قدیمی! درست مثل همه‌ی کسانی که سوگ، دق‌الباب نه، با چکش و تبر زده به در خانه‌هایشان و دارد بنیان خانه‌شان را بهم می‌ریزد. می‌گشتم و حریصانه قدیمی‌ترین خاطره‌هام را با او پیدا کنم. هیچ دلم نمی‌خواست حتی یکیش از خاطرم رفته باشد. قدیمی‌ترین و البته قوی‌ترین خاطره‌‌ی‌ زنده‌ام با او همان عکس‌های چاپی‌ای بود که روح‌الله بهم داده بود. در همان بدو به تکلیف رسیدن. وقتی داشتم برای اولین‌بار در کنار نماز و روزه‌های نخستین عمرم، دل‌بسته شدن به امام مشق می‌کردم. ذره‌ذره ولایت را می‌فهمیدم. یاد می‌گرفتم توی آن چهره‌ی به ظاهر زمینی، دنبال آدم‌های غیر زمینی بگردم و نسخه‌ای این‌دنیایی از علی(ع) را درک کنم. بعد دیدم، این عشق به نسخه‌ای نزدیک به علی(ع)، چقدر از همان روزها تا حالا، زندگیم را زیر و رو کرده. مثل یه دست پنهان، گوشه‌‌گوشه‌ی زندگیم را چیده و جوری بهم وصل کرده که توی پستی و بلندی‌ها و دست‌انداز‌های گذشته، براحتی از هم نپاشد. دیدم مثل یک پدر ثانی، بزرگم کرده. تادیبم کرده. معلمم بوده. گاهی حتی از چیزهایی متنبهم کرده. هوایم را داشته و سر بزنگاه‌ها دستگیریم را کرده. حتی حسرت داشتن عکس‌هایش یک‌طوری تربیتم می‌کرده. هوسم را کنترل می‌کرده! از همان روز، همه‌اش زیر لب می‌گویم پدر از دست دادم، نه امام از دست دادم . و میبینم این واژه‌ها هیچکدام حق مطلب را ادا نمی‌کند. من بخشی از وجودم را از دست دادم. این حفره از آن حفره‌هایی نیست که بعد از سوگی توی تنم نشسته باشد. مثل قبلی‌ها! نه... این یکی قسمتی از روحم را کنده و برده. یک جایی از تنم هست که دیگر ندارمش. با آنجا نفس می‌کشیدم یا خونم را پمپاژ می‌کردم یا.... و حالا نیست. جایش فقط با نسخه‌ی اصلی مردی پر می‌شود که چهره‌ی این دنیایی‌اش را هیچوقت ندیدم و هیچ آلبوم عکسی ازش ندارم. اما نمی‌دانم چطوری ولی از همان بچگی ذره‌ذره از حسرتش لبریز شده‌ام. 🗓️ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ _ ۱ بامداد ✒ فاطمه شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌شاگرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✦ ﷽ ✦ ► ایران‌جان! گَنگت بالاست ◄ حال این روزهایت جاوید وطنم! تنِ زخمی‌ات را دوست ندارم زن! یکی‌یکی چیده شدن گل‌هایت، زمستانم می‌کند. باغت آباد همیشه. ولی حال این روزهایت را دوست دارم. خریدار دردی‌ام که داری می‌کشی‌. و آبرویی که در دنیا به هم زدی. زمین‌ِ بازی‌های مهمی از آخرالزمان هستی. نامت به خیر دهان به دهان می‌چرخد. ما را همین نامت، تاریخت، طهارت خاکت، این‌طور شیر کرده. اینطور بزرگ‌مان کردی. از مهد تا لحد، بهمان لقمه‌ی دلاوری و جوانمردی خوراندی. ما را به اسمت می‌شناسند و با شناسنامه‌‌ی تو با کل عالم کفر در افتادیم. وقت خلقت، آن روزی که خدا خاک را روی زمین پاشیده، توی گلت چه ریخته که اینطور عاقبت‌بخیر شدی؟ حال امروزم با تو، دقیقا حال این عکسِ آقای پرچمی‌است. اسمش را بلد نیستم. آقای پرچمی صداش می‌کنم. زیاد میبینمش. همیشه توی تجمعات و راهپیمایی، می‌ایستد در بلندی. پرچمت را مدام می‌چرخاند که پارچه‌اش آویزان نشود یا توی هم گره نخورد. بعد وقتی پارچه باد می‌خورد، پُف می‌کند، در صاف‌ترین حالتش می‌ایستد و عکس رهبری و الله وسط پرچمت، توی این زاویه قرار می‌گیرد، خم می‌شود و بهش سلام نظامی می‌دهد. نه حال خودم که حال خیلی از مردم‌مان این‌روزها با تو همین است عزیزم. پ‌ن: ده‌تا عکس از آقای پرچمی گرفتم تا این لحظه‌ و این حالش را شکار کنم. 🗓️ جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ _ ۲۲ شب ✒ فاطمه شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌درویش
. دلتنگ دلتنگ دلتنگ آن یار خراسانی خویشم....😭💔 عيدت تو آسمونا مبارک آقاجونم @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌درویش
آقای عزیز! آقای شریف و با اقتدار! آقای جمهوری اسلامی... این ۴۷‌امین بهاری‌است که سایه‌ات روی زندگی ایرانی‌ها افتاده. بی خطا نبودی و نیستی و نخواهی بود. در کنار تو ماندن برای ما هزینه داشت و دارد و خواهد داشت! اما ای مرد تو آبروی مایی، تو عزت مایی، تو گواه حق طلبی مایی، هم این دنیا و هم آن دنیا. بخدا عالم و تمام کاینات شاهدند؛ این شب‌ها یک‌طوری عَلمت را توی دست می‌گیریم که تن‌مان از عشق و عزت و دلگرمی لبریز می‌شود. که زمین زیر پاهامان از سنگینی وجودمان کم می‌آورد، می‌لرزد. به تو امروز با یک قوام و قطعیت و ارادت دیگری می‌گوییم آری و به هرچه غیر تو هست کوبنده‌تر از همیشه می‌گوییم نه! روزت مبارک مرد! روزت در دو عالم مبارک! @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌صاحب
. این موقع شب چشم دوختم به گوشی و اخبار دهدشت را می‌خوانم و گلوله‌های اشک یواشکی از گوشه‌ی چشمم سر می‌خورد پایین. تمام این دو روزی که عشایر و دلیران لر دنبال آن حرامیِ فراری بودند، داشتم فکر میکردم چقدر جان ایران و مردمش به این اقوام مختلف گره خورده. اولین زمزمه‌های جدی تجزیه را سال ۴۰۱ شنیدم. وقتی دیدم یکی از دوستان قدیمی دوران دبستان و راهنماییم، عکس ایران تجزیه شده را استوری کرده و نوشته بود؛ چرا ما فارس‌ها باید با کرد و لر و ترک هم سرزمین باشیم؟! یادم است گوشی توی دست‌هام می‌لرزید و پیشانیم داغ شده بود. پای استوریش نوشتم: فاطمه؟؟؟؟؟؟ تو‌ی این سالها رشته‌ی قدیمی خیلی از دوستی‌ها، سر همین چیزها پاره شد. عوضش یک علامت سوال بزرگ توی سرم جا گرفت و هر چند وقت یکبار یک وولی می‌خورد و رگ و پیوندهای مغزم را به هم می‌پیچند و دردش سرم را می‌پوکاند: چه برسرمان آمده؟ کی بتن ریخته توی تاسیسات مغزمان و از کار بی کارش کرده؟ کی قلاده انداخته به فکر‌ها و باورهامان و هر جا دلش بخواهد ما را می‌تاراند؟ به آن مرد لر یا بختیاری فکر می‌کنم که روی یک زانو نشسته بود روی خاک. زانوی دیگر را ستون کرده بود زیر دستی که برنو داشت. چشم‌هاش را تیز کرده بود روی بالگرد و ماشه می‌چکاند و می‌فرستاد که شکارش کند. به صدای شادی آن بچه‌ لر‌ها، به زنی که توی خانه لابد از پنچره مردش را می‌پایید. به همان بچه‌هایی که شاید همین امشب بی پدر شدند. به زنانی که مردشان را روانه‌ی کوه کردند برای پیدا کردن آن حرامی و همین حالا خبر شهادت و جراحتش به گوششان رسیده. من بی‌خوابی به سرم زده، زیر لب ذکر می‌گویم. چشمهام تر است. و هی توی فکر سیاهی‌های شب آن رشته‌کوه‌ها و دره‌ها هستم. دلم می‌جوشد برای آن مردها، زن‌ها، بچه‌ها که جلوی چشمشان دشمن آتش انداخته. بخدا ما را بعد مسافت از هم دور کرده، واِلا حتما رگ و پیوندمان توی هم تنیدگی دارد که اینطور آتش به جانم افتاده. توی این دو روز فهمیدم، هرچی برای مجاب کردن ذهن‌های مسموم شده به طرح تجزیه گفتم، همه‌اش چرند بود. حقیقت این است که ما بی مردان لرمان، بی کردهامان، بی ترکهامان و... یک چیزی کم داریم!‌ بی آن‌ها یک تکه‌ای از روح و تن‌مان نداریم. ما و این گربه‌ی خاکی وطن، بدون دلیران کوهستان‌مان کمیم، ناقصیم، نا‌توانیم... 🗓️ یک‌شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ _ ۴ بامداد ✒ فاطمه شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه‌ی‌‌شاگرد