eitaa logo
صُفِّه
145 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
از طاقچه خریدم و بازش کردم. توی پیشانیِ کتاب این را نوشته بود. اسم غلامرضا رهبر را بارها از زبان پدرشوهرم شنیدم. عکسِ دسته‌جمعیِ زمان جنگ‌شان را هم بارها روی طاقچه‌ی خانه‌شان دیده‌ام. از نوجوانی‌هایشان هم ظاهرا یک عکس‌هایی توی آلبومش دارد که به چشم ندیدم. پدرشوهرم این رفیق بچگی و فامیلش را خیلی دوست دارد. گاهی وقت‌ها خوابش را می‌بیند. توی خواب شهید رهبر یک چیزهایی بهش می‌گوید که دلِ شنونده را ریش می‌کند. رهبر از شهدای قهرمان و مفقودالاثر خوزستان است، از آن‌هایی که تعدادشان کم است و تکرار شدنشان بعید. وقتی اسم شهید را توی صفحات اولی کتاب دیدم خشکم زد. مریم منوچهری همانیست که اینجا و آنجا ، توی خصوصی و عمومی بارها گفته که از سال ۴۰۱ به اینور، هیچ کتابی از طریق وزارت ارشاد در ایران چاپ نمی‌کند. زهر کلامش در مورد جمهوری‌اسلامی خیلی بالاست. منوچهری نویسنده‌ی قابل و زبردستی‌است. زبردست بودن بعلاوه‌ی متعهد نبودن، نتیجه‌اش از نظرم تلخ است. حالا از منوچهری کتابی گرفتم درباره جنگ در خوزستان و شهید رهبر. کتاب را هنوز شروع نکردم اما ذهنم انگار ایست کرده و بهت‌زده شده. نمی‌داند قرار است از یکی از قهرمان‌هایی که میشناخته، چه بخواند. نمی‌داند در این کتاب قرار است قهرمانی‌های خونین‌شهر، چگونه روایت شوند. تنها نقطه‌ی خوشبین ماجرا اینجاست که قهرمان‌هایم را از منظر افرادی مثل منوچهری ببینم. ببینم و ذهنشان را بفهمم. شاید صبورتر و وسیع‌تر شوم. @soffehh 🌱| صُفِّه
هدایت شده از حرفیخته
با پیامی که مامان توی گروه فرستادن، داشتم فکر می‌کردم اگه دلم می‌خواست برای ایام مهدویِ عزیزی که پیش‌ِرو داریم، یه کار خاص و دلچسب انجام بدم، چقدر احتمال داشت به ذهنم برسه که روز به امامت رسیدن امام عصر، به طلبه‌ها، تو سامرا، افطاری بدم؟🥺 حالا اگر به ذهنم می‌رسید، آیا امکانش رو داشتم؟ مامان پیام دادن که یه گروهی تصمیم دارن چنین کاری کنن. قراره ان‌شاءالله روز به امامت رسیدن حضرت صاحب (عج)، تو سامرا، به ۴۰۰ تا طلبه افطاری بدن.🥺❤️ اگر دوست دارید توی این کارِ دلیِ قشنگ شریک باشید، به شماره کارت زیر که به اسم خودمه، هر مبلغی به دلتونه، واریز کنید. فقط تا یکشنبه ظهر فرصت واریز هست. بعد از واریز نیازی به اطلاع دادن نیست. روی شماره بزنید کپی می‌شه.
6037991493446565
کارت به نام آزاده رباط‌جزی
از کارای قشنگ دوستای عزیزم 👆👆 روحم پرواز کرد سامرا❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداحافظی یوسف عمر(خبرنگار) با فرزندش، قبل از سوار شدن در کشتی : بابا راهی غزه است پسرم ! چون همه راه ها را امتحان کردیم ... چون ... . . . . . چون ما از ظلم خسته‌ایم بابا... خسته‌ایم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به دمی یا قدمی یا قلمی یا به...دعایی... . . این روزهای پیچیده‌ی دنیا، همه به نوعی در سایه‌ی جنگیم. همه در آن سهیمیم. هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم، دعا می‌توانیم. گره‌های کور این مقاومت فقط با دعا باز میشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ـ﷽ـ . جواد راه این خانه را بلد است.🌱 یک روز دم‌دمای ظهر بود که زنگ زد و گفت وقت نکرده به جوجه‌ها غذا بدهد. جوجه‌ها کنج تراس گرسنه‌اند تا شب تلف می‌شوند. گفت دستکش دستم کنم و بروم دو سه قاشق برنج بگذارم توی دهان‌شان. گفت: 《چیزی نیست... درشون نیار... همونجوری از بالا قاشق بذار دهنشون》 هرچی خودم خورده بودم برگشت توی گلوم و ترش شد. دهانم خشک شد. 《من غذاشون نمیدم... خودت بیا... دیگه چی اصن؟...》 توی همان چند دقیقه خیس عرق شدم و لباس توی تنم لیچ و آبکشیده شد. سه سال پیش بود یا چهار سال...نمی‌دانم. حین تخریب یک خانه، لانه‌ی کبوتری پیدا کرده بود که جوجه‌هاش تازه از تخم سر بیرون آورده بودند. باید دیوار سرپناهِ آن لانه هم تخریب میشد. جوجه‌ها را با لانه‌ی‌شان برداشته و گذاشته بود جایی که مادرشان بیاید و پیدایشان کند. مادرشان هیچوقت نیامد. احتمالا وقتی برگشته و دیده خانه‌ از هم پاشیده، امیدش هم توی وجودش فروپاشیده. مصطفی هم وقتی دید طفلک‌ها دارند تلف می‌شوند، گذاشته بودشان توی یک جعبه‌ی شیرینی و آورده بودشان خانه. گذاشتیم‌شان توی تراس. همان روز اولی که چشمم به چشمشان خورد، قرار و آرامش توی وجودم از دم بخار شد. فکرها سرریز شد توی سرم و مثل کف‌گیر افتاد به جان لایه‌های ته‌نشین‌شده و رسوب‌کرده‌ی یک ترس قدیمی. غول قدیمی‌ای توی تنم از خوابش بیدار شد. مصطفی باور نمی‌کرد. همیشه درحد حرف ازم شنیده بود که از پرنده می‌ترسم. به چشمش ندیده بود این زنِ سی و چند ساله از کبوتر بترسد. با تور فلزی یک قفس ساخت. تور ضخیم بود و سوراخ‌های ریزی داشت و پرنده‌ها از تویش دیده نمی‌شدند. قفس هم ضد گربه بود و هم کنج محوی بود که جوجه‌ها را از چشم زنِ این خانه پنهان نگه‌ می‌داشت. پروژه‌ی ساختمانی سنگین بود و مصطفی صبح تا شب نمی‌آمد. جوجه‌ها ریزتر ازین بودند که نوک بزنند و خودشان غذا بخورند. غذا را باید با قاشق می‌ریخت توی دهن‌شان. جلوی گلویشان یک بادکنک بزرگ درست شده بود و غذا را تا شب تویش ذخیره می‌کرد. گفتم《 دیگه چی؟... میرم قد دو سانت درشو باز میکنم با قاشق برنج میریزم.. خودشون بخورن ...》 اجباری نکرد. اجبار نکرد ولی اجباری بود. غذا نمی‌دادم می‌مردند. ضعیف بودند. بی‌مادر. بی‌دلسوز. حدیثه یک‌سال و نیم داشت شاید. یک‌سال‌و نیم بود که مثل همه‌ی مادرها گوشه‌ی تاریکی از ذهنم ترس بی‌مادر شدن، بی‌پناه شدن بچه‌ام را داشتم. ازآن ترس‌های غریزی که از توی بارداری می‌ریزد توی جان آدم و نمی‌دانم تا کی توی تن مادرها وول می‌خورد. یک سال و نیم بود که مادر شده و بودم و دلم برای جو‌جه‌های بی مادر می‌سوخت. برای اینکه توی آن تاریکی زندانی‌اند. که گشنه‌اند، تشنه‌اند. از لای پنجره هی چشم می‌کشیدم به قفس جوجه‌ها. از خودم بدم می‌آمد. از خود رقت‌انگیزی که اینجور از ترس باخته و وا داده. ازینکه که رحم توی دلم نیست. ازینکه دلم مثل مصطفی برای‌شان نمی‌جوشد. نمی‌‌شد. خیلی تا شب راه بود. تا مصطفی می‌آمد هفت‌هشت‌ساعتی طول می‌کشید. دست‌کش‌های کهنه‌ی ظرفشویی را دستم کردم. ظرف پلاستیکی برنج و آب را برداشتم. رفتم بالا قفس. بسم‌الله و چهار قل و آیت‌الکرسی و... هی ردیف میشد نوک زبانم و فوت میشد توی هوا. انگشت انداختم نوک در را بالا کشیدم. دیدم جواد ایستاده روی‌نوک پاها و با بال‌هایی که تازه ازشان پر نوک زده بود بیرون، بال بال می‌زد و یک صدایی شبیه کلاغ در‌می‌آورد. خودم را کشیدم عقب. جواد آن یکی‌ای بود که روی گردنش پرهای سبز نوک زده بود. آن یکی پرهاش خاکستری بود. اسمش یادم نیست چی بود. نوک قاشق پلاستیکی را فرو کردم توی برنج‌ها. دو قدم عقب رفته بودم و بالاتنه را تا میشد کشیدم سمت قفس‌. قفس گود بود و جوجه نمی‌توانست بپرد بیرون. دهانش را کشید سمت قاشق. آرام فرو کردم توی دهانش. با کوچکترین جنبی که می‌خورد، یک قدم می‌پریدم عقب و باز هی جلو می‌آمدم. از دور شبیه تکواندوکارها روی پنجه‌های پا عقب جلو می‌پریدم. دستم را تاجایی که میشد می‌کشیدم جلو تا غذا بگذارم توی دهن طفل بیچاره. سه تا قاشق که گذاشتم توی دهنش ، حالا نوبت آن یکی بود. جواد نمیذاشت آن یکی غذا بخورد. آن یکی ریزتر هم بود‌. ایستاد رو پاهاش و آمد جلو و دهان باز کرد ولی جواد هی هولش میداد. اعصابم خرد شده بود. میترسیدم حین قاشق چکاندن توی دهان آن یکی، جواد نوکم بزند. چهار پنج قاشق بزور برنج چپاندم توی دهان‌شان و آب ریختم ته حلقشان و بعد در را سریع گذاشتم روی قفسه و فرار. جواد و داداشش یا خواهرش کلا یک ماه مهمان ما بودند. یک روز دیدیم جواد خیلی بال‌بال می‌زند در قفس را باز کردیم. نیمه پرید روی زمین چهار پنج باری تقلا کرد. خودش را کشید روی لبه‌ی نرده و بعدهم رفت. نمی‌دانم پرواز را چجور یاد گرفته بود. ذره،ذره می‌پرید و یک جایی می‌نشست. همین‌طور دامه داد و اینقدر رفت که دیگر ندیدیمش.