eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار یکدفعه همه اتفاقات اون چند روز بخصوص شب و روز آخر جلو چشمام رژه رفتند، با خودم گفتم: اینو نگاه مثلا فرمانده تیپ ماست از شدت آتیش بعثی ها مثل ماهی دودی شده بودم تازه میگه اون بالا چه خبر این دیگه چه فرمانده ای ما داریم کم غصه داشتم این حرفش بیشتر آتیشم زد. از نظر روح و روان هم میخواستم شهادت رفیقم رو گردن یک نفر بندازم شاکی بودم راستش خیلی تحت فشار بودم. فقط ترا خدا درک کنید واقعا برای یک نوجوان ۱۷ ساله دیدن و تجربه اون لحظاتی خیلی سخته! بگذریم! با احترام، و کمی هم چاشنی متلک گفتم : – «خبرها که پیش فرماندهانه... ما که عددی نیستیم!» دلم می‌خواست هر چه غم و غصه و استرس و عصبانیت تو وجودم جمع شده بود بریزم بیرون. از طرفی ، فکر می‌کردم دلیل همه اتفاقات اون بالا تصمیم غلط سید بوده. قبلش خوبه بدونید... بعد از شهادت فرمانده‌ی سابق تیپ (که همراه و تو کمین قلاجه شهید شد ) وقتی به‌عنوان فرمانده‌ی جدید معرفی شد، قدیمی‌ترها همه خوشحال شدن و می‌گفتن سید، از "مش حسن" های لشگره(داستان مش حسن ها مربوط میشه به نیروهای حاج احمد در اولین روزهای جنگ با عناصر ضد انقلاب در مریوان ،ولی چون خیلی مفصله باشه برای بعد فقط بگم هر کی عنوان میگرفت مثل این بود که مدال شجاعت از بالاترین مقام مسئول گرفته، ها برا خودشان دفتر دستکی داشتن) از اولین کسایی که در مریوان با بوده، میگفتند در عملیات «الی بیت‌المقدس»، فرمانده‌ یه قرارگاه بوده و الان خیلی تواضع کرده که فرماندهی تیپ رو پذیرفته... حالا بعد گذشت فقط چند ماه پیش خودم می‌گفتم بیا این هم کسی که ازش اونقدر تعریف می‌کردند که آی فلانه و "مش حسن"چندومه ، الان کجایید ببینید ما رو فرستاد نوک یه قله اونم درست تو دید و تیر دشمن! کاش میشد بگم خیلی خوب می‌شد. حداقل خودمو خالی کرده بودم ولی شرم حضور و شخصیت سید مانع می‌شد. (بعد ها فهمیدم سید اساسا از پذیرش مسولیت گریزان بود ولی حیف دیر شناختمش) آقا سید یوسف با لحنی خاص گفت: – «احساس می‌کنم حرف داری که نمی‌زنی...» منم مِن و مِن کنان گفتم: – «راستش... فکر می‌کنم رفتن ما روی قله‌ی ۱۸۶۶... زبانم یاریم نمیکرد ... سکوت کردم ادامه ندادم سید با لبخند ولی جدی گفت: خوب بگو چی؟ دهانم اصلا خشک شده بود نه از ترسا نه یه جورایی شرم داشتم هرچند از دستش ناراحت بود اما هنوز شرم و حیایی بینمان بود چون هم بزرگتر بود هم بالاهره فرمانده تیپ بود ولی با هزار زور با بدبختی گفتم: رفتن اون بالا، اونم با دوتا قبضه خمپاره‌انداز، فقط با سه نفر خمپاره‌چی...!» ادامه ندادم ، یعنی برام خیلی سخت بود رو در رو با فرمانده تیپ حرف بزنم از بس این آدم بحال بود سید با آرامی گفت: – «اشتباه بود؟این رو میخوای بگی؟ خوب کجاش اشتباه بود؟» یخم داشت باز میشد نه از پر رویی نه بخدا دوست داشتم حرف بزنم خالی بشم بغض راه نفسم را بسته بود لحظه شهادت ... تو خواب و بیداری جلو چشمم بود فکر کنم سیدِِ با تجربه وصبور، این را فهمیده بود جالب اینکه متقیان که فکر می‌کردم عمراّ با من خوب بشه با تغییرات حالت صورتش با من هم دردی هم راهی می‌کرد، نمیدونم شاید من اینطوری فکر می‌کردم. گفتم: – «شما از نزدیک اون‌جا رو دیده بودید؟ اصلاً اون بالا رفتید؟» سید فقط یه لبخند زورکی زد و نگاهم کرد ... ای کاش هیچ وقت این رو نگفته بودم ،آخه بچه تو از چی میدونی؟؟؟ باور میکنیدالان که دارم مینویسم حالم بد شده ای کاش اون روز اصلا سید اونجا نبود و متقیان حسابی حال منو میگرفت. داشتم در مقابل کوه تواضع و تجربه‌ی جنگ، که ده سال از خودم هم بزرگ‌تر بود، عرض اندام می‌کردم. و او، عامدانه و بزرگوارانه گوش می‌داد. بخاطره همین رفتارها بود که بچه‌ها توی جبهه بزرگ می‌شدند... اجازه داشتند نظر بدن و ایراد بگیرن و اشتباه کنند، و این‌طوری رشد می‌کردند. در جبهه به جوانا میدون میدادن. هواشونم داشتن امام خوب میدونست چه دسته گلایی تو جبهه ها هستند که میگفت: جبهه ها دانشگاه انسان سازیست. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🟥 الله اکبر الله اکبر✌️ ◻️ اعلام منطقه در سرتاسر اراضی اشغالی توسط لشگریان غیور الله اکبر... 🔺یحیی سریع سخنگوی نیروهای مسلح یمن عزیز: در به تشدید اقدامات اسرائیل با تصمیم به گسترش عملیات تهاجمی علیه ، نیروهای مسلح اعلام کردند که با هدف قرار دادن مکرر فرودگاه‌ها، به ویژه فرودگاه لود که در فرودگاه بن گوریون نامیده میشود؛ برای اعمال جامع علیه دشمن اسرائیلی تلاش خواهند کرد. از تمام شرکت‌های هواپیمایی بین‌المللی درخواست میشود که از لحظه‌ی اعلام و انتشار این بیانیه، مفاد آنرا مد نظر قرار داده و برای حفظ امنیت هواپیماها و مشتریان خود، همه‌ی به فرودگاه‌های دشمن جنایتکار را کنند. با اعلام و نیروهای مسلح دولت صنعا، از همین لحظه، ورود هرگونه هواپیما به اراضی اشغالی عزیز ممنوع است. 🤍 یمن ستاره صبح خواهد شد. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
تا این لحظه تعداد قابل توجهی از شرکت‌های هوایی بین‌المللی پروازهای خود به مقصد فلسطین اشغالی را لغو کرده‌اند. بر اساس گزارش‌های موجود، پس از صدور بیانیه نیروهای مسلح یمن مبنی بر اعلام منطقه پرواز ممنوع بر فراز فلسطین اشغالی تا این لحظه دست کم ۲۰ شرکت هواپیمایی که بیشتر آنها هم اروپایی هستند پروازهای خود به مقصد فرودگاه بین‌المللی اللد (همان بن‌گوریون گور به گور شده) را لغو کرده‌اند. این موفقیتی مهم و راهبردی برای نیروهای مسلح یمن و مقاومت فلسطین است. بدون شک ارتش یمن تا ساعتی دیگر باز هم سهمیه جحود کودک‌کش را پرداخت کرده و پرتابه‌های خود به سمت سرزمین‌های اشغالی را شلیک می‌کند. باید دید این بار یمنی‌ها نام و موشک و ویژگی آن را اعلام خواهند کرد یا اینکه در این مورد دوباره سیاست سکوت در پیش گرفته می‌شود. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @Softzero
تاکنون ۲۰ شرکت هواپیمایی پروازهای خود به فلسطین اشغالی را لغو کرده اند بیشتر این شرکتها اروپایی هستند. رسانه های عبری:با ادامه این روند به مشکل جدی میخوریم زنده باد کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادامه دادم: – «می‌دونستید قله ۱۹۰۴ کاملاً روی قله ۱۸۶۶ و خط ما سوار هست؟ کمی مکث کردم آب دهانم را با زبانم به لبهام مالیم و ادامه دادم: تازه رو نوک قله ۱۹۰۰ هم، مقابل سنگر دیدگاه ما تانک دشمن مستقر بود؟ یعنی از بغل دید و تیر، و از روبرو هم تیر مستقیم تانک...! می‌دونستید دشمن لامصب برامون اون‌جا جهنم درست کرده بود؟ طوری که بدور از چشم بعثی ها قدم از قدم نمی‌تونستیم برداریم، چه برسه به اینکه خمپاره هم شلیک کنیم؟ یه دونه می‌زدیم، ده‌تا می‌خوردیم! اصلا شما...» سید یوسف یه لبخندی زد و حرفمو قطغ کرد و گفت: – «اجازه هست.؟! اگر ان‌شاءالله زنده ماندی و در جبهه دوام اوردی، خودت می‌فهمی چرا گفتم برید اونجا!. وقت برای فهمیدن زیاد داری، ان‌شاءالله. مکثی کرده و ادامه داد: البته یه چیز خیلی مهم هم این بود که دیدم خیلی دوست داری بری خط مقدم و از وایسادن تو موضع ۱۰۷ خسته شدی، خوب این فرصت رو بهت دادم.» ای وای یعنی آقا سید خبر داشته و متقیان همه چی رو براش گفته بود یعنی اون روز که آقاسید من رو تو مقر تاکتیکی صدا کرد تا با حمید و خاکپور برم جلو میدونست نیروی ۱۰۷ هستم؟... متقیان آمد وسط بحث و گفت: – «ول کن این حرفها رو بگو ببینم روز آخر اون بالا چه اتفاقاتی افتاد؟ از کی آتیش دشمن سنگین شد کی پاتک (ضد حمله)شروع شد؟ اصلاً تو خودت عراقی‌ها رو دیدی؟ اکبر می‌گفت وقتی اومدن بالا تو سنگر خواب بودی... ؟» با خنده ادامه داد: با شناختی که از تو دارم تعجب نکردم،اتفاقا گفتم باطری خالی کرده بوده معلومه خیلی فشار روش بوده زبانم بند آمده بود، قشنگ معلوم بود متقیان داشت بحثُ عوض میکرد تا بیشتر شرمنده نشم. لیوان چایی که متقیان برام ریخته بود برداشتم. با دو دست گرفتمش تا در آن هوای سرد پاییزی کوهستان شمال غرب، لذت گرمای چای را با کف دستم حس و به همه وجودم منتقل کنم. با یک دم و بازدم عمیق، طوری که بخار تمام فضای روبروی صورتم را پر کرد، خواستم شروع کنم... ولی پشیمون شدم تو شرایطی بودم که دوست نداشتم بعضی لحظات روز آخر رو بیاد بیارم ولی هر آن جلو چشمم بود. هم میخواستم خالی شم هم دلم نمیخواست مقتل خونی کنم نگاه سید، آرام بود؛ ولی عمیق. انگار که همه‌چیز را می‌دونست، فقط نمی‌خواست چیزی بگه. سکوتش، سنگین‌تر از هر حرفی بود. به آتش نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. یه تَرکِه شاخه بلوط خشکی برداشت، کمی تو خاکسترهای سرخ بجا مونده از چوب‌های سوخته چرخوند و بعد آروم گفت: – «گاهی وقت‌ها، برای رشد و بالا رفتن باید سوخت خاکستر شد دود شد، باید جنست عوض بشه چوب نا پاک تا نسوزه پاک نمیشه، وقتی سوخت دود و گرماش به آسمان راه پیدا میکنه. و جنسش عوض میشه وقتی جنسش عوض شد دیگه چوب نیست ولی پاکه. جبهه به ما یاد میده سخت باشیم صبور باشیم دقیق باشیم و آماده سوختن و دود شدن باشیم تا بتونیم عوض بشیم تا بتونیم صعود کنیم برای صعود وقتی پر نداشته باشی باید بری روی بلند یه قله تا از اونجا صعود کنی تا بی نهایت...» «مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم» مولوی بعد مکثی کرد، سرش را بالا آورد و مستقیم به من نگاه کرد و گفت: – «حمید، ناهیدی، نورانی، پکوک ،عبد الصمد ، حاج احمدمتوسلیان،چراغی و خیلی های دیگه که می‌شناسیم و نمی‌شناسیم همه‌شون برای ما عزیز بودن. منم یه زمانی فکر می‌کردم چرا نتونستم جلوی شهادت بعضی ها مثلا (فرمانده اسبق تیپ)را بگیرم. خیلی هم تلاش کردم این نخبه علمی رو از جبهه بکشم بیرون...حتی دفتر امام هم نامه نوشتم تا مانع جبهه رفتنش بشم. ولی انگار خدا نمیخواست و من تلاش بیهوده میکردم لبخند تلخی زد و ادامه داد: شهدا، با حساب و کتاب انتخاب می‌شن، که عقل ما درکش نمی‌کنه. اونها فروشنده بودن و خریدار خدا! فقط حواسمون جمع باشه بار امانت سنگینی روی دوش ماست،مایی که نفس تو نفس شهدا بودیم و منش اونها رو درک کردیم ،این امانت کمر شکنه،خیلی سنگینه،دعا کن کم نیاریم و مثل اونها بنده خوب خدا باشیم.» دیگه هیچ نگفتم. نه از ضد حمله گفتم، نه از قله و نه از چهل چراغ سر قله و نه از اون انفجار لعنتی، فقط نشستم و آتش رو نگاه کردم. انگار اون آتش، نماد سوختن دل سید یوسف،متقیان،و شاید من و خیلی های دیگه بود. دلمون می‌سوخت از فراق ولی جنس حال من یه کمی فرق داشت. توی کمتر از یک ساعت همه داشته هام به فنا رفت.نمیدونم شاید مقدم رشد فنا باشه، ولش کن خیلی کلاس نذارم! راستش تازه دارم میفهمم هیچی نمیفهمم! آره بخندید خدایی خنده ام داره فکر میکنم یکی از لذت بخش ترین لحظه زنگی انسان همین لحظه باشه. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
مرداد ۱۳۶۲ صبحگاه مشترک تیپ ذالفقار چند روز قبل از کمین قلاجه نفر اول ایستاد از راست شهید محمد تقی پکوک نفر هفتم ایستاد از راست شهید محسن نورانی فرمانده تیپ نفر هشتم ایستاد از راست شهید علی اصغر صفرخانی نفر دوم ایستاد از چپ شهید مهدی نیکنام نفر دوم نشسته از چپ شهید حسن تات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 زن تک تیرانداز ایرانی که در دفاع مقدس به ماموریت برون مرزی عراق می رفت ﺁﻣﻨﻪ ﻭﻫﺎﺏ ﺯﺍﺩﻩ یکی از ﺷﯿﺮزنان ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﻣﺪﺍﺩﮔﺮ، تکﺗﯿﺮﺍﻧﺪﺍﺯ، ﺁﺭﭘﯽﭼﯽ ﺯﻥ ﻭ ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻬﯿﺪ ﻫﻤﺖ، ﭼﻤﺮﺍﻥ ﻭ ﺻﯿﺎﺩ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ ﺑﻮﺩ . ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﻋﺮﺑﯽ ﻭ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻣﺴﻠﻂ ﻭ ﺩﻭﺭه هاﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﯽ ﺭﺍ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺘﻬﺎﯼ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﺮﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺑﻪ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﻭ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻋﺮﺍﻕ ﺍﻋﺰﺍﻡ ﻣﯽ ﺷﺪ. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید. @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا