eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
208 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
ادامه دادم: – «می‌دونستید قله ۱۹۰۴ کاملاً روی قله ۱۸۶۶ و خط ما سوار هست؟ کمی مکث کردم آب دهانم را با زبانم به لبهام مالیم و ادامه دادم: تازه رو نوک قله ۱۹۰۰ هم، مقابل سنگر دیدگاه ما تانک دشمن مستقر بود؟ یعنی از بغل دید و تیر، و از روبرو هم تیر مستقیم تانک...! می‌دونستید دشمن لامصب برامون اون‌جا جهنم درست کرده بود؟ طوری که بدور از چشم بعثی ها قدم از قدم نمی‌تونستیم برداریم، چه برسه به اینکه خمپاره هم شلیک کنیم؟ یه دونه می‌زدیم، ده‌تا می‌خوردیم! اصلا شما...» سید یوسف یه لبخندی زد و حرفمو قطغ کرد و گفت: – «اجازه هست.؟! اگر ان‌شاءالله زنده ماندی و در جبهه دوام اوردی، خودت می‌فهمی چرا گفتم برید اونجا!. وقت برای فهمیدن زیاد داری، ان‌شاءالله. مکثی کرده و ادامه داد: البته یه چیز خیلی مهم هم این بود که دیدم خیلی دوست داری بری خط مقدم و از وایسادن تو موضع ۱۰۷ خسته شدی، خوب این فرصت رو بهت دادم.» ای وای یعنی آقا سید خبر داشته و متقیان همه چی رو براش گفته بود یعنی اون روز که آقاسید من رو تو مقر تاکتیکی صدا کرد تا با حمید و خاکپور برم جلو میدونست نیروی ۱۰۷ هستم؟... متقیان آمد وسط بحث و گفت: – «ول کن این حرفها رو بگو ببینم روز آخر اون بالا چه اتفاقاتی افتاد؟ از کی آتیش دشمن سنگین شد کی پاتک (ضد حمله)شروع شد؟ اصلاً تو خودت عراقی‌ها رو دیدی؟ اکبر می‌گفت وقتی اومدن بالا تو سنگر خواب بودی... ؟» با خنده ادامه داد: با شناختی که از تو دارم تعجب نکردم،اتفاقا گفتم باطری خالی کرده بوده معلومه خیلی فشار روش بوده زبانم بند آمده بود، قشنگ معلوم بود متقیان داشت بحثُ عوض میکرد تا بیشتر شرمنده نشم. لیوان چایی که متقیان برام ریخته بود برداشتم. با دو دست گرفتمش تا در آن هوای سرد پاییزی کوهستان شمال غرب، لذت گرمای چای را با کف دستم حس و به همه وجودم منتقل کنم. با یک دم و بازدم عمیق، طوری که بخار تمام فضای روبروی صورتم را پر کرد، خواستم شروع کنم... ولی پشیمون شدم تو شرایطی بودم که دوست نداشتم بعضی لحظات روز آخر رو بیاد بیارم ولی هر آن جلو چشمم بود. هم میخواستم خالی شم هم دلم نمیخواست مقتل خونی کنم نگاه سید، آرام بود؛ ولی عمیق. انگار که همه‌چیز را می‌دونست، فقط نمی‌خواست چیزی بگه. سکوتش، سنگین‌تر از هر حرفی بود. به آتش نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. یه تَرکِه شاخه بلوط خشکی برداشت، کمی تو خاکسترهای سرخ بجا مونده از چوب‌های سوخته چرخوند و بعد آروم گفت: – «گاهی وقت‌ها، برای رشد و بالا رفتن باید سوخت خاکستر شد دود شد، باید جنست عوض بشه چوب نا پاک تا نسوزه پاک نمیشه، وقتی سوخت دود و گرماش به آسمان راه پیدا میکنه. و جنسش عوض میشه وقتی جنسش عوض شد دیگه چوب نیست ولی پاکه. جبهه به ما یاد میده سخت باشیم صبور باشیم دقیق باشیم و آماده سوختن و دود شدن باشیم تا بتونیم عوض بشیم تا بتونیم صعود کنیم برای صعود وقتی پر نداشته باشی باید بری روی بلند یه قله تا از اونجا صعود کنی تا بی نهایت...» «مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم» مولوی بعد مکثی کرد، سرش را بالا آورد و مستقیم به من نگاه کرد و گفت: – «حمید، ناهیدی، نورانی، پکوک ،عبد الصمد ، حاج احمدمتوسلیان،چراغی و خیلی های دیگه که می‌شناسیم و نمی‌شناسیم همه‌شون برای ما عزیز بودن. منم یه زمانی فکر می‌کردم چرا نتونستم جلوی شهادت بعضی ها مثلا (فرمانده اسبق تیپ)را بگیرم. خیلی هم تلاش کردم این نخبه علمی رو از جبهه بکشم بیرون...حتی دفتر امام هم نامه نوشتم تا مانع جبهه رفتنش بشم. ولی انگار خدا نمیخواست و من تلاش بیهوده میکردم لبخند تلخی زد و ادامه داد: شهدا، با حساب و کتاب انتخاب می‌شن، که عقل ما درکش نمی‌کنه. اونها فروشنده بودن و خریدار خدا! فقط حواسمون جمع باشه بار امانت سنگینی روی دوش ماست،مایی که نفس تو نفس شهدا بودیم و منش اونها رو درک کردیم ،این امانت کمر شکنه،خیلی سنگینه،دعا کن کم نیاریم و مثل اونها بنده خوب خدا باشیم.» دیگه هیچ نگفتم. نه از ضد حمله گفتم، نه از قله و نه از چهل چراغ سر قله و نه از اون انفجار لعنتی، فقط نشستم و آتش رو نگاه کردم. انگار اون آتش، نماد سوختن دل سید یوسف،متقیان،و شاید من و خیلی های دیگه بود. دلمون می‌سوخت از فراق ولی جنس حال من یه کمی فرق داشت. توی کمتر از یک ساعت همه داشته هام به فنا رفت.نمیدونم شاید مقدم رشد فنا باشه، ولش کن خیلی کلاس نذارم! راستش تازه دارم میفهمم هیچی نمیفهمم! آره بخندید خدایی خنده ام داره فکر میکنم یکی از لذت بخش ترین لحظه زنگی انسان همین لحظه باشه. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
مرداد ۱۳۶۲ صبحگاه مشترک تیپ ذالفقار چند روز قبل از کمین قلاجه نفر اول ایستاد از راست شهید محمد تقی پکوک نفر هفتم ایستاد از راست شهید محسن نورانی فرمانده تیپ نفر هشتم ایستاد از راست شهید علی اصغر صفرخانی نفر دوم ایستاد از چپ شهید مهدی نیکنام نفر دوم نشسته از چپ شهید حسن تات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 زن تک تیرانداز ایرانی که در دفاع مقدس به ماموریت برون مرزی عراق می رفت ﺁﻣﻨﻪ ﻭﻫﺎﺏ ﺯﺍﺩﻩ یکی از ﺷﯿﺮزنان ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﻣﺪﺍﺩﮔﺮ، تکﺗﯿﺮﺍﻧﺪﺍﺯ، ﺁﺭﭘﯽﭼﯽ ﺯﻥ ﻭ ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻬﯿﺪ ﻫﻤﺖ، ﭼﻤﺮﺍﻥ ﻭ ﺻﯿﺎﺩ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ ﺑﻮﺩ . ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﻋﺮﺑﯽ ﻭ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻣﺴﻠﻂ ﻭ ﺩﻭﺭه هاﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﯽ ﺭﺍ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺘﻬﺎﯼ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﺮﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺑﻪ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﻭ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻋﺮﺍﻕ ﺍﻋﺰﺍﻡ ﻣﯽ ﺷﺪ. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید. @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیدی وقتی داری با این آجر چوبی ها بازی میکنی یکدفعه با یک حرکت که فکر میکنی حساب شده ست همش میرزه بجای گریه و زاری که آی دیوارم ریخت خودت و هم بازی هات همه جیغ میکشید و شادی میکنید دقیقا اون لحظه کنار آتیش حس من همین بود دیوار داشته هام ریخت ولی حالم خوب بود. متقیان، بی‌صدا بلند شد. چیزی نگفت. نه عذرخواهی خواست، نه سرزنش کرد. رفت سمت قبضه و خودش را مشغول کرد. انگار او هم بخشی از دیوارهای وجودش ریخته بود ... منطقه تقریبا آروم شده بود دو طرف نبرد در جای خود ساکن و ساکت شده بودند یعنی به شرایط فعلی رضایت دادند. گه گاهی در دور و بر صدای انفجار میاومد ولی از نظر ما خیلی جدی نبود و طوری نبود که مانع افکار و خیالت من بشه با خودم گفتم: خیلی ریزی،تا بزرک شدن کار داری،کو تا این حرفها رو بفهمی ولی از یه چیز مطمئن بودم: راهی که شروع کرده بودم، راه درستی بود... زمانی که هنوز جبهه نیامده بودم گاهی بعضی از همکلاسی ها که از جبهه برمیگشتند به درخواست دوستان سر کلاس از خاطرات خود میگفتند و یه چیز مشترک که در همه اونها دیده میشد تغییر اخلاق و رفتارشان بود. برخی که انگار ۱۸۰ درجه تعییر مسیر دادند کسایی که تا قبل از جبهه شیطنتهای نگفتی داشتند بکل سربراه و آروم شده بودند ... داشتم میفهمیدم نه اینکه بفهمم نه داشتم می فهمیدم هنوز هیچی نمی فهمم و بقول استاد درس تعلیمات دینی مرحوم که از مولوی نقل میکرد * هر که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند آن کس که بداند و نداند که بداند آگاه نمایید که بس خفته نماند آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند * گمونم دو پله از فرمایش مولانا را رو طی کردم! حالا دیگه حس می‌کردم خیلی چیزا هست که نمیدونم و برای دونست باید زحمت بکشم بقول قدیمی ها باید دود چراغ بخورم که اینجا یعنی جبهه باید دود انفجار خورد چرا ما آدما اینطوری هستیم دیر میفهمیم که هیچی نمیفهمیم... مسئولیت سنگینی برای همیشه به گردنم افتاده...؛ وزش بادِ سرد پاییزی و تماسش با صورت خیس از اشکم... بود روی گونه هایم شاید میخواست از خواب بیدارم کنه و چشمای غرق اشکم را بینا کنه و شاید میخواست بقول سهراب سپهری بگوید «چشمها را باید شست / جور دیگر باید دید» ناخودآگاه حس کردم متقیان چقدر شبیه یه آشنا شده آره یکه دفعه یاد (فرمانده شهیدم)افتادم... محبت عجیبی در نگاهش دیدم، مثل اون روزی که پکوک وقتی دید سر ظهر تو گرما زیر پتو * پلنگی ، روی بالاکن ساختمون دو کوهه خوابیدم براشفته و پدرانه سرم فریاد زد... حالا هم حس کردم متقیان همون قدر پدرانه نگران من بود و هست... (عادت داشتم برای خواب حتما باید یه رو انداز میکشیدم روم حتی یه انگشتم اگر بیرون بود خوابم نمیبرد...) ----------- *پتوی با نقش پلنگ که اون روزها بهترین جنس پتو بود و بین رزمندها معروف بود به پلنگی معمولا هم رنگ زرد و قهوه ای بود پایان فصل ۴ ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نظر جانباز عزیز، ذالفقار ملکان: سلام... جان خیلی هم خوبه.هر چه همه فهم وساده باشد بیشتر به دل می‌نشیند و خواننده به صداقت روایت بیشتر اطمینان حاصل می‌کند. موفق باشید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اواخر فروردین ۱۳۶۲، رادیو و تلویزیون مارش عملیات پخش می‌کرد. در جبهه‌های جنوب، تو منطقه فکه، عملیاتی شده بود به نام والفجر ۱. اواسط اسفند ۱۳۶۱ از کردستان برگشته بودم و بعد از تعطیلات نوروز، دوباره رفته بودم مدرسه... با بروبچه‌هایی که اهل جنگ و جبهه بودند، دور هم جمع شده بودیم. صحبت عملیات جدید شد. همون‌جا قرار گذاشتیم بعد از زنگ آخر، بریم سپاه شهرری، که نرسیده به چهارراه شهید رجایی بود، ببینیم اعزام دارند یا نه. صحبت از خاطرات جبهه، بهترین لحظات مدرسه بود؛ یه جورایی همه دلتنگ منطقه شده بودیم. با اینکه در سردترین فصل سال، کردستان بودم، اما گرمای حضور در واحد گشت و کمین، بیمارستان بوکان، و گل‌تپه حسابی هواییم کرده بود. پیرمرد باصفای پایگاه تأمین بیمارستان، که اشکالات نماز بچه‌ها رو می‌گرفت... شب‌های کمین اطراف پل میاندوآب، با همه سوز و سرمای شدیدش... نمازخانه گل‌تپه و کشتی‌های بعد از نماز... گشت در دشت پوشیده از برف جاده بوکان-سقز... حتی درگیری با منافقین در بهمن‌ماه و شجاعت بی‌نظیر نیروهای سپاه و ژاندارمری و شکست سنگین دشمن... همه این‌ها حسابی دلتنگم کرده بود. یاد سعید افراسیابی، داوود شصتی، شهید رنجبر، و میرزایی، فرمانده رشید و خوش‌اخلاق و خوش‌هیکل و مدبر گل‌تپه، هنوز برام کهنه نشده بود... دلم هوای جنگ نه، دلم هوای رفقا و رزمنده‌ها و سنگرها رو کرده بود. اون موقع هنوز آهنگران این نوحه رو نخوانده بود: "سنگر خوب و قشنگی داشتیم" ولی حسم همین بود؛ واقعاً سنگر خوب و قشنگی داشتیم! زنگ آخر که خورد، ده دوازده نفری راه افتادیم سمت سپاه. فاصله‌اش تا دبیرستان مدرس زیاد نبود. بین راه یکی می‌گفت: «خدا کنه برسیم به عملیات!» اون یکی می‌گفت: «حالا به تهش هم برسی، خوبه!» داوود گفت: «می‌دونی ته عملیات چیه؟» پرسیدم: «چیه؟» (تا اون موقع عملیات نرفته بودم.) داوود جواب داد: «ته عملیات، پاتک دشمنه؛ آتیش تهیه، گلوله‌بارون، تانک، هواپیما و...» گفتم: «خب، جنگه دیگه!» گفت: «هنوز ندیدی! خیلی جنگه!» دیگه رسیده بودیم جلوی سپاه؛ چه خبر بود! صد نفر، شاید هم بیشتر، صف کشیده بودند برای ثبت‌نام. دیگه تصمیممون جدی شد. گفتیم حتماً میریم جنوب. وایسادیم تا نوبت رسید به ما. وقتی مسئول اعزام نیرو داشت اسمامونو می‌نوشت، گفت: «فردا ساعت ۷ صبح باید اینجا باشید. اسم گروهان‌تون...» از یه بابت خیلی خوشحال بودم؛ این بار با داوود ذوالفقاربیگی باهم بودیم؛ چه شود! داشتم برای بار دوم می‌رفتم جبهه؛ یعنی اعزام مجدد، اون هم با داوود! بعد ثبت‌نام، هر کس رفت خونه خودش تا آماده حرکت بشه. تو راه، صحنه‌هایی که داوود از پاتک عراقی‌ها تعریف کرده بود، هی تو ذهنم می‌چرخید. پیش خودم می‌گفتم: «نکنه بترسم و خالی کنم؟ کردستان از این چیزا نداشت...» وقتی رسیدم خونه، تلویزیون روشن بود؛ داشت جبهه فکه رو با مارش عملیات پخش می‌کرد. گوینده با کلمات حماسی از دلاوری رزمندگان اسلام و مقام شهدا می‌گفت: «به پیش ای هروان حسین! ای سربازان روح‌الله! ای رزمندگان روشنایی! بتازید بر دل سیاه شیاطین و فرعونیان زمان! این شما هستید که تاریخ، حسرت حضور بین شما را خواهد خورد. پیش به سوی مقصد نهایی؛ کربلای حسین...» و اون مارش زیبای عملیات، که دل آدم رو می‌برد خط مقدم... دیگه لازم نبود مثل دفعه اول، دزدکی برم! خیلی راحت به مامان گفتم: «من فردا دارم میرم جبهه.» بنده خدا، تازه دو ماه نشده بود که نفس راحت می‌کشید و خیالش آسوده شده بود. حالا باز، فیل ما یاد هندوستان که نه، جبهه کرده بود! یه نگاه با تعجب و نگرانی بهم کرد و گفت: «الان اونجا همه منتظر تو هستند؟ تو نری، کار جنگ لنگ می‌مونه؟!» خندیدم و گفتم: «مادر من، این چه حرفیه؟ کار جنگ لنگ ما بشه...؟!» ننه‌ام (همون مامانم، با لهجه خودمونی) که انگار پاس گل بهش داده باشم، زودی آماده زدن شوت گل شد. گفت: «منم همینو میگم! آخه تو یه الف بچه، تو دست و پای اون همه رزمنده چیکار می‌خوای بکنی؟! بشین درستو بخون، بذار فردا به درد این مردم بخوری! والله، فردا این مملکت دکتر و مهندس و معلم هم می‌خواد!» گفتم: «دست ننم ام درد نکنه! حالا ما شدیم یه الف بچه؟!» بعد هم یه قیافه مثلاً ناراحت گرفتم و رفتم تا ساکم رو ببندم. بابا معمولاً دیر میومد. چون خونه داخل پادگان بود و اونم مسئولیت پاسدارخونه پادگان باهاش بود، می‌موند پادگان برای سروسامون دادن به پاسدارخونه و برجک‌ها و دژبانی. علاقه عجیبی به شغلش داشت و جدی پیگیر کارش بود. عصر، حدود ساعت پنج اومد. مامان با یه اشاره، کشیدش یه گوشه که مثلاً من صداشو نشنوم... تا زیرآب جبهه رفتن منو بزنه! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero