eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
سمت راست رودخانه یک زمین مسطح پیدا کردیم و مشغول آماده‌سازی جهت استقرار شدیم. گه‌گاهی هواپیماهای دشمن سروکله‌شون پیدا می‌شد و اطراف را بمباران می‌کردند. صدای شلیک توپخونه‌ی خودی و انفجار توپ‌های دشمن هم شنیده می‌شد. این اولین عملیاتی بود که در جبهه‌ی جنگ با بعثی‌ها شرکت می‌کردم و همه چیز برایم تازگی داشت. در کردستان خبری از توپخونه و هواپیما و بالگرد دشمن نبود. به‌محض رسیدن، از بروبچه‌هایی که اونجا بودند، جویای اوضاع عملیات شدیم. می‌گفتند مهران آزاد شده و بخش عمده‌ای از زمین‌های اطراف آن هم تا ارتفاعات قلاویزان آزاد شده. دشمن از سمت غرب تا پشت قلاویزان عقب‌نشینی کرده بود و فقط ابتدای دشت مهران، سمت راست جاده، یک قله نسبتاً مرتفع بود (که بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند کله‌قندی) و هنوز تعدادی از نفرات بعثی به فرماندهی جاسم یعقوب، با اینکه محاصره کامل بودند، اما مقاومت می‌کردند. می‌گفتند صدام پشت بی‌سیم به فرمانده‌ی آن‌جا درجه‌ی تشویقی داده! این کله‌قندی بر منطقه‌ی غرب و جنوب غربی و حتی جنوب قلعه‌ی کنجامچم و جاده‌ی ورودی دشت مهران دید و تیر داشت؛ یعنی به‌راحتی با یک سلاح مستقیم‌زن (M20 یا تفنگ ۷۵ میلی‌متری) جاده را ناامن کرده بود. روزی چند بار بعثی‌ها با بالگرد برای‌شون آذوقه و مهمات می‌ریختند. یکی از بچه‌های ضدزره به نام متقیان (همان که بعداً شد فرمانده‌ی ۱۰۷) با یک موشک دوش‌پرتاب موسوم به سهند، یکی از آن بالگردها را ساقط کرد. دلیل حضور لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، کمک به فتح قله‌ی کله‌قندی بود. همان شب اول، یک گردان از نیروهای لشگر طی یک عملیات حساب‌ شده، ارتفاع کله‌قندی را فتح کردند و فرمانده‌شون،سرهنگ جاسم یعقوب،را در حالی‌که لباس بسیجی (احتمالاً لباس یکی از شهدا بود) تنش بود و به‌شدت مجروح شده بود، توسط نیروهای لشگر ۵ نصر خراسان اسیر کردن. حرف و حدیث درباره‌ی اسارت او زیاد شنیدم، اما خلاصه‌اش همین این بود که وقتی داشته از خاکریز (با لودر خاک را یک‌طرف روی هم می‌ریختند، گاهی تا ۳ متر ارتفاع برای ایجاد جان‌پناه) رد می‌شده، شناسایی و اسیر شده. سرهنگ جاسم یعقوب به دلیل شدت جراحات، در مسیر انتقال به عقبه‌ی خودی به هلاکت رسید. بعد از سه روز، بدون آن‌که نیازی به ما شود، قرار شد برگردیم قلاجه. خیلی توی ذوق ما خورد. پکوک برای اینکه کمی به ما حال بدهد، دو تا کار انجام داد: اول بچه‌های تازه‌وارد را برد خط مقدم لشگر ۵ نصر و شهر مهران؛ دوم، اجازه‌ی چند شلیک دست‌گرمی با ۱۰۷ به سمت عراقی‌ها داد. شهر مهران مثل شهر ارواح بود؛ شهری بسیار کوچک با خانه‌های مخروبه و نیمه‌ویران و زخم‌خورده از تجاوز بعثی‌ها! وقتی وارد شهر شدیم، دلم گرفت. به این فکر کردم که این خانه‌ها محل زندگی مردمی بوده که الان آواره شده‌اند. حس فتح خیلی شیرین بود، ولی دیدن آن خرابی‌ها و ویرانی‌ها آزاردهنده بود. وقتی وارد خط مقدم لشگر ۵ نصر شدیم، با صحنه‌ای مواجه شدم که فقط در فیلم‌های جنگی دیده بودم. انبوه ادوات و کشته‌های دشمن روی خاکریز و کنار مسیر، هم عجیب و هم دل‌خراش بود. شاید باورش سخت باشد، اما دلم برای‌شان سوخت... پیش خودم فکر کردم چرا باید به خاطر دیوانه‌ای به نام صدام این‌قدر انسان کشته شوند؟ خیلی از این بیچاره‌ها مسلمان و شیعه بودند. بعدها هم فهمیدم افراد خطوط مقدم عراق معمولاً از نیروهای جیش‌الشعبی یا همان نیروهای مردمی بودند که به اجبار و به‌عنوان سپر انسانی ارتش بعث عراق به جنگ فرستاده می‌شدند. دشت مهران در منطقه‌ی غرب و جنوب غرب کنجانچم هم صحنه‌ی دیدنی و عجیبی بود. شاید بالغ بر صد دستگاه تانک در آن دشت منهدم یا رها شده بود. برخی از تانک‌های دشمن روی خاکریز خط مقدم منهدم شده بودند. وقتی از نیروهای مستقر در خط مقدم دلیلش را پرسیدم، گفتند این‌ها در پاتک (ضدحمله) دشمن تا این‌جا رسیده‌اند ولی با شجاعت رزمنده‌های مشهدی موفق به عبور نشدند و منهدم شدند. صحنه‌ی تانک‌های دشمن برایم حس دوگانه‌ای ایجاد کرد: اول این‌که بعثی‌ها توان و امکانات زیاد دارند؛ دوم این‌که هیچ‌چیز نمی‌تواند در مقابل قدرت ایمان پیروز شود. اجر توکل به خدا، پیروزی قطعی است. بعد از این جبهه‌گردی، با قبضه به سمت یکی از ارتفاعات نزدیک خط رفتیم و قرار شد ما چند نفر که تازه‌کار بودیم، از صفر تا صد با قبضه‌ی ۱۰۷ کار کنیم و چند شلیک به سمت دشمن انجام بدیم. به‌عنوان اولین تجربه‌ی شلیک، خیلی حال کردم! تمام آنچه در کلاس‌ها به‌صورت تئوری یاد گرفته بودیم را اون‌جا در صحنه‌ای واقعی – یا دست‌کم نیمه‌واقعی – عملی کردیم.
پکوک هم بر کار ما تازه‌واردها نظارت می‌کرد. در لحظه‌ی شلیک، تمام مراحل توسط خود پکوک کنترل شد و بعد اجازه‌ی شلیک داد.صدای شلیک برای اولین با تو دل آدمو خالی میکرد مثل اینکه با سوهان تو مغزت میکشن.اثلا مثل صدای خمپاره ۶۰ که تو آموزشی زده بودم نبود.صدای کشدار و خشک ...ولی بعدها عادت کردم. چون روی بلندی بودیم، محل اصابت را به‌خوبی می‌دیدیم. حاصل کار نقد دست‌گیرمان شد. هدف مشخص بود و ما هم با دوربین دوچشمی صحنه‌ی انفجار را می‌دیدیم. برای اولین بار، بد نبود! قبل از نماز مغرب، چهارشنبه ۱۹ مرداد، به سمت قلاجه حرکت کردیم. --- ادامه دارد... کانال: ⌛️ ساعت صفر | دست‌نوشته‌های آقای راوی @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در بین راه، علی ابراهیمی دوربین به دست، مشغول شکار لحظه‌ها از بچه‌ها بود. یه عکس یادگاری هم از من، مجتبی نوری و محمدهادی کرمیان گرفت.که بعد از سالها نگاه کردنش به وقت دلتنگی آرام بخش است برای نماز مغرب و عشاء رفتیم امامزاده صالح (علیه‌السلام)در مسیر ایلام به مهران در منطقه ای بنام صالح آباد،همون‌جا شام ساده‌ای که طبق معمول چند تا کنسروبا نان خشک بود خوردیم؛ حدود ساعت ده شب هم حرکت کردیم. برای رسیدن به قلاجه عجله‌ای نداشتیم. الان که سال‌ها گذشته، با خودم می‌گم: کاش چند روز دیگه مهران مونده بودیم...! شب بود و بار تویوتا سنگین. فقط چهار پنج تا راکت شلیک کرده بودیم و حدود ۱۰۰ کیلو از بار رموک (یدک‌کش) کم شده بود. به هر بهونه‌ای کنار جاده توقف می‌کردیم. انگار ناخواسته، رسیدن رو عقب می‌نداختیم. مسیر چهار ساعته رو تقریباً شش ساعته آمدیم. بشدت خوابم گرفته بود، ولی تو باربند تویوتا نمی‌شد خوابید. در حال حرکت، از باربند خودم رو رسوندم به داخل رموک. مجتبی و محمدهادی خیلی حرص خوردن و می‌گفتن: «دیوونه می‌افتی پایین!» ولی بی‌توجه به حرف‌هاشون، روی جعبه مهمات دراز کشیدم. دو دستم رو از دو طرف به رموک قلاب کردم. میدونم باور نمی‌کنید، ولی خوابم برد...! جلوی دژبانی ذوالفقار، با صدای پکوک از خواب پریدم. با تعجب گفت: ـ اینجا چیکار می‌کنی؟! وقتی فهمید ساعتیه که روی مهمات خواب بودم، با عصبانیت گفت: ـ تو اون کلت چی داری؟ نگفتی این مسیر کوه و کمره؟ سر پیچ پرت مشی پایین؟ آخه به چه زبونی بگم، لامصب، تو امانتی! اگه یه اتفاقی برات بیفته، فردای قیامت من باید جواب ننه‌بابات رو بدم! چرا نمی‌فهمی؟ خیلی خجالت کشیدم. فقط گفتم: ـ ببخشید... پکوک اهل بحث و جدل نبود. اخلاق جالبی داشت، یه موضوع رو کش نمی‌داد؛ نه فقط با من، با همه همین‌طور بود. نگهبان دژبانی گفت: ـ اخوی، میشه چند دقیقه وایسید؟ نماز صبحم قضا میشه، پاس‌بخش یادش رفته منو تعویض کنه! فقط نمی‌دونم واقعاً قضا شده یا نه. هوا کاملاً روشن شده بود، تشخیص اینکه وقت گذشته یا نه سخت بود. پکوک گفت: ـ برو زودتر بخون؛ ولی نیت "ما فی‌الذمه" کن! یکی از بچه‌ها پرسید: ـ این یعنی چی؟ پکوک گفت: ـ یعنی وقتی نمی‌دونی تکلیفت چیه، مثل همین بنده خدا که نمی‌دونه نماز قضا بخونه یا ادا، این نیت یعنی: هرچی گردنمه، همونو انجام بدم. برام جالب بود، اولین‌بار بود اینو می‌شنیدم! اون بنده خدا نمازشو خوند و گفت: ـ یه زحمت بکشید، دارید می‌رید، دم چادر ستاد، فلانی رو صدا کنید، پُست‌ها رو عوض کنه، فکر کنم خواب مونده! طناب رو انداخت و ما وارد مقر شدیم. پکوک جلو چادر ستاد ترمز زد و برادر... رو صدا کرد. بنده خدا خواب مونده بود. خواب‌آلود اومد جلو چادر، پکوک یه صحبتی باهاش کرد، طرف حسابی دستپاچه شد، تشکر کرد و رفت پست‌ها رو عوض کنه. رسیدیم جلوی چادر ۱۰۷. بچه‌ها خواب بودند. یکی از توی ماشین با شیطنت داد زد: ـ سلامتی رزمندگان اسلام در رختخواب، صلوات... همه با هم با صدای بلند صلوات فرستادیم. طفلکا از خواب پریدن و شروع به غر زدن کردن. وقتی فهمیدن ما رسیدیم، چندتاشون اومدن بیرون، بقیه مشغول جمع کردن پتوها شدن. بعد از چاق‌سلامتی، یکی رفت آتیش بپا کرد و بساط چایی و صبحونه رو راه انداخت. تا چایی حاضر بشه، موج سوال‌ها درباره عملیات به راه افتاد. وقتی فهمیدن ما تو عملیات نبودیم، کلی سربه‌سرمون گذاشتن: ـ توفیق نداشتید! ـ لیاقت می‌خواست! ـ ترسیدند خودی رو بزنید! ما هم کم نیاوردیم. یکی گفت: ـ دشمن تا فهمید ما اومدیم منطقه، فرار کرد! دیگری گفت: ـ همیشه پیروزی به حنگیدن نیست، گاهی بدون شلیک هم میشه دشمن رو عقب راند! یکی دیگه گفت: ـ بعثی‌ها تا فهمیدن ۱۰۷ از ذوالفقار اومده، ترسیدن و تسلیم شدن! چایی حاضر شد و «شهردار» (همون که نوبتی کارهای تدارکات و نظافت رو انجام می‌داد) سفره انداخت. پنیر، خرما، شکر و لیوان‌های معروف قرمز رنگ پلاستیکی، یکی‌یکی پر می‌شدن و چایی دست به دست می‌چرخید. دسته‌جمعی دعای سفره خوندیم: اللّهُمَّ ارْزُقْنِي رِزْقًا حَلالًا طَيِّبًا وَاسِعًا، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. آمین یا رب العالمین. بعد از صبحونه، قرار شد مسافرای تازه‌رسیده چند ساعتی استراحت کنن، بقیه هم رفتن صبحگاه. تا نزدیک ظهر خواب بودیم. برای نماز صدامون کردن. بعد از نماز، ماشین تدارکات (مرحوم...) نهار آورد. فکرشو بکنید بعد از یه سفر چهار پنج روزه و خوردن روزی دو وعده کنسرو امروز نهار چلو کباب داشتیم، وقتی چشممون به چلوکباب افتاد، همه تعجب کردیم! معمولاً چلوکباب و چلومرغ مخصوص شب عملیات بود!(البته تجربه دیگران بود) همه سر به سر حاج... گذاشتن: ـ حاج‌آقا، خبریه؟ ـ قراره بریم عملیات؟ ـ حاج‌آقا، خوش‌خبر باشی! حاج... که ترک‌زبان و خیلی شوخ‌طبع بود، دو سه تا تیکه انداخت و راه افتاد سمت بقیه واحدها.
حاجی... معمولاً برای خبر کردن بچه‌ها به‌جای بوق، با صدای بلند می‌گفت: ـ یا شاسین آذربایجان! ـ یا شاسین تدارکات! بچه‌ها هم جواب می‌دادن: ـ یاشاسین حاجی...! ـ یا شاسین «نداروکات»! فلسفه این ندارکات گفتنم این بود که تدارکاتی‌ها هرچی می‌خواستیم، فقط می‌گفتن: نداریم، نیست، بعداً بیا، الان دم دست نیست... واسه همین بهش می‌گفتن «نداروکات»! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر | 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم سلام نماز امروز فراموش نشود نماز روز یکشنبه ماه ذی القعده بسیار سفارش شده در تصویر توضیحات کامل ذکر شده است. ان شاالله اگر توفیق داشتید ما را هم از دعای خیر خود بهرمند فرمایید. یاحق