eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در بین راه، علی ابراهیمی دوربین به دست، مشغول شکار لحظه‌ها از بچه‌ها بود. یه عکس یادگاری هم از من، مجتبی نوری و محمدهادی کرمیان گرفت.که بعد از سالها نگاه کردنش به وقت دلتنگی آرام بخش است برای نماز مغرب و عشاء رفتیم امامزاده صالح (علیه‌السلام)در مسیر ایلام به مهران در منطقه ای بنام صالح آباد،همون‌جا شام ساده‌ای که طبق معمول چند تا کنسروبا نان خشک بود خوردیم؛ حدود ساعت ده شب هم حرکت کردیم. برای رسیدن به قلاجه عجله‌ای نداشتیم. الان که سال‌ها گذشته، با خودم می‌گم: کاش چند روز دیگه مهران مونده بودیم...! شب بود و بار تویوتا سنگین. فقط چهار پنج تا راکت شلیک کرده بودیم و حدود ۱۰۰ کیلو از بار رموک (یدک‌کش) کم شده بود. به هر بهونه‌ای کنار جاده توقف می‌کردیم. انگار ناخواسته، رسیدن رو عقب می‌نداختیم. مسیر چهار ساعته رو تقریباً شش ساعته آمدیم. بشدت خوابم گرفته بود، ولی تو باربند تویوتا نمی‌شد خوابید. در حال حرکت، از باربند خودم رو رسوندم به داخل رموک. مجتبی و محمدهادی خیلی حرص خوردن و می‌گفتن: «دیوونه می‌افتی پایین!» ولی بی‌توجه به حرف‌هاشون، روی جعبه مهمات دراز کشیدم. دو دستم رو از دو طرف به رموک قلاب کردم. میدونم باور نمی‌کنید، ولی خوابم برد...! جلوی دژبانی ذوالفقار، با صدای پکوک از خواب پریدم. با تعجب گفت: ـ اینجا چیکار می‌کنی؟! وقتی فهمید ساعتیه که روی مهمات خواب بودم، با عصبانیت گفت: ـ تو اون کلت چی داری؟ نگفتی این مسیر کوه و کمره؟ سر پیچ پرت مشی پایین؟ آخه به چه زبونی بگم، لامصب، تو امانتی! اگه یه اتفاقی برات بیفته، فردای قیامت من باید جواب ننه‌بابات رو بدم! چرا نمی‌فهمی؟ خیلی خجالت کشیدم. فقط گفتم: ـ ببخشید... پکوک اهل بحث و جدل نبود. اخلاق جالبی داشت، یه موضوع رو کش نمی‌داد؛ نه فقط با من، با همه همین‌طور بود. نگهبان دژبانی گفت: ـ اخوی، میشه چند دقیقه وایسید؟ نماز صبحم قضا میشه، پاس‌بخش یادش رفته منو تعویض کنه! فقط نمی‌دونم واقعاً قضا شده یا نه. هوا کاملاً روشن شده بود، تشخیص اینکه وقت گذشته یا نه سخت بود. پکوک گفت: ـ برو زودتر بخون؛ ولی نیت "ما فی‌الذمه" کن! یکی از بچه‌ها پرسید: ـ این یعنی چی؟ پکوک گفت: ـ یعنی وقتی نمی‌دونی تکلیفت چیه، مثل همین بنده خدا که نمی‌دونه نماز قضا بخونه یا ادا، این نیت یعنی: هرچی گردنمه، همونو انجام بدم. برام جالب بود، اولین‌بار بود اینو می‌شنیدم! اون بنده خدا نمازشو خوند و گفت: ـ یه زحمت بکشید، دارید می‌رید، دم چادر ستاد، فلانی رو صدا کنید، پُست‌ها رو عوض کنه، فکر کنم خواب مونده! طناب رو انداخت و ما وارد مقر شدیم. پکوک جلو چادر ستاد ترمز زد و برادر... رو صدا کرد. بنده خدا خواب مونده بود. خواب‌آلود اومد جلو چادر، پکوک یه صحبتی باهاش کرد، طرف حسابی دستپاچه شد، تشکر کرد و رفت پست‌ها رو عوض کنه. رسیدیم جلوی چادر ۱۰۷. بچه‌ها خواب بودند. یکی از توی ماشین با شیطنت داد زد: ـ سلامتی رزمندگان اسلام در رختخواب، صلوات... همه با هم با صدای بلند صلوات فرستادیم. طفلکا از خواب پریدن و شروع به غر زدن کردن. وقتی فهمیدن ما رسیدیم، چندتاشون اومدن بیرون، بقیه مشغول جمع کردن پتوها شدن. بعد از چاق‌سلامتی، یکی رفت آتیش بپا کرد و بساط چایی و صبحونه رو راه انداخت. تا چایی حاضر بشه، موج سوال‌ها درباره عملیات به راه افتاد. وقتی فهمیدن ما تو عملیات نبودیم، کلی سربه‌سرمون گذاشتن: ـ توفیق نداشتید! ـ لیاقت می‌خواست! ـ ترسیدند خودی رو بزنید! ما هم کم نیاوردیم. یکی گفت: ـ دشمن تا فهمید ما اومدیم منطقه، فرار کرد! دیگری گفت: ـ همیشه پیروزی به حنگیدن نیست، گاهی بدون شلیک هم میشه دشمن رو عقب راند! یکی دیگه گفت: ـ بعثی‌ها تا فهمیدن ۱۰۷ از ذوالفقار اومده، ترسیدن و تسلیم شدن! چایی حاضر شد و «شهردار» (همون که نوبتی کارهای تدارکات و نظافت رو انجام می‌داد) سفره انداخت. پنیر، خرما، شکر و لیوان‌های معروف قرمز رنگ پلاستیکی، یکی‌یکی پر می‌شدن و چایی دست به دست می‌چرخید. دسته‌جمعی دعای سفره خوندیم: اللّهُمَّ ارْزُقْنِي رِزْقًا حَلالًا طَيِّبًا وَاسِعًا، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. آمین یا رب العالمین. بعد از صبحونه، قرار شد مسافرای تازه‌رسیده چند ساعتی استراحت کنن، بقیه هم رفتن صبحگاه. تا نزدیک ظهر خواب بودیم. برای نماز صدامون کردن. بعد از نماز، ماشین تدارکات (مرحوم...) نهار آورد. فکرشو بکنید بعد از یه سفر چهار پنج روزه و خوردن روزی دو وعده کنسرو امروز نهار چلو کباب داشتیم، وقتی چشممون به چلوکباب افتاد، همه تعجب کردیم! معمولاً چلوکباب و چلومرغ مخصوص شب عملیات بود!(البته تجربه دیگران بود) همه سر به سر حاج... گذاشتن: ـ حاج‌آقا، خبریه؟ ـ قراره بریم عملیات؟ ـ حاج‌آقا، خوش‌خبر باشی! حاج... که ترک‌زبان و خیلی شوخ‌طبع بود، دو سه تا تیکه انداخت و راه افتاد سمت بقیه واحدها.
حاجی... معمولاً برای خبر کردن بچه‌ها به‌جای بوق، با صدای بلند می‌گفت: ـ یا شاسین آذربایجان! ـ یا شاسین تدارکات! بچه‌ها هم جواب می‌دادن: ـ یاشاسین حاجی...! ـ یا شاسین «نداروکات»! فلسفه این ندارکات گفتنم این بود که تدارکاتی‌ها هرچی می‌خواستیم، فقط می‌گفتن: نداریم، نیست، بعداً بیا، الان دم دست نیست... واسه همین بهش می‌گفتن «نداروکات»! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر | 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم سلام نماز امروز فراموش نشود نماز روز یکشنبه ماه ذی القعده بسیار سفارش شده در تصویر توضیحات کامل ذکر شده است. ان شاالله اگر توفیق داشتید ما را هم از دعای خیر خود بهرمند فرمایید. یاحق
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با دیدن این تصاویر فقط بیاد جمال الهی افتادم بقول شهید چمران ما بیشتر متوجه جلال الهی هستیم گاهی هم به جمالش دقت کنیم و از شناخت جمال خلقتش به جمال و جلال و جبروتش برسیم کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۸ اردیبهشت سالگرد ترور ناجوان مردانه سید مجتبی هاشمی فرمانده نیروهای داوطلب فداییان اسلام در خوزستان که سال ۱۳۶۴در مقابل مغازه اش توسط منافقین ترور شدند. هنوز هم عده ای مایل نیستند نام این شهید عزیز و همرزم شهید چمران زیاد شنیده شود. اگر فرصتی شود حتما از ویژگیهای این عزیز و بخصوص وصیتنامه عجیبش مینویسم @softzero
کسی نفر اول سمت راست را میشناسد؟ جایزه نداره ولی میگم بگردید بشناسیدش کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero