eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما شما هم برای ما دعا کنبد. جای خالی ایشان بخصوص در این روزها واقعا احساس میشه این انقلاب قائم بشخص نبوده و نیست اما حقاً درد عدم حضور برخی ها قابل انکار نیست! آقا سید جات خیلی خالیه @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روز موعد چند دستگاه اتوبوس وارد مقر تیپ شد و بعد از نماز مغروب و عشا، اتوبوس‌ها حرکت کردند. از مسیر کرمانشاه، همدان به تهران آمدیم. فضا بسیار سنگین بود. برخلاف همیشه، کسی دل‌و دماغ صحبت و بگو‌بخند نداشت. فقط یکی دو بار، یکی از بچه‌ها چند خط نوحه خواند و ما سینه زدیم، راستش را بخواهید، حوصله‌ی این را هم نداشتیم. تقریباً حال همه گرفته بود. نزدیک اذان صبح رسیدیم تهران و با سختی خودم را رسوندم خونه. مونده بودم آن موقع شب چطور در بزنم.تا اذان صبح صبر کردم وقتی صدای اذان مسجد بلند شد با کلی تردید و دودلی، بالاخره در زدم. مامان آمد درو باز کرد. بنده‌خدا هول کرده بود،بابا هم بیدار شد.خیلی شرمندشون شدم. لباس در نیاورده، سؤال‌پیچم کردند. اجازه خواستم بعد از نماز توضیح دهم البته این بیشتر بهانه بود چون اصلا کشش نداشتم از داغی که دیدم حرف بزنم اما بعد از نمازمجبور شدم توضیح دهم من که سه‌تا داغ دیده بودم، بی‌اختیار زدم زیر گریه. جریان را برایشان با اشک و ناله تعریف کردم. انگار بعد از دو سه روز،دوباره داغم تازه شده بود، حرف می‌زدم، هق‌هق می‌کردم. بیچاره ننه و بابام، کله سحر شروع کردند به دلداری و تسلا دادن من... بابا گفت: «حالا چرا اومدی مرخصی؟» گفتم: «مرخصی نیومدم، فردا تشییع جنازه‌ی نورانی و پس‌فردا هم محمدهادی. بعد هم میریم کاشان برای مراسم پکوک. بیشتر نیروهای تیپ اومدن برای تشییع.» گفت: «پس بگیر بخواب، صبح به‌موقع برسی.» فکر کنم بنده‌خدا خوابش می‌اومد! این‌طوری خواست اون مجلس عزای بی‌وقت رو جمع کنه! منم خیلی خسته بودم. دو سه روزی بود درست نخوابیده بودم ، بی‌معطلی قبول کردم. لحاف دوشکم رو پهن کردمو خوابیدم. ۷ صبح بیدار شدم. صبحانه خورده‌نخورده، زدم بیرون. قرار بچه‌ها، معراج شهدای تهران بود. شکر خدا، سر وقت رسیدم. با خونواده و پیکر شهید محسن نورانی رفتیم محل زندگیشوم. باورتون نمی‌شه، خونه‌ی فرمانده‌ی تیپ ذوالفقار از لشگر سرافراز تهران که سابقه‌ی جنگ در کردستان، خوزستان، سوریه و لبنان را داشت، در یک محله‌ی قدیمی نزدیک راه‌آهن در خیابان قلعه‌مرغی بود. خیلی هم کوچک بود! یه خونواده‌ی ۸ نفره (۴ دختر و ۲ پسر) در یک خونه‌ی چند ده متری زندگی می‌کردند. جمعیت به‌زحمت در کوچه شون جا شدند. وقتی پیکر را برای وداع آخرخونواده داخل خونه بردند، اکثر جمعیت بیرون خانه ماندند و شاید به‌زحمت ۲۰ نفر از مسئولین تیپ و لشگر داخل شدند. یه‌ جورایی بچه‌محل بودیم! (یادمه چند سال قبل از انقلاب (۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵) خودمون هم دو سالی تو همین محله زندگی می‌کردیم. انشاالله در فرصت مناسب از اون زمان چندخطی مینوسیم) طول رفاقتهای جبهه خیلی زیاد نبود اما عجیب عمیق بود! معمولا سه چهار ما با هم بودند البته برخی هم بودند که ماندگار بودن. چون اعزام ها سه ماهه بود بیشتر نیروها (بجز زمان عملیات)بعد از سه ما تسویه میکردند میرفتند. در کمتر از سه ماه رفاقتهایی عمیقی شکل میگرفت اگر هم عملیاتی میشد که دیگر رفاقت خونی بود!؟؟؟ ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ارتباط و رفاقت ما با محمد هادی از جنس جبهه بود و از قبل نمیشناختمش. به گمانم کمتر از دو ماه بود که آمده بود ۱۰۷ ، به دلآیلی در دل همه جا گرفته بود با وجود سن کم بزرگ دیده میشد. مهمترین دلیل محبوبیتش، ادب و نزاکت او بود. واینکه بسیار مقید به رعایت اوقات نماز بود. در گرفتن وضو بسیار دقت داشت. بیاد دارم گاهی با رعایت کامل ادب، مستحبات را به دیگران یاد آور میشد. محمد هادی فوق العاده آرام بود و این ویژگیها سبب شد محبوب جمع باشه... افسوس خیلی کوتاه کنارمان بود. برنامه صبح روز بعد از تشیع محسن نورانی رفتن به معراج شهدا و تشیع پیکر مطهر شهید بود. اونم بشکلی بچه محلم بود. (ما بعد از انقلاب در خرداد ۱۳۵۸ به خانه های سازمانی نقل مکان کردیم و من برای ادامه تحصیل شهر ری ثبت نام کردم و دیگه شدیم بچه شابدالعظیم!) از معراج شهدا پیکر را به محله ...شهرری آوردیم و روی دوش همرزمان داخل منزل شد تعدادی از بچه های واحد ۱۰۷ همراه آن وارد منزل شدن. احساس میکردم پیکرش روی دوشم سنگینی میکند! این محمد هادی چرا اینقدر سنگین شده بود؟! شاید حضور مادرش و اینکه بار امانت یک مادر را بدوش میکشیدیم دلیلش بود! یا شاید شرم حضور در محضر مادر، ناتوانمان کرده بود! اما برخلاف ما ،مادر محمدهادی چون کوه استوار و مقاوم ایستاده چند کلمه ای برای جمع صحبت کرد: یادتان باشد بیاد مصیبتهای امام حسین علیه السلام و زینب کبری اشک بریزید... من فرزندم را تقدیم این انقلاب کردم تا دیگر کربلایی تکرار نشود...میدانم او با امام زمان باز میگردد و شک ندارم روز محشر شفیع ما خواهد بود...او الان در کنار پدر مرحومش است... ای وای خدای من او یتیم بود؟؟؟ آنجا بود که فهمیدیم محمد هادی تنها فرزند آن خانم و یتیم بزرگ شده بود !!! این مادر از قله دماوند هم سربلندتر بود در او نشانی از اجز و ناتوانی ندیدم آتش گرفته بودیم این زن چگونه زیر بار چنین مصیبتی هنوز سرپاست؟! زنان فامیل و همسایه بیش از او شیون و زاری میکردند و عجیب تر آنکه مادر محمد هادی آنان را تسلا میداد و دعوت به آرامش میکرد. اون وقت فهمید ادب و وقار محمد هادی نتیجه تربیت چنین زنی بود. ای کاش مادران امروز این را بفهمند! پس از وداع خونواده با پیکر شهید تشیع باشکوهی در محل انجام شد. با پیگیری چند تن از دوستان قرار شد پیکر شهید در حرم سیدالکریم نیز تشیع شود. در حرم غوغایی بپاشد بعد ار طواف در حرم سید الکریم و امامزاده حمزه و امام زاده طاهر، نماز بر پیکر شهید در حیاط شمالی حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام اقامه شد. پس از نماز مادر شهید سخنرانی قرائی انجام داد که جمعیت را چندبار به وجد آورد تصور میکنم این سخنرانی در شهرری بی سابقه بود. واقعا زینب وار در صحنه تشیع پسر دلبندش ظاهر شد! مادر عجیبی بود. داغ فرزند آن هم تنها فرزند و آنهم یتیم خود به خود کمر شکن است. اما این مادر چون کوهی بود که با چنین مصیبتی کمر خم نمیکند. مردم اشک میریختند و او را تحسین میکردند. روز بیاد موندنی برایم شد. پس از گذشت بیش از ۴۰ سال هنوز در خاطرم بعنوان برگی پر افتخار از تاریخ دفاع مقدس باقی مانده. و عظمت آن زن بعنوان الگویی ارزنده از یک زن مسلمان ایرانی در روح و جانم جاودان است. پیکر شهید را در میان خیل عظیم جمعیت وفادار به آرمان شهدا در بهشت زهرا تشیع کردیم و بخاک سپردیم... خیلی برایمان سخت بود ... آن روز من و رسول باژوند خیلی بیقراری کردیم کنار مزار محمد هادی یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم زار میزدیم اصلا از دنیا فارغ شده بودیم برایمان هم مهم نبود اطراف چه میگذرد. بی خیال مردم و رفت وآمدها فقط در گوش هم از لحظات با محمد هادی میگفتیم و بیادش اشک میریختیم. یکی از دوستان سرش را نزدیک گوش ما گذاشت گفت خجالت بکشید مادر شهید دارد نگاهتان میکند. فکر کنم غیر از این هرچه میگفتند در ما اثر نداشت. به احترام مادر شهید بغضمان را فرو دادیم هق هق کنان از آنجا دور شدیم سخت بود ولی رسم دنیا همین است باید بخاک بسپاری و به دنیا برگردی!؟؟؟ بد نیست یاد آورشم جمله ماندگار حضرت روح الله (رحمت الله علیه)را که فرمود: از دامن زن مرد به معراج میرود. نمونه آن زنی که امام دامن او را عرصه تربیت و عروج مردان میدانست بدون شک مادر بزرگوار و بود. وقتی مادران بزرگوار و را دیدم بی اختیار بیاد مادر و پدر خودم افتادم ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔈یدیعوت آحارانوت، به نقل از منبعی در وزارت امور خارجه رژیم صهیونیستی: 🔻ما با یک سونامی واقعی روبرو هستیم که بدتر هم خواهد شد. 🔻ما در بدترین شرایط ممکن قرار داریم و دنیا با ما یار نیست. 🏴از نوامبر ۲۰۲۳، جهان چیزی جز کودکان فلسطینی کشته شده و خانه‌های ویران شده ندیده است. - اسرائیل هیچ راه حل یا برنامه ای برای روز بعد ارائه نمی دهد، فقط مرگ و نابودی. 🔻تحریم خاموش وجود دارد، اما گسترش و تشدید خواهد شد و ما نباید خطر آن را دست کم بگیریم. - هیچ‌کس نمی‌خواهد با اسرائیل ارتباط داشته باشد. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero