eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
همون روزا که قلعه‌مرغی می‌نشستیم، یه روز قبل از ماه رمضون، بابا اومد خونه و گفت: «یه لامپ دکل عوض کردم، بهم پاداش دادن. اندازه‌ی یک ماه حقوق و یک ماه هم مرخصی تشویقی بخاطر ممتاز شدن تو دوره‌ی تلی‌تایپ. می‌خوام بابامو (که ما بهش می‌گفتیم باباجونی) ببرم مشهد، تا حالا نرفته...» یک روز قبل از ماه رمضون، بلیط قطار گرفت، باباجونی رو برد مشهد. یک ماهِ رمضون کامل اونجا موندن. تو اون یک ماه، ریش گذاشته بود و خیلی هم بهش می‌اومد. به اصرار مامان با ریش یه عکس گرفت. اولین روزی که می‌خواست بره پادگان، ریش‌هاشو زد. اون قیافه برام ماندگار شد، و تا بعد از انقلاب دیگه بابا رو با ریش ندیدیم. باباجونی همیشه به‌خاطر اون زیارت اول مشهد از بابا تعریف می‌کرد و خیلی خوشش اومده بود. بنده‌خدا از کودکی پدر و مادرش رو از دست داده بود و تمام عمر برای دیگران کار کرده بود. مدتی ساربان شتر بود، مدتی رعیت ارباب، بعد هم که اصلاحات ارضی شد، درگیر «سلف‌خُر»ها شد؛ همون دلال‌هایی که محصول رو قبل از برداشت به قیمت مفت می‌خریدن. به‌خاطر نمره‌ی بالای قبولی در دوره‌ی تلی‌تایپ، یه وام مسکن به بابا دادن که با اون یه خونه‌ی ۶۰ متری تو خیابون شیرازی، پایین‌تر از میدان خراسون خرید. ما بعد از دو سال زندگی تو قلعه‌مرغی، اوایل تابستون ۱۳۵۵ اسباب‌کشی کردیم به خونه‌ی جدید... چند ماه بعد، اواسط مهر، بچه‌ی چهارم خانواده که یه پسر بود به دنیا اومد. اوایل پاییز ۱۳۵۵، بابا از طرف ارتش به عمان برای جنگ اعزام شد. البته چون رسته‌ی بابا مخابرات بود و از ستاد مشترک اعزام می‌شدند، معمولاً در ستاد و قرارگاه به کار گرفته می‌شدند، مگر اینکه کسی خودش درخواست حضور در یگان‌های رزمی می‌داد. خاطرات بابا از عمان همیشه همراه بود با حس انزجار. مثلاً می‌گفت: «یه هواپیمای ترابری می‌خواست تو فرودگاه بشینه. دستور دادن همه‌ی درجه‌دارها و افسران جزء، فرودگاه رو ترک کنن. ما فکر کردیم یه مقام ارشد می‌خواد بیاد. از پشت فنس‌ها ایستادیم به تماشا که با صحنه‌ای عجیب و خفت‌بار روبه‌رو شدیم... درب عقب هواپیما باز شد و یه سگ آمریکایی، در حالی که چهار ستاره روی گردنش بود، پیاده شد. تعدادی از افسران ارشد ارتش ایران و چند کشور دیگه، براش احترام نظامی گذاشتن!» بابا هر وقت این رو تعریف می‌کرد، رنگش عوض می‌شد. یه‌بار دیگه تعریف می‌کرد که اونجا آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها همه چیزشون از ما جدا بود. ما حتی حق نداشتیم وارد غذاخوری، فروشگاه یا باشگاه ورزشی اون‌ها بشیم. حتی افسران ایرانی مجاز به تردد تو اون‌جاها نبودن. می‌گفت نیروهای آمریکایی و انگلیسی، هیچ ارزش و احترامی برای ایرانی‌ها قائل نبودن. شب سال تحویل ۱۳۵۶، آقاجون به‌خاطر ابتلا به سرطان از دنیا رفت و مادر ما داغدار پدرش شد. در حالی که بچه شیر می‌داد، این اتفاق باعث شد شیرش خشک بشه و بابا دربه‌در دنبال تهیه شیرخشک افتاد. اون موقع شیرخشک هم گرون بود، هم کمیاب. (قابل توجه پهلوی‌پرست‌ها!) حالا که حرف از گرونی و کمیابی زدم، بد نیست اینو هم بگم: نونوایی تو محله‌ها کم بود و معمولاً برای تهیه نون دردسر زیادی داشتیم. مامور نون، از ۱۰ سالگی من بودم. بخصوص ایام ماه مبارک رمضون، تا نون بگیرم، پوست می‌نداختم! بازیگوش هم بودم؛ می‌رفتم تو صف نونوایی که دست‌کم ۳۰ تا ۴۰ نفر جلوش وایساده بودن. گاهی دو سه ساعت تو صف وایمیستادم، نوبتم نمی‌شد یا حواسم پرت می‌شد و نوبتم رد می‌شد و نون تموم می‌شد. مصیبت بود دست خالی برگشتن خونه... حساب کنید، ننم غذای نونی درست کرده بود، منم دست خالی برگشتم؛ چه هرسی می‌خورد بیچاره! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سالروز وصلت مبارک دو نور منیر آسمان عصمت و طهارت و سر سلسله امامت و ولایت بر شیعیان آن حضرات مبارک باد. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تابستون ۱۳۵۵، تازه خونه‌ جدیدمون اسباب‌کشی کرده بودیم. یه روز به مامان گفتم: – می‌خوام برم سر کار! اولش مخالفت کرد، ولی وقتی دید مصمم‌ام، به بابا گفت. بابا هم با یکی از دوستاش که طلافروشی داشت صحبت کرد تا منو بفرسته کارگاه طلاسازی، کنارش کار یاد بگیرم. احتمالاً با خودش فکر کرده بود چون بچه‌ام، اونجا اذیت نمی‌شم. چند ماه تابستون اونجا مشغول شدم. هفته‌ای ۵۰ ریال دستمزد می‌گرفتم؛ زیاد نبود ولی برای خرج‌ جیبم کافی بود. کار زیاد سخت نبود، اما چون بچه بودم و تجربه‌ی کارگری نداشتم، بعضی وقت‌ها کارگرای بزرگتر زور می‌گفتن. دلم نمی‌خواست اوستا چیزی بفهمه؛ فکر می‌کردم باید خودم حال‌شونو بگیرم. برام افت داشت که شکایت کنم؛ نمی‌خواستم کسی بگه بچه‌ننه‌س. یه بار یکی‌شون سر میز پلیسه‌گیری مسخره‌م کرد. با اون تیغ تیز مخصوص، از زیر میز پامو دراز کردم و زدم به پاش. تیغ رفت تو پاش! سروصدا راه انداخت، ولی دیگه کسی جرات نداشت سر به سرم بذاره. بعد که اوستا فهمید، دعوام کرد و ماجرا رو به بابام هم گفت. اون شب بابا حسابی منو گوشمالی داد. می‌گفت اگه بلایی سر اون پسر می‌اومد، هم خودم، هم بابا، کلی دردسر می‌افتادیم... اون موقع اصلاً نمی‌فهمیدم چرا. با خودم می‌گفتم: – خب، زور می‌گفت، حالشو گرفتم! کاسبی مزه کرد. مدرسه که شروع شد، با پولی که جمع کرده بودم یه جعبه شانسی خریدم و یواشکی تو محل فروختم. جعبه شانسی یه جعبه ۴۰×۴۰ سانتی بود، حدود صد تا خونه داشت. هر کی با انگشت فشار می‌داد، سوراخ می‌شد و اون چی توش بود رو برمی‌داشت. یه جعبه رو ۵۰ ریال می‌خریدم، هر خونه رو ۲ ریال می‌فروختم. سودش خوب بود، ولی یه مشکل داشت: بابا می‌گفت این کار حرامه. یه بار هم که فهمید، حسابی کتکم زد... هنوز یادم می‌افته، دردم می‌اد! سرکوچه ما یه زمین خالی بود که جونای محل دوتا میله یه تور والیبال زده بودند عصرها شرطی(سرپول یا چیز دیگه)بازی میکردند. تو یار کشی سر بابا دعوا بود خیلی والیبالش خوب بود بخصوص آبشارهای خوبی میکوبید.فقط یک مشکل بود، اونم اینکه بابا شرطی بازی نمیکرد هرتیمی بابا را برمیداشت باید سهم بابا رو بین خودشون تقسیم میکردن.یادم میاد بعضی وقتا که سر بستنی یا نوشابه بازی میکردند بابا حتی همون هم نمیخورد. همیشه سر این موضوع سربه سر بابا میذاشتند اما هیچ وقت کوتاه نیومد.و میگفت مال حرام نمیخورم. اون زمین صبح تا عصر پاتوق بازی بچه ها بود تیله بازی، تشتک(در نوشابه)پرونی، بیه دیواری(سکه یا سنگ از چند متری سمت دیوار پرت میکردیم اوهه به دیوار نزدیکتر بود برنپه بود) لیس پس لیس(راستش یادم نیست چطوری بود)، خر پلیس(دو گروه بودن که یکی گروه دولا پشت هم صف میکشیدن و گروه دوم باید از دور خیز برمیداشت میپریدن پشت اونها اگر کسی جا نمیشد بازنده میشدن و یا اگر گروهی که دولا بودند نمیتونستن تحمل با آنها کنند میباختند)و شیر یاخط که بازی محبوب من بود. یه سکه پنج ریالی داشتم که دوستام میگفتند سکه شانس منه. سکه با یه دست میگرفتم و با انگشت شصتم به هوا مینداختم و باذهمون دست رو هوا میگرفتم و پشت دست دیگرم میذاشتم و حریفم باید تشخیص میداد شیر(تصویر شیر و خورشید) الان رو به بالا هست یا خط(نقش عدد سکه). اونقدر حرفه ای بودم که راحت شیر یا خط را روی هوا تغییر میدادم. برای همین شده بوپم یکه تاز شیر یا خط حریف نداشتم.کلی پول به جیب میزدم اما یه روز که غرق در بازی بودم سه چهار نفر دورم کرده بودند یه دفعه یکنفر از پشت دوتا گوشم رو گرفت از روی زمین بلندم کرد... فقط شنیدم بابا گفت پدر سوخته بابات قمار باز بود یا بابا جونت ...دست ننه ت درد نکنه با این بچه بزرگ کردنش.همینم مونپه بود بچه ام قمار باز بشه! از درد بخودم پیچیدم فقط میگفتم غلط کردم تا دم در خونه کتک خودم بعد هم در زیر زمین تا اطلاع ثانوی حبس شدم... مثل همیشه که خطا میکردم ننه ام واسطه شد بابا با چندتا شرط و محرومیت راضی شد ادامه حبسم را ببخشد بعد رفتم سراغ ساندویچ‌فروشی تو مدرسه. مامان پشتم بود؛ کوکو سیب‌زمینی درست می‌کرد، منم نون ساندویچی می‌گرفتم و تو مدرسه می‌فروختم. اما بیشتر از یکی‌دو بار نشد. مدیر مدرسه ایراد گرفت که فقط اعضای پیشاهنگی(یک نهاد دانش آموزی بود شبیه بسیج ولی به سبک غربی) می‌تونن این کار رو بکنن. برای عضویت هم باید پول لباس می‌دادم نم حق عضویت، که به نظرم پول زور بود. مامان چند بار گفت عضو شو، قبول نکردم. نقشه ای کشیدم، زنگ آخر که می‌خورد، ساندویچ‌هارو برمی‌داشتم، می‌دویدم دم در مدرسه بساط می‌کردم. ولی اینم زیاد دوام نداشت. مدیر مدرسه مامان رو خواست و تهدید کرد اگه تکرار بشه اخراجم می‌کنن. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
نقش تابلو ای در یکی از میادین عراق ارتباط با عصر عاشورا با جنایات این زوزهای غزه در این تصویر به زیبایی ترسیم شده است. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اواخر تابستون ۱۳۵۵ ماه رمضون بود. با اصرار چند روز روزه گرفتم. مامان می‌گفت هنوز بر تو واجب نیست، کله‌گنجشکی بگیر. سحر می‌خوردم، بعضی روزا تا ظهر می‌گرفتم، بعضی وقتام یواشکی آب می‌خوردم. یه روزایی هم کامل گرفتم. سحری خوردن یه حس خوبی داشت که اگر یه شب بیدار نمی‌شدم، روز خیلی پکر بودم. اون سال آقاجون (پدر مامان) بیشتر افطارها خونه ما بود. یادمه دوتا نون سنگک می‌گرفت، دم افطار می‌اومد پیش ما... تلفن که نبود خبر بده داره میاد، من نرم صف نونوایی... فکر کنم به خاطر شرایط، مامان می‌اومد خونه ما. مهر ۱۳۵۵، ده پونزده روز بعد از ماه رمضون، داداشم که بچه چهارم خونه بود، به دنیا اومد. با اومدنش حال و هوای خونه عوض شد. مامان با تدبیرش کاری کرد که ما سه‌ تا عاشقش بشیم و تو نگهداری‌ش کمکش کنیم. عشق من این بود که داداش کوچیکه رو بذارم ته کالسکه و تو کوچه ویراژ بدم. بچه‌ی چند ماهه رو می‌ذاشتم تو کالسکه و با سرعت می‌رفتم، لایی می‌کشیدم، دور درجا می‌زدم، یه‌دفعه مثلاً ترمز دستی می‌کشیدم. بچه کیف می‌کرد. چند بارم چرخ کالسکه شکست، خودم بردم درستش کردم... همه‌شم یواشکی از مامان! همون موقع با پول خودم یه دوربین فکستنی (کم‌ارزش) ۱۳۵ خریدم. چندتا عکس هم از داداش و خونواده گرفتم. فکر کنم از ۱۲ تا فقط ۲ تاش قابل چاپ بود. بلد نبودم؛ یا عکسا تاریک شده بود و نور خراب کرده بود، یا تار شده بود و کیفیت نداشت. یکی دو سالی اون دوربین رو داشتم و عکسایی هم از اون زمان هنوز دارم. اون روزا یکی از دایی‌های مامان که از مادر ناتنی بود، سر و کله‌اش پیدا شد. برخلاف بقیه فامیل مادرم، مذهبی بود. بابام هم که اهل رفت‌و‌آمد بود، چون اونم مذهبی بود، بیشتر باهاش صمیمی شد. چندباری باهاش رفتم مسجد، هیئت و زیارت شابدالعظیم. اولین بار که منو برد شابدالعظیم، روزه بودم. اول رفتیم چشمه علی برای شنا. خودش هم چون روزه بود، تا گردن تو آب می‌رفت تا خنک بشه. یه پارچه مثل لنگ هم خیس می‌کرد، می‌نداخت رو سرش. به منم گفت سرتو نبر زیر آب، روزه‌ت باطل میشه. اما من از بس آب ندیده بودم، با کله رفتم تو آب! بعد هم گفتم: آخه دایی، روزه‌م باطل شد! خندید و گفت: اشکال نداره، هنوز به تو واجب نیست. یه بستنی قیفی برام خرید و گفت: بیا، افطار کن! معاشرت با داییِ مامان خیلی رو من اثر گذاشت. همون موقع برای اولین بار با اسم شیخ احمد کافی آشنا شدم و اسم امام خمینی رو شنیدم. چیزی نمی‌فهمیدم، ولی بذر انقلاب اون‌جا تو ذهنم کاشته شد... تابستون ۱۳۵۶ رفتم سر کار صحافی. یکی دیگه از دایی‌های مامان صاحاب اونجا بود، منم به‌عنوان کارگر ساده مشغول شدم. هفته‌ای ۵ تومن (پنجاه ریال) می‌گرفتم. همزمان خاله‌م که آدم روشنفکری بود و اهل کتاب، برای اولین بار برام کتاب خرید. اولین کتابی که بهم داد، ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی (نویسنده اعدامی منتسب به حزب کمونیست توده) بود. تو صحافی، گاهی لابه‌لای کارا کتابای بی‌صاحب گیرم می‌اومد. بعضی‌ها رو ورق می‌زدم. کم‌کم علاقه‌م به کتاب زیاد شد. یادمه یه کتاب معروف بود به اسم قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب (نوشته‌ آقای محمدرضا شاه‌محمدی، با الهام از کلیله و دمنه) با پول خودم از بازارچه کتاب مدرسه خریدم. بابتش کلی هم پول دادم، ولی خیلی خوشحال بودم. اولین کتاب دایره‌المعارف (برای کودکان) را هم همون زمان خریدم. به‌واسطه‌ی داییِ مامان و خاله‌ روشنفکرم کم‌کم در جریان بعضی اتفاقات سیاسی و اجتماعی قرار گرفتم – البته در حد فهم یه بچه ۱۲-۱۳ ساله. همون روزا بود که یه بار تو خونه‌ی یکی از هم‌کلاسی‌هام، روی جلد یه کتاب توضیح‌المسائل قدیمی، عکس یه روحانی رو دیدم. پرسیدم: این آقا کیه؟ دوستم گفت: – آیت‌الله خمینی که الان تبعید شده نجف، به کسی نگو. اگه بفهمن ما تو خونه عکس آقا رو داریم، بابامو اعدام می‌کنن! --- ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر | 🗒 دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ 👆 را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا