eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
سهم‌خواهی‌ها بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب شروع شد. احزاب متعددی اعلام موجودیت کردند و هر یک، خود را تنها عامل پیروزی می‌دانستند. مدارس و دانشگاه‌ها شده بود پاتوق بحث‌های سیاسی و محل عضوگیری احزاب. در این میان، سه دسته بیشترین ادعا را داشتند: اول، ملی‌گراها با سردمداری بازرگان و دوستانش که خود را وفاداران به نهضت ملی نفت و شاگردان مصدق می‌دانستند. دوم، احزاب اسلام‌گرا، به‌خصوص مجاهدین خلق (منافقین) به سرکردگی مسعود رجوی و موسی خیابانی. سوم، احزاب کمونیست و به‌طور خاص حزب توده ایران به سرکردگی احسان طبری و کیانوری. کل مملکت را با سلاح‌هایی که غارت کرده بودند، به هم ریختند. از هر گوشه، گروهکی ادعای خودمختاری می‌کرد: ترکمن‌صحرا شهرکرد سیستان و بلوچستان فارس خوزستان آذربایجان و از همه بدتر کردستان، که توسط دولت بعث عراق تأمین می‌شدند. در این بین، طبق شواهد موجود (نامه ۶/۱/۶۸ امام خمینی به منتظری)، با توصیه برخی نزدیکان امام خمینی، مهندس مهدی بازرگان به‌عنوان نخست‌وزیر موقت برای تشکیل کابینه معرفی شد؛ که تا آبان ۱۳۵۸ بر سر کار بود. ولی با اشغال لانه جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام و حمایت امام از آنان، استعفا داد. بعد از پایان سال تحصیلی، در ابتدای تابستان ۵۸، به منزل جدید که مجتمع ۴۰ واحدی سازمانی داخل پادگان کهریزک بود، نقل‌مکان کردیم. برای ادامه تحصیل در سال سوم دوره راهنمایی، مجبور بودم بروم شهرری، چون آن زمان روستای کهریزک مدرسه راهنمایی نداشت. با جریان انقلاب، من هم بزرگ می‌شدم. اما هنوز بخش شیطنتم بیشتر از عقلم بود. اتفاقاً اون سال، یعنی ۵۸–۵۹، درس ریاضی تجدید شدم. ولی شهریور قبول شدم. برای اول دبیرستان، مدرسه شهید مدرس ثبت‌نام کردم، رشته تجربی. یکی دو سال اول، شر و شور بودم و زیاد دل به مدرسه و درس نمی‌دادم، تا اینکه سال دوم مردود شدم. اون هم فقط به‌خاطر درس فیزیک... باورم نمی‌شد مردود شدم. اصلاً فکر می‌کردم اینکه می‌گن «فلانی مردود شده» یه شوخیه. ولی برام اتفاق افتاد و خیلی از نظر روحی به‌هم ریختم. سال سوم حضورم در دبیرستان مدرس، مصادف شد با کشف شهید داوود ذوالفقاربیگی و ماجراهایی که قبلاً دربارش نوشتم. هم با جهاد سازندگی همکاری می‌کردم، هم در یک گروه مردمی که با دادگاه انقلاب برای مبارزه با مواد مخدر فعالیت می‌کرد، همکاری داشتم. هم در انجمن اسلامی مدرسه با داوود ذوالفقاربیگی کار می‌کردم. حسابی سرم شلوغ شده بود، سر به‌زیر شده بودم. همون سال در یک مسابقه دوومیدانی، به همراه یکی از هم‌کلاسی‌هام ثبت‌نام کردیم. با کسب رتبه پنجم به مرحله استانی صعود کردم ولی در مرحله استانی، به‌دلیل نداشتن مربی و قدر بودن رقبا، حذف شدم. تجربه خوبی بود؛ چون از اون به بعد به ورزش توجه ویژه کردم. یک‌سال و نیم از شروع جنگ می‌گذشت. من یک‌بار برای رفتن به جبهه اقدام کردم، اما آن‌قدر مسخره بود، هنوز وقتی یادم می‌آد، خنده‌م می‌گیره... مقداری پول برداشتم، رفتم خیابان فردوسی. یه کوله‌پشتی قرمز، یه کلت بادی، و یه چاقوی سنگری خریدم. رفتم ترمینال، بلیت کاشان گرفتم. ولی نطنز ایست و بازرسی کمیته به من شک کرد و از اتوبوس پیادم کرد. خدایی بود که یادم افتاد یه کاروان از باقرآباد رفتن آقا علی‌عباس... همین‌طوری گفتم: «می‌خوام برم آقا علی‌عباس. از کاروان جا موندم.» اون هم با یه ماشین کمیته منو بردن آقا علی‌عباس. خوشبختانه کاروان و دوستام رو پیدا کردم. یکی از همکارای بابام با کاروان بود. صبح اول وقت زنگ زده بود به بابام، گفته بود: «فلانی پیش ماست.» سه روز با کاروان بودم. وقتی برگشتیم، جرأت نکردم بگم می‌خواستم برم جبهه... فکر کنم این اتفاق بعد از عملیات فتح‌المبین افتاد. تا سال ۶۱، بابا دو سه باری رفته بود جبهه. کارش با دستگاه‌های ردیاب امواج رادیویی بود. بیشتر از این نمی‌دونم، ولی فکر می‌کنم محل فرستنده‌های رادیو را کشف می‌کردند و برای بمباران، می‌دادن مرکز عملیات یا نیروی هوایی... یک‌بارش وقتی بود که آبادان محاصره بود و فقط از طریق بندر امام خمینی (ره) امکان داشت با لنج و بارج — وسیله‌ای شناور برای حمل سوخت و آب که مثل کشتی عرشه ندارد — وسایل و نفرات را از مسیر خلیج فارس، بعد هم اروندرود و بهمن‌شیر، به آبادان می‌بردند. در طول مسیر، بارها هواپیماهای دشمن در آسمان ظاهر می‌شد و خطر حمله به آن‌ها زیاد بود. خاطرات بابا و گزارش‌های تلویزیون، منو حسابی به وجد آورده بود تا عازم جنگ بشم. اما این دفعه هم نشد. بالاخره ۸ آبان ۱۳۶۱، همان‌طور که قبلاً گفتم، رفتم جبهه. اصلاً مثل اون‌چه تو فیلما دیده بودم، نبود! حتی شبیه خاطرات بابا هم نبود. ولی به‌نظرم خیلی حال‌وهوای بهتری داشت... فکر می‌کردم همش باید تو سنگر، با کلاه‌خود و اسلحه، سمت دشمن تیراندازی کنی و اون هم سمت تو تیر بزنه.
یه فرق دیگه هم داشت: صدای تیراندازی‌ها و انفجارا، خیلی بیشتر از تو فیلما بود. یکمی هم ترسناک بود. دنیای جدیدی بود که خیلی زود باهاش مأنوس شدم. سبک زندگی نویی رو تجربه می‌کردم و راضی بودم. با همه خوشی‌ها و ناخوشی‌هاش، با اشک‌ها و خنده‌هاش انس گرفتم. مرخصی پنج‌روزه خیلی زود تمام شد. یه روزش رفتم سمت اقوام پدری و به همه سر زدم، یه روزشم سمت اقوام مادری‌م. یه روزم رفتم سراغ یکی‌دو تا از بروبچه‌های همرزم کردستانم. یه سری هم به انجمن اسلامی دبیرستان زدم. بچه‌ها خیلی خوشحال شدن و سراغ داوود رو ازم گرفتن. داستان اون شب پرحادثه رو براشون تعریف کردم. یکی‌دوتایی که هنوز جبهه نرفته بودند، با دهن باز فقط گوش می‌کردن، انگار مسخ شده بودن... یکی‌دو جا گفتن: «جون من راست می‌گی؟» مثلاً داستان خوابیدنم زیر آتیش باعث خنده همشون شد و اصلاً باور نمی‌کردن. بالاخره روز برگشت رسید. با خانواده خداحافظی کردم. رفتم پادگان ولی‌عصر برای برگشت به بیستون. خیلی از همرزما اون‌جا بودن. با اینکه فقط پنج روز بود همدیگه رو ندیده بودیم، انگار خیلی طولانی گذشته بود و از دیدن هم ذوق کردیم. با اتوبوس‌ها حرکت کردیم سمت باختران (کرمانشاه). دم دمای غروب رسیدیم پادگان بیستون. تعداد زیادی چادر برپا کرده بودند. هر واحدی در گوشه‌ای مستقر شده بود. راحت محل استقرار ۱۰۷ را پیدا کردم و رفتم پیش دوستان. فکر کنم یکی‌دو روزی پادگان بودیم که مارش عملیات از بلندگوی تبلیغات پخش شد. آغاز عملیات والفجر ۴ اعلام شد. یعنی باز ما تو عملیات نبودیم؟! --- 📌 پایان فصل ۷ ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
«امام خمینی، نه تنها بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، بلکه بیدارگر ملتی بود که عزت را از یاد برده بود؛ راه او چراغی است که دل‌ها را تا همیشه به سوی حقیقت و عدالت هدایت خواهد کرد.» کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با سلام و عرض تسلیت ایام رحلت امام خمینی رحمت الله علیه و ۱۵خرداد فصل هشتم و آخر روایت داستانی از شنبه شب منتشر میشود. با تشکر التماس دعا مخصوص در روز عرفه و عید قربان
عید سعید قربان مبارک ❤ خداوند از همان اولش هم نمی خواست ابراهیم(ع) ، اسماعیل را برای سر بریدن ببرد… تماشای ، لذت بیشتری داشت! 🌸 دل بریدن از وابستگی ها بهانه ها… رها شدن، از تمام زنجیرهایی که در طول زندگی به دست و پای انسان قفل می شوند ،زنجیرهایی که گاهی از جنس عشق و علاقه اند ،گاهی از جنس ثروت و گاهی قدرت … 🌸 دل بریدن از هر چیزی که بین انسان و معبودش فاصله می اندازد. خدا از همان اولش هم قربانی نمی خواست … 🌸 می خواست کنار گذاشتن تزویر و ریا را یادآوری کند، یکی بودن حرف و عمل را… سربریدن، هرگز داستان زیبایی نبود… 🌸 بلکه از سر و جان گذشتن در راه محبوب قشنگترین اتفاق تاریخ شد… 🌸 عید قربان… جشن فدا کردن شک و فریب است جشن روراست بودن انسان اول از همه با خودش …!! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
💐امیر المومنین علیه السلام: عید قربان روزی است که حرمتی بس بزرگ دارد... پس خدا را بسیار یاد کنید و از آمورزش بخواهید. 🔸بگذر از فرزند و جان و مال خویش تا خلیل اللّهِ دورانَت کنند. 🔸سَر بِنه بر کف، برو در کوی دوست تا چو اسماعیل، قربانت کنند. 💐عید قربان بر شما مبارک💐 ┈••✾•🌿🌸🌿•✾••┈ @Saeed313safa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اواخر مهر ماه ۶۲ بود. عملیات والفجر ۴ در منطقه عمومی مریوان و پنجوین عراق شروع شد. زیاد طول نکشید که به ما هم آماده‌باش حرکت دادند. این‌بار علاوه بر سه خودروی تویوتای واحد، یک کامیون ده چرخ هم برای واحد ۱۰۷ آمد که عمده بار کامیون، پلیت و گونی و الوار و مقداری هم مهمات ۱۰۷ بود. من و چند تن از دوستان با کامیون راهی شدیم. باید از کرمانشاه می‌رفتیم سنندج، و از آن‌جا عازم مریوان می‌شدیم و پس از مریوان به سمت مرز و دشت شیلر می‌رفتیم. فصل پاییز این مسیر واقعاً زیباست. مناظر مسیر مثل نقاشی ماهرانه یک هنرمند، رنگارنگ و چشم‌نواز بود. کوه‌ها و دره‌ها و روستاهای مسیر تصویری زیبا خلق کرده بود که روح و روان آدم سرحال می‌شد. دریاچه زریوار مریوان برایم خیلی جذاب بود؛ اصلاً فکر نمی‌کردم در کردستان دریاچه هم باشد. تو کتاب جغرافیای مدرسه اسم دریاچه ارومیه و تالاب گاوخونی و بختگان و انزلی را خوانده بودم ولی اسمی از زریوار به یاد نداشتم. هم تعجب کرده بودم هم کیف می‌کردم. از کردستان فقط سنندج و بوکان را دیده بودم، آن‌هم در فصل سرد زمستان که همه‌جا پوشیده از برف بود. مریوان بهشت روی زمین بود. در مسیر، روستایی را سمت چپ جاده دیدم که خیلی شبیه ماسوله گیلان بود. ماسوله را هم در تلویزیون دیده بودم، اما اینکه الان می‌دیدم به نظرم خیلی زیباتر از ماسوله بود. دره‌ای در دل کوه با پوشش جنگلی نسبتاً فشرده و روستایی که طبقاتی ساخته شده بود؛ دقیقاً شبیه ماسوله، پشت‌بام هر خونه، حیاط خونه بالایی بود. یه چیز جالب دیگه هم تو دشت شیلر این بود که تو اون فصل، محصولات کشاورزی اواخر بهار و اوایل تابستان ورامین دیده می‌شد؛ مثل گوجه فرنگی و هندوانه و خیار و بادمجان. تا نزدیک پنجوین همین‌طور بود. از مریوان و دریاچه زریوار که رد شدیم، از میان کوهستان به دشت بزرگی رسیدیم که بین کوه‌های مرزی ایران و عراق مثل نگین سبزی خودنمایی می‌کرد. واقعاً این‌جا بهشت بود. ای کاش جنگ نبود و بدون دغدغه آن‌جا اطراق می‌کردیم و از آن همه جمال و زیبایی لذت می‌بردیم. چند کیلومتری که از نقطه صفر مرزی عبور کردیم، سمت چپ جاده، در کوهپایه‌ای سرسبز قرارگاهی از قبل آماده شده بود که در ابعاد حدود ۵۰۰ یا ۶۰۰ متر دورتادورش را خاکریز زده بودند و برای هر واحد محلی را تعیین کرده بودند. کامیون را کنار محل مشخص‌شده برای ۱۰۷ تخلیه کردیم و بعد هم مشغول آماده‌سازی محل نصب چادر شدیم. در زدن چادر خبره شده بودیم و خیلی سریع دست‌به‌کار شدیم و چادر را برپا کردیم. تو فاصله‌ای که مشغول کار بودیم، چندین بار هواپیماهای دشمن با فاصله نسبتاً زیاد اطراف‌مان را بمباران کردند. باور کردیم این‌بار واقعاً آمدیم عملیات... روز بعد، یکی دوتا لودر آمد داخل مقر و نزدیک هر واحد، چاله‌هایی بزرگ خاک‌برداری کرد. گفتند باید با الوار و گونی و پلیت‌هایی که آوردید، سنگر گروهی بزنید؛ چادر امنیت نداره. کارمان درآمد! کار سخت و نفس‌گیری بود. تو فیلما و عکس‌ها یه تعداد گونی هم‌شکل، هم‌اندازه می‌بینید که ردیف روی هم چیده شدن، ولی راستش را بخواهید اصلاً از این خبرها نبود... گونی‌هایی که بار کامیون کرده بودیم هرکدوم یه فرم و اندازه بود. به‌قول مامان، هفت بیجار بود: گونی شکر، کود شیمیایی، قند، برنج، سیب‌زمینی... خلاصه به‌قول بچه‌ها "کار حضرت فیل بود با این گونی‌ها سنگر زدن"... لودر یه چاله برای ما درآورده بود به عرض کمتر از ۳ متر و به طول ده دوازده متر! باید دورتادور این چاله رو با گونی دیوار می‌چیدیم، بعد الوارها رو به فاصله کمتر از یک متر از هم می‌ذاشتیم روی سقف، و پلیت‌ها رو هم طوری که لب‌هاش حداقل ده سانت روی هم باشن، روی الوارها می‌نداختیم. حساب شیب آب رو هم باید می‌کردیم که اگر بارندگی شد، آب تو چاله جمع نشه. این‌طور موقع‌ها همه می‌شن مهندس ساخت‌وساز! گونی پر کردن یه طرف، تراز کردن گونی‌های متفاوت یه طرف، و الوار انداختن رو اونا یه طرف. وقت پلیت خوابوندن رو الوارهای ناتراز، تازه عیب کار درمی‌اومد. تازه باید یا گونی عوض می‌کردیم یا با سنگ سقف رو تراز می‌کردیم. مهندس ناظر هم ماشالله زیاد بود؛ از مستقر تا رهگذر، همه شده بودن کارشناس ساخت سنگر... قشنگ پوست انداختیم تا سنگر رو زدیم. فکر کنم فقط دو شب تو اون سنگر خوابیدم. بچه‌ها رو گروه‌بندی کردن؛ هر گروه با یه قبضه قرار شد برن برای استقرار در موضع آتش. برای اول کار، دو قبضه باید می‌رفتند نزدیک خط مقدم. من افتادم با عباس بشر، و حرکت کردیم به سمت پنجوین... ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر | 🗒 دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ 👆 را به دوستان خود معرفی کنید @softzero