#صعود_از_قله
#فصل۸
#بخش۳
#دنگ_و_فنگ
تا آخر شب کار میکردیم. سقف سنگر که آماده شد، با مهندسی رزمی هماهنگ شد فردا اول صبح لودر بفرسته تا خاکریزی سقف را انجام بده.
سنگر خوبی شد و برای همه هم جای کافی داشت.
دو سه نفری پای این قبضه ماندن و بقیه با علی ابراهیمی رفتیم سمت موضع دوم که بعد از دشت پنجوین، ابتدای جاده ارتفاع ۱۸۶۶ بود.
قبل از رسیدن ما، لودر موضع رو آماده کرده بود. سریع دستبهکار شدیم برای ساخت سنگر استراحت...
چشمتون روز بد نبینه! سروکله مجتبی اردستانی با یه کمپرسی پُر پیدا شد. اینبار دیگه سؤال نکرد. مستقیم رفت رو چاله، مهمات رو کمپرس کرد...
داد و بیداد علی ابراهیمی بلند شد...
ولی مجتبی عین خیالش نبود. مدلش اینطوری بود دیگه!
انگار بهجای جنگ، اومده بودیم کارگری!
باز دوباره مهمات رو منظم کردیم و سنگر رو تکمیل کردیم. خسته و کوفته، دو سه نفری که باید میرفتیم پیش عباس بشر، برگشتیم؛ ولی هلاک بودیم.
حالا فکر میکردم اونهایی که اینجا موندن بیکار بودن...
تقصیر هم نداشتم؛ تجربه عملیات نداشتم.
اون بندهخداها تو این فاصله، دستگاه بیسیم و ارتباط با دیدبان و قرارگاه، و کارهای مربوط به روانه کردن قبضه و چند شلیک برای ثبت تیر (برخی اهداف مهم توسط دیدبان و قبضه نامگذاری میشود) رو انجام داده بودن...
سه نفری خیلی زحمت داره؛ اون موقع نمیدونستم...
چند تا شلیک که کردیم، تازه سختی کار اومد دستم.
هر گلوله ۱۰۷ حدود ۲۵ کیلو وزن داره. ده بیستتای اول زیاد فشار نمیاد، ولی وقتی تعداد شلیک پشت سر هم زیاد میشد، واقعاً از پا میافتادیم؛ بهخصوص وقتی دشمن پاتک (ضدحمله) میزد.
اون موقع بود که نفر کم میاومد. یعنی بهغیر از کسی که مسئول هدایت آتش بود، بقیه همه مشغول ماسوره بستن و آماده کردن و پر کردن لولهها و شلیک بودیم...
یه چیزی که جالبه بدونید اینه که هیچوقت (تأکید میکنم هیچوقت) پیش نیومد در اوج کار حتی یک نفر زیرآبی بره و از کار دربره...
بعضی وقتها به همدیگه اصرار میکردیم کمی استراحت کن، اما تا کار بود، همه پای کار بودند.
بساط شوخی و خنده و تیکه هم بهراه بود.
بعضی وقتا شعارهای حاجی بخشی رو همخونی میکردیم:
ـ کی خستهس؟
ـ دشمن!
ـ کی موندس؟ (کنایه از اینکه شهید نشده)
ـ داش من!
خدایی اصلاً فکر نمیکردم جنگ این همه دنگ و فنگ داشته باشه...
همه ذهن من از جنگ، فقط تفنگش بود!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
سلام آقا....
بسیارعالیه شیوا و روان نوشته شده، چهار قسمتشو خوندم، بعضی جاهاش آئین نگارش رعایت نشده ولی میشه منظور نویسنده را فهمید ، نکات کلیدی و تربیتی خوبی داره، مثلا یه جا میگه : اونجا به بچه ها اجازه میدادن حرف بزنن، اشتباه کنن ، اصل خودشونو نشون بدن و...
کاملا درسته این یک قاعده مهمه بزرگترها با میدون دادن به کوچکترها باعث رشد اجتماعی، مذهبی ، سیاسی و عقلانی اونا میشن. درود خدا بر شما درود خدا بر راویان جنگ، شهدا،انقلاب،فلسطین و درود خدا بر رزمندگان اسلام و درود خدا بر شهدای مظلوم.
🙏🙏🙏❤️❤️❤️❤️👏👏👏👏
پاسخ:
ضمن تشکر از عنایت عزیزان
در مقدمه روایت داستانی #صعود_از_قله گفتم این نوشته هایم خارج از چهار چوبهای ادبی نوشته میشود چرا که با اصول نگارش آشنا نیستم.
ان شاالله اگر قرار شد چاپ شود حتما یک کارشناس باید بررسی و اصلاح کند.
سلام حاج ...
فصل۸ بخش۳ دنگ و فنگ از داستان مستند صعود ازقله
خاطرات زیبای شما را درکربلای معلا خواندم به یاد آن فضای معنوی دفاع مقدس وبیاد رفقای شهید و شما برادر بزرگوار
نائب الزیاره هستم.
پاسخ:
ضمن تشکر وقدردانی از عنایت و لطف برادر عزیزم جناب عبدیان جهت اطلاع مخاطبان کانال عرض میکنم ایشان از راویان و یادگاران دفاع مقدس و مدافعان حرم میباشند که قول داده اند بخشی از خاطراتشان را برای ما بفرستند تا ان شاالله همینجا برای نسل جوان منتشر کنیم
شما هم دعا کنید ایشان سکوتشان را بشکنند.
الهی آمین😉
#صعود_از_قله
#فصل۸
#بخش۴
#فتح
در عملیات والفجر ۴ با موفقیت تا پنجوین پیشروی شده بود.
تعدادی از مقرهای پشتیبانی دشمن فتح شده بود.
یک مرکز پشتیبانی دشمن هم، که پر از انبار کالا و مهمات بود، بهدست نیروهای ما افتاده بود.
خودم به آنجا نرفتم، ولی برخی از بچهها که وظیفه جمعآوری غنائم را داشتند، حرفهای عجیبی میزدند.
مثلاً میگفتند یک انبار پیدا کردهاند که پر از برنج آمریکایی است، یا انباری پر از شیر خشک پنج کیلویی، یا مثلاً یک انبار روغن نباتی و پنیر و گوشت کنسرو شده هلندی و ...
بعضی اقلام قابل استفاده نبود، مثل کنسرو گوشت و ماهی که در کشورهای اروپایی تولید شده بود. اینها را فقط برای تفریح باز میکردیم و میریختیم برای حیوانهای وحشی...
گوشتهای کنسروی خیلی خوشگل بستهبندی شده بود. قوطیهای ۲۰۰ گرمی با دربازکن سرخود که مثل کلید از بغل میرفت توی یک شکاف، بعد میچرخاندی و قسمت بالای قوطی دورتادور شکاف جدا میشد.
کنسرو ماهیها هم همینطور بود، ولی کلیدش از روی در قوطی درب را لوله میکرد.
گونیهای سیبزمینی هم همه یک اندازه بود.
بساط آتش راه میانداختیم و سیبزمینی آتشی رزق هر روزمان شده بود.
شیر خشک هم آنقدر زیاد بود که به هر سنگری دو سه تا پنج کیلویی دادند.
صبح، عصر، شب؛ هر وقت میل داشتیم، آب جوش ردیف میکردیم و شیر داغ میخوردیم.
قرار شد بچهها نوبتی بروند قرارگاه عقبه برای حمام و نظافت...
روزی که من رفتم، دوستان گفتند آذوقه غنیمتی جمع کردهاند.
یک گونی برنج و روغن و سیبزمینی و گوجه و بادمجان و...
صبحِ اولین روز استراحت به سرم زد استانبولی (برنج و سیبزمینی و گوجه) درست کنم.
چهار پنج نفر بیشتر نبودیم. یک قابلمه برداشتم، برنج و سیبزمینی خرد و چند تا گوجه ریز شده، نمک و روغن و کمی آب گذاشتم روی چراغ سهشعله غنیمتی...
دفعه اولم بود. تا آن موقع غذا، بهخصوص برنج، درست نکرده بودم.
تا ظهر ریز ریز جوش زد و وقتی آب داخل قابلمه تمام شد، یک چفیه (شسته بودم) زیر در قابلمه گذاشتم و شعله چراغ را کم کردم...
بعد از نماز درش را باز کردم. با اینکه ادویه نزده بودم، اما خیلی باحال شده بود.
دور هم داشتیم میخوردیم که یکی دو تا از بچههای ضدزره سر رسیدند. تعارف کردیم، نشستند و هی خوردند و هی تعریف کردند.
آقا من را جو نگرفت!!!
گفتم: «خوب، شام با من؛ فقط یک قابلمه بزرگ پیدا کنید...»
یک قابلمه نمیدانم از کجا پیدا کردند و آوردند.
من هم همانطور که ننه بابام گِلمالی میکرد، تمام زیر و دور قابلمه را گِل مالیدم و یک خروار برنج ریختم و سیبزمینی و گوجه خرد کردم، با چند تا ملاقه روغن و چند تا قاشق نمک زدم و گذاشتم روی آتش!
چند ساعت روی آتش بود. وقتی آبش تمام شد، دیدم نپخته. دوباره آب ریختم و تا غروب حسابی برنجها پخت. درش را با یک چفیه کیپ کردم تا بعد از نماز مثلاً دَم بکشد...!
چشمتان روز بد نبیند! شده بود مثل کاهگِل!
قاشق میکردم توی قابلمه، میچسبید به برنجها...!
یکی دو نفر بلند شدند رفتند سراغ آتش و سیبزمینی...!؟
تازه فهمیدم درست کردن غذا برای تعداد زیاد آن هم روی آتش کار هر کسی نیست!
دیده بودم توی هیئت میگویند: «فقط فلانی غذای هیئتی درست میکند»، فکر میکردم با دیدن، آدم آشپز میشود...
برنج شفته شده بود و خیلی هم شور بود. اصلاً امکان نداشت بخوریم...!
دوستانی که غذای ظهر را خورده بودند، با تعجب میگفتند:
«پس چرا اینطوری شد؟!»
آنهایی هم که تعریف غذای ظهر را شنیده بودند، با شک میگفتند:
«مطمئنید ظهر هم این غذا درست کرده بود؟!»
دردسرتان ندهم، بهترین گزینه سیبزمینی آتشی بود.
آخه با خیال استانبولی شام نگرفته بودیم!
حالا خوب شد سیبزمینی زیاد داشتیم و آتش زیر دیگ هم جان میداد برای سیبزمینی آتشی!
قبل از خواب رفتم برای تجدید وضو، و وقتی برگشتم داخل سنگر، یکدفعه همهجا تاریک شد (سنگرها با فانوس روشن میشد).
فقط این را فهمیدم که زیر پتو بودم و یه عده با مشت و لگد داشت بابت شام ازم «قدردانی» میکرد!
اینطور موقعها، مقاومت و مراقبت از سر و صورت تنها راه نجات است. و البته پذیرش گناه و عذر خواهی
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ ساعت صفر | 🗒 دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
👆 را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
💐اسعدالله ایامکم
یا صاحب الزمان💐
لبیک به دعوت منادی،صلوات
بر برکت و عشق و نور و شادی،صلوات
از حد و عدد فزون به نور نقوی
بر ناصر دین؛ امام هادی،صلوات
🎋باسلام و صلوات
برصاحب الزمان و باعرض تبریک و تهنیت به مناسبت میلاد با سعادت #امام_هادی علیه السلام خدمت شما همراهان مهدوی؛
#اللهمعجللولیکالفرج