eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ازصحنه هایی که به صورت فیلم در زمان جنگ بوده عملیات های مختلف مثل فتح خرمشهر یا ..... درقالب فیلم یا مارش پیروزی قراربدید. پاسخ: چشم در اولین فرصت پیگیر میشم
ايستگاه‎هاي صلواتي چه وظيفه‎اي بر عهده داشتند؟ بعد از گذشت چندين ماه از جنگ تحميلي، در سراسر جبهه‎هاي نبرد و در داخل محدوده منطقه جنگي، مراكزي تأسيس شد كه به ارائه خدمات رفاهي به رزمندگان اسلام مي‎پرداخت. اين مراكز در تمام ساعات شبانه روز آماده ارائه خدمات تغذيه‎اي از جمله صبحانه ـ نهار ـ شام و پذيرائي‎هاي گاه و بيگاه رزمندگان اسلام، مهمانان و افراد شخصي بازديد كننده از مناطق جنگي بودند. اين ايستگاه‎ها چون در مقابل ارائه خدمات وجهي دريافت نمي‎كردند صلواتي نام گرفتند. اين صدای گاه و بيگاه صلوات‎ استفاده كنندگان از خدمات بود كه هر از چندي فضاي معنوي جبهه‎ها را پر مي‎كرد. تأمين، اداره و تهيه اقلام اين ایستگاه ها، توسط مردم و ستادهاي پشتيباني كننده شهرستان‎هاي مختلف كشور صورت مي پذيرفت و مراكز جهاد سازندگي نقش اساسي را در اداره آن‎ها به عهده داشتند. اين ايستگاه‎ها معمولاً در حد فاصل خطوط مقدم و عقبه جبهه و در مسيرهاي مختلف جبهه‎ها استقرار داشتند. كم كم در این ایسنگاه ها، مجموعه‌هاي ديگري با ارائه خدمات رفاهي شروع به كار كرد از جمله: كافه صلواتي، آرايشگاه صلواتي ـ حمام صلواتي ـ مخابرات صلواتي ـ پست صلواتي ـ تعميرگاه صلواتي ـ بهداري صلواتي. و... ایستگاه های صلواتی نقش مهمي در بالا بردن روحيه رزمندگان اسلام ايفا مي‎كردند و خود بخش مهمي از خدمات رفاهي و پشتيباني رزمندگان اسلام در طول هشت سال دفاع مقدس را تأمين مي‎کردند در فرصت مناسب یک اتفاق جالب که در یک از همین ایستگاه های صلواتی افتاده را برایتان مینویسم ⌛️ساعت صفر|🗒دست‌نوشته های آقای راوی @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سمت راست رودخانه یک زمین مسطح پیدا کردیم و مشغول آماده‌سازی جهت استقرار شدیم. گه‌گاهی هواپیماهای دشمن سروکله‌شون پیدا می‌شد و اطراف را بمباران می‌کردند. صدای شلیک توپخونه‌ی خودی و انفجار توپ‌های دشمن هم شنیده می‌شد. این اولین عملیاتی بود که در جبهه‌ی جنگ با بعثی‌ها شرکت می‌کردم و همه چیز برایم تازگی داشت. در کردستان خبری از توپخونه و هواپیما و بالگرد دشمن نبود. به‌محض رسیدن، از بروبچه‌هایی که اونجا بودند، جویای اوضاع عملیات شدیم. می‌گفتند مهران آزاد شده و بخش عمده‌ای از زمین‌های اطراف آن هم تا ارتفاعات قلاویزان آزاد شده. دشمن از سمت غرب تا پشت قلاویزان عقب‌نشینی کرده بود و فقط ابتدای دشت مهران، سمت راست جاده، یک قله نسبتاً مرتفع بود (که بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند کله‌قندی) و هنوز تعدادی از نفرات بعثی به فرماندهی جاسم یعقوب، با اینکه محاصره کامل بودند، اما مقاومت می‌کردند. می‌گفتند صدام پشت بی‌سیم به فرمانده‌ی آن‌جا درجه‌ی تشویقی داده! این کله‌قندی بر منطقه‌ی غرب و جنوب غربی و حتی جنوب قلعه‌ی کنجامچم و جاده‌ی ورودی دشت مهران دید و تیر داشت؛ یعنی به‌راحتی با یک سلاح مستقیم‌زن (M20 یا تفنگ ۷۵ میلی‌متری) جاده را ناامن کرده بود. روزی چند بار بعثی‌ها با بالگرد برای‌شون آذوقه و مهمات می‌ریختند. یکی از بچه‌های ضدزره به نام متقیان (همان که بعداً شد فرمانده‌ی ۱۰۷) با یک موشک دوش‌پرتاب موسوم به سهند، یکی از آن بالگردها را ساقط کرد. دلیل حضور لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، کمک به فتح قله‌ی کله‌قندی بود. همان شب اول، یک گردان از نیروهای لشگر طی یک عملیات حساب‌ شده، ارتفاع کله‌قندی را فتح کردند و فرمانده‌شون،سرهنگ جاسم یعقوب،را در حالی‌که لباس بسیجی (احتمالاً لباس یکی از شهدا بود) تنش بود و به‌شدت مجروح شده بود، توسط نیروهای لشگر ۵ نصر خراسان اسیر کردن. حرف و حدیث درباره‌ی اسارت او زیاد شنیدم، اما خلاصه‌اش همین این بود که وقتی داشته از خاکریز (با لودر خاک را یک‌طرف روی هم می‌ریختند، گاهی تا ۳ متر ارتفاع برای ایجاد جان‌پناه) رد می‌شده، شناسایی و اسیر شده. سرهنگ جاسم یعقوب به دلیل شدت جراحات، در مسیر انتقال به عقبه‌ی خودی به هلاکت رسید. بعد از سه روز، بدون آن‌که نیازی به ما شود، قرار شد برگردیم قلاجه. خیلی توی ذوق ما خورد. پکوک برای اینکه کمی به ما حال بدهد، دو تا کار انجام داد: اول بچه‌های تازه‌وارد را برد خط مقدم لشگر ۵ نصر و شهر مهران؛ دوم، اجازه‌ی چند شلیک دست‌گرمی با ۱۰۷ به سمت عراقی‌ها داد. شهر مهران مثل شهر ارواح بود؛ شهری بسیار کوچک با خانه‌های مخروبه و نیمه‌ویران و زخم‌خورده از تجاوز بعثی‌ها! وقتی وارد شهر شدیم، دلم گرفت. به این فکر کردم که این خانه‌ها محل زندگی مردمی بوده که الان آواره شده‌اند. حس فتح خیلی شیرین بود، ولی دیدن آن خرابی‌ها و ویرانی‌ها آزاردهنده بود. وقتی وارد خط مقدم لشگر ۵ نصر شدیم، با صحنه‌ای مواجه شدم که فقط در فیلم‌های جنگی دیده بودم. انبوه ادوات و کشته‌های دشمن روی خاکریز و کنار مسیر، هم عجیب و هم دل‌خراش بود. شاید باورش سخت باشد، اما دلم برای‌شان سوخت... پیش خودم فکر کردم چرا باید به خاطر دیوانه‌ای به نام صدام این‌قدر انسان کشته شوند؟ خیلی از این بیچاره‌ها مسلمان و شیعه بودند. بعدها هم فهمیدم افراد خطوط مقدم عراق معمولاً از نیروهای جیش‌الشعبی یا همان نیروهای مردمی بودند که به اجبار و به‌عنوان سپر انسانی ارتش بعث عراق به جنگ فرستاده می‌شدند. دشت مهران در منطقه‌ی غرب و جنوب غرب کنجانچم هم صحنه‌ی دیدنی و عجیبی بود. شاید بالغ بر صد دستگاه تانک در آن دشت منهدم یا رها شده بود. برخی از تانک‌های دشمن روی خاکریز خط مقدم منهدم شده بودند. وقتی از نیروهای مستقر در خط مقدم دلیلش را پرسیدم، گفتند این‌ها در پاتک (ضدحمله) دشمن تا این‌جا رسیده‌اند ولی با شجاعت رزمنده‌های مشهدی موفق به عبور نشدند و منهدم شدند. صحنه‌ی تانک‌های دشمن برایم حس دوگانه‌ای ایجاد کرد: اول این‌که بعثی‌ها توان و امکانات زیاد دارند؛ دوم این‌که هیچ‌چیز نمی‌تواند در مقابل قدرت ایمان پیروز شود. اجر توکل به خدا، پیروزی قطعی است. بعد از این جبهه‌گردی، با قبضه به سمت یکی از ارتفاعات نزدیک خط رفتیم و قرار شد ما چند نفر که تازه‌کار بودیم، از صفر تا صد با قبضه‌ی ۱۰۷ کار کنیم و چند شلیک به سمت دشمن انجام بدیم. به‌عنوان اولین تجربه‌ی شلیک، خیلی حال کردم! تمام آنچه در کلاس‌ها به‌صورت تئوری یاد گرفته بودیم را اون‌جا در صحنه‌ای واقعی – یا دست‌کم نیمه‌واقعی – عملی کردیم.
پکوک هم بر کار ما تازه‌واردها نظارت می‌کرد. در لحظه‌ی شلیک، تمام مراحل توسط خود پکوک کنترل شد و بعد اجازه‌ی شلیک داد.صدای شلیک برای اولین با تو دل آدمو خالی میکرد مثل اینکه با سوهان تو مغزت میکشن.اثلا مثل صدای خمپاره ۶۰ که تو آموزشی زده بودم نبود.صدای کشدار و خشک ...ولی بعدها عادت کردم. چون روی بلندی بودیم، محل اصابت را به‌خوبی می‌دیدیم. حاصل کار نقد دست‌گیرمان شد. هدف مشخص بود و ما هم با دوربین دوچشمی صحنه‌ی انفجار را می‌دیدیم. برای اولین بار، بد نبود! قبل از نماز مغرب، چهارشنبه ۱۹ مرداد، به سمت قلاجه حرکت کردیم. --- ادامه دارد... کانال: ⌛️ ساعت صفر | دست‌نوشته‌های آقای راوی @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا