یه فرق دیگه هم داشت: صدای تیراندازیها و انفجارا، خیلی بیشتر از تو فیلما بود.
یکمی هم ترسناک بود.
دنیای جدیدی بود که خیلی زود باهاش مأنوس شدم.
سبک زندگی نویی رو تجربه میکردم و راضی بودم.
با همه خوشیها و ناخوشیهاش، با اشکها و خندههاش انس گرفتم.
مرخصی پنجروزه خیلی زود تمام شد.
یه روزش رفتم سمت اقوام پدری و به همه سر زدم، یه روزشم سمت اقوام مادریم.
یه روزم رفتم سراغ یکیدو تا از بروبچههای همرزم کردستانم.
یه سری هم به انجمن اسلامی دبیرستان زدم.
بچهها خیلی خوشحال شدن و سراغ داوود رو ازم گرفتن.
داستان اون شب پرحادثه رو براشون تعریف کردم.
یکیدوتایی که هنوز جبهه نرفته بودند، با دهن باز فقط گوش میکردن، انگار مسخ شده بودن...
یکیدو جا گفتن: «جون من راست میگی؟»
مثلاً داستان خوابیدنم زیر آتیش باعث خنده همشون شد و اصلاً باور نمیکردن.
بالاخره روز برگشت رسید.
با خانواده خداحافظی کردم.
رفتم پادگان ولیعصر برای برگشت به بیستون.
خیلی از همرزما اونجا بودن.
با اینکه فقط پنج روز بود همدیگه رو ندیده بودیم، انگار خیلی طولانی گذشته بود و از دیدن هم ذوق کردیم.
با اتوبوسها حرکت کردیم سمت باختران (کرمانشاه).
دم دمای غروب رسیدیم پادگان بیستون.
تعداد زیادی چادر برپا کرده بودند.
هر واحدی در گوشهای مستقر شده بود.
راحت محل استقرار ۱۰۷ را پیدا کردم و رفتم پیش دوستان.
فکر کنم یکیدو روزی پادگان بودیم که مارش عملیات از بلندگوی تبلیغات پخش شد.
آغاز عملیات والفجر ۴ اعلام شد.
یعنی باز ما تو عملیات نبودیم؟!
---
📌 پایان فصل ۷
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
«امام خمینی، نه تنها بنیانگذار جمهوری اسلامی، بلکه بیدارگر ملتی بود که عزت را از یاد برده بود؛ راه او چراغی است که دلها را تا همیشه به سوی حقیقت و عدالت هدایت خواهد کرد.»
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
با سلام و عرض تسلیت ایام رحلت امام خمینی رحمت الله علیه و ۱۵خرداد
فصل هشتم و آخر روایت داستانی #صعود_از_قله از شنبه شب منتشر میشود.
با تشکر
التماس دعا مخصوص در روز عرفه و عید قربان
عید سعید قربان مبارک
❤ خداوند از همان اولش هم نمی خواست
ابراهیم(ع) ، اسماعیل را برای سر بریدن ببرد…
تماشای #دل_بریدن، لذت بیشتری داشت!
🌸 دل بریدن از وابستگی ها
بهانه ها… رها شدن، از تمام زنجیرهایی که
در طول زندگی به دست و پای انسان قفل می شوند ،زنجیرهایی که گاهی از جنس عشق و علاقه اند ،گاهی از جنس ثروت و گاهی قدرت …
🌸 دل بریدن از هر چیزی که بین انسان
و معبودش فاصله می اندازد.
خدا از همان اولش هم قربانی نمی خواست …
🌸 می خواست کنار گذاشتن تزویر
و ریا را یادآوری کند، یکی بودن حرف و عمل را… سربریدن، هرگز داستان زیبایی نبود…
🌸 بلکه از سر و جان گذشتن
در راه محبوب قشنگترین اتفاق تاریخ شد…
🌸 عید قربان…
جشن فدا کردن شک و فریب است
جشن روراست بودن انسان
اول از همه با خودش …!!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
💐امیر المومنین علیه السلام:
عید قربان روزی است که حرمتی بس بزرگ دارد...
پس خدا را بسیار یاد کنید و از آمورزش بخواهید.
🔸بگذر از فرزند و جان و مال خویش
تا خلیل اللّهِ دورانَت کنند.
🔸سَر بِنه بر کف، برو در کوی دوست
تا چو اسماعیل، قربانت کنند.
💐عید قربان بر شما مبارک💐
┈••✾•🌿🌸🌿•✾••┈
@Saeed313safa
#صعود_از_قله
#فصل۸
#بخش۱
#کردستان_زیبا
اواخر مهر ماه ۶۲ بود.
عملیات والفجر ۴ در منطقه عمومی مریوان و پنجوین عراق شروع شد.
زیاد طول نکشید که به ما هم آمادهباش حرکت دادند.
اینبار علاوه بر سه خودروی تویوتای واحد، یک کامیون ده چرخ هم برای واحد ۱۰۷ آمد که عمده بار کامیون، پلیت و گونی و الوار و مقداری هم مهمات ۱۰۷ بود.
من و چند تن از دوستان با کامیون راهی شدیم.
باید از کرمانشاه میرفتیم سنندج، و از آنجا عازم مریوان میشدیم و پس از مریوان به سمت مرز و دشت شیلر میرفتیم.
فصل پاییز این مسیر واقعاً زیباست.
مناظر مسیر مثل نقاشی ماهرانه یک هنرمند، رنگارنگ و چشمنواز بود.
کوهها و درهها و روستاهای مسیر تصویری زیبا خلق کرده بود که روح و روان آدم سرحال میشد.
دریاچه زریوار مریوان برایم خیلی جذاب بود؛ اصلاً فکر نمیکردم در کردستان دریاچه هم باشد.
تو کتاب جغرافیای مدرسه اسم دریاچه ارومیه و تالاب گاوخونی و بختگان و انزلی را خوانده بودم ولی اسمی از زریوار به یاد نداشتم.
هم تعجب کرده بودم هم کیف میکردم.
از کردستان فقط سنندج و بوکان را دیده بودم، آنهم در فصل سرد زمستان که همهجا پوشیده از برف بود.
مریوان بهشت روی زمین بود.
در مسیر، روستایی را سمت چپ جاده دیدم که خیلی شبیه ماسوله گیلان بود.
ماسوله را هم در تلویزیون دیده بودم، اما اینکه الان میدیدم به نظرم خیلی زیباتر از ماسوله بود.
درهای در دل کوه با پوشش جنگلی نسبتاً فشرده و روستایی که طبقاتی ساخته شده بود؛ دقیقاً شبیه ماسوله، پشتبام هر خونه، حیاط خونه بالایی بود.
یه چیز جالب دیگه هم تو دشت شیلر این بود که تو اون فصل، محصولات کشاورزی اواخر بهار و اوایل تابستان ورامین دیده میشد؛ مثل گوجه فرنگی و هندوانه و خیار و بادمجان. تا نزدیک پنجوین همینطور بود.
از مریوان و دریاچه زریوار که رد شدیم، از میان کوهستان به دشت بزرگی رسیدیم که بین کوههای مرزی ایران و عراق مثل نگین سبزی خودنمایی میکرد.
واقعاً اینجا بهشت بود.
ای کاش جنگ نبود و بدون دغدغه آنجا اطراق میکردیم و از آن همه جمال و زیبایی لذت میبردیم.
چند کیلومتری که از نقطه صفر مرزی عبور کردیم، سمت چپ جاده، در کوهپایهای سرسبز قرارگاهی از قبل آماده شده بود که در ابعاد حدود ۵۰۰ یا ۶۰۰ متر دورتادورش را خاکریز زده بودند و برای هر واحد محلی را تعیین کرده بودند.
کامیون را کنار محل مشخصشده برای ۱۰۷ تخلیه کردیم و بعد هم مشغول آمادهسازی محل نصب چادر شدیم.
در زدن چادر خبره شده بودیم و خیلی سریع دستبهکار شدیم و چادر را برپا کردیم.
تو فاصلهای که مشغول کار بودیم، چندین بار هواپیماهای دشمن با فاصله نسبتاً زیاد اطرافمان را بمباران کردند.
باور کردیم اینبار واقعاً آمدیم عملیات...
روز بعد، یکی دوتا لودر آمد داخل مقر و نزدیک هر واحد، چالههایی بزرگ خاکبرداری کرد.
گفتند باید با الوار و گونی و پلیتهایی که آوردید، سنگر گروهی بزنید؛ چادر امنیت نداره.
کارمان درآمد!
کار سخت و نفسگیری بود.
تو فیلما و عکسها یه تعداد گونی همشکل، هماندازه میبینید که ردیف روی هم چیده شدن، ولی راستش را بخواهید اصلاً از این خبرها نبود...
گونیهایی که بار کامیون کرده بودیم هرکدوم یه فرم و اندازه بود. بهقول مامان، هفت بیجار بود: گونی شکر، کود شیمیایی، قند، برنج، سیبزمینی... خلاصه بهقول بچهها "کار حضرت فیل بود با این گونیها سنگر زدن"...
لودر یه چاله برای ما درآورده بود به عرض کمتر از ۳ متر و به طول ده دوازده متر!
باید دورتادور این چاله رو با گونی دیوار میچیدیم، بعد الوارها رو به فاصله کمتر از یک متر از هم میذاشتیم روی سقف، و پلیتها رو هم طوری که لبهاش حداقل ده سانت روی هم باشن، روی الوارها مینداختیم.
حساب شیب آب رو هم باید میکردیم که اگر بارندگی شد، آب تو چاله جمع نشه.
اینطور موقعها همه میشن مهندس ساختوساز!
گونی پر کردن یه طرف، تراز کردن گونیهای متفاوت یه طرف، و الوار انداختن رو اونا یه طرف.
وقت پلیت خوابوندن رو الوارهای ناتراز، تازه عیب کار درمیاومد. تازه باید یا گونی عوض میکردیم یا با سنگ سقف رو تراز میکردیم.
مهندس ناظر هم ماشالله زیاد بود؛ از مستقر تا رهگذر، همه شده بودن کارشناس ساخت سنگر...
قشنگ پوست انداختیم تا سنگر رو زدیم.
فکر کنم فقط دو شب تو اون سنگر خوابیدم.
بچهها رو گروهبندی کردن؛ هر گروه با یه قبضه قرار شد برن برای استقرار در موضع آتش.
برای اول کار، دو قبضه باید میرفتند نزدیک خط مقدم.
من افتادم با عباس بشر، و حرکت کردیم به سمت پنجوین...
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر | 🗒 دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
👆 را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
«امیر المومنین علی علیه السلام، آینهی تمامنمای خداشناسی است؛ در سیمایش نور نبوت میدرخشد و در کلامش حکمت ازلی جاریست. شمشیرش عدالت را اقامه کرد و سکوتش دلها را بیدار ساخت؛ او نهفقط وصی پیامبر، که میزان سنجش حق است.»
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
کریمی قدوسی:
زمان عملیات وعده صادق ۳ خیلی نزدیک است
آنقدر ویرانگر است که وعده صادق ۴ را به دنبال نخواهد داشت.
✅فرج مظلومین عالم خیلی نزدیک است.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero