سالروز وصلت مبارک دو نور منیر آسمان عصمت و طهارت و سر سلسله امامت و ولایت بر شیعیان آن حضرات مبارک باد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۴
#اولین_تجربه_کار
تابستون ۱۳۵۵، تازه خونه جدیدمون اسبابکشی کرده بودیم. یه روز به مامان گفتم:
– میخوام برم سر کار!
اولش مخالفت کرد، ولی وقتی دید مصممام، به بابا گفت. بابا هم با یکی از دوستاش که طلافروشی داشت صحبت کرد تا منو بفرسته کارگاه طلاسازی، کنارش کار یاد بگیرم.
احتمالاً با خودش فکر کرده بود چون بچهام، اونجا اذیت نمیشم.
چند ماه تابستون اونجا مشغول شدم. هفتهای ۵۰ ریال دستمزد میگرفتم؛ زیاد نبود ولی برای خرج جیبم کافی بود. کار زیاد سخت نبود، اما چون بچه بودم و تجربهی کارگری نداشتم، بعضی وقتها کارگرای بزرگتر زور میگفتن. دلم نمیخواست اوستا چیزی بفهمه؛ فکر میکردم باید خودم حالشونو بگیرم. برام افت داشت که شکایت کنم؛ نمیخواستم کسی بگه بچهننهس.
یه بار یکیشون سر میز پلیسهگیری مسخرهم کرد. با اون تیغ تیز مخصوص، از زیر میز پامو دراز کردم و زدم به پاش. تیغ رفت تو پاش! سروصدا راه انداخت، ولی دیگه کسی جرات نداشت سر به سرم بذاره.
بعد که اوستا فهمید، دعوام کرد و ماجرا رو به بابام هم گفت. اون شب بابا حسابی منو گوشمالی داد. میگفت اگه بلایی سر اون پسر میاومد، هم خودم، هم بابا، کلی دردسر میافتادیم...
اون موقع اصلاً نمیفهمیدم چرا. با خودم میگفتم:
– خب، زور میگفت، حالشو گرفتم!
کاسبی مزه کرد. مدرسه که شروع شد، با پولی که جمع کرده بودم یه جعبه شانسی خریدم و یواشکی تو محل فروختم.
جعبه شانسی یه جعبه ۴۰×۴۰ سانتی بود، حدود صد تا خونه داشت. هر کی با انگشت فشار میداد، سوراخ میشد و اون چی توش بود رو برمیداشت. یه جعبه رو ۵۰ ریال میخریدم، هر خونه رو ۲ ریال میفروختم. سودش خوب بود، ولی یه مشکل داشت: بابا میگفت این کار حرامه.
یه بار هم که فهمید، حسابی کتکم زد... هنوز یادم میافته، دردم میاد!
سرکوچه ما یه زمین خالی بود که جونای محل دوتا میله یه تور والیبال زده بودند عصرها شرطی(سرپول یا چیز دیگه)بازی میکردند.
تو یار کشی سر بابا دعوا بود خیلی والیبالش خوب بود بخصوص آبشارهای خوبی میکوبید.فقط یک مشکل بود، اونم اینکه بابا شرطی بازی نمیکرد هرتیمی بابا را برمیداشت باید سهم بابا رو بین خودشون تقسیم میکردن.یادم میاد بعضی وقتا که سر بستنی یا نوشابه بازی میکردند بابا حتی همون هم نمیخورد.
همیشه سر این موضوع سربه سر بابا میذاشتند اما هیچ وقت کوتاه نیومد.و میگفت مال حرام نمیخورم.
اون زمین صبح تا عصر پاتوق بازی بچه ها بود
تیله بازی، تشتک(در نوشابه)پرونی، بیه دیواری(سکه یا سنگ از چند متری سمت دیوار پرت میکردیم اوهه به دیوار نزدیکتر بود برنپه بود) لیس پس لیس(راستش یادم نیست چطوری بود)، خر پلیس(دو گروه بودن که یکی گروه دولا پشت هم صف میکشیدن و گروه دوم باید از دور خیز برمیداشت میپریدن پشت اونها اگر کسی جا نمیشد بازنده میشدن و یا اگر گروهی که دولا بودند نمیتونستن تحمل با آنها کنند میباختند)و شیر یاخط که بازی محبوب من بود.
یه سکه پنج ریالی داشتم که دوستام میگفتند سکه شانس منه.
سکه با یه دست میگرفتم و با انگشت شصتم به هوا مینداختم و باذهمون دست رو هوا میگرفتم و پشت دست دیگرم میذاشتم و حریفم باید تشخیص میداد شیر(تصویر شیر و خورشید) الان رو به بالا هست یا خط(نقش عدد سکه).
اونقدر حرفه ای بودم که راحت شیر یا خط را روی هوا تغییر میدادم.
برای همین شده بوپم یکه تاز شیر یا خط
حریف نداشتم.کلی پول به جیب میزدم
اما یه روز که غرق در بازی بودم سه چهار نفر دورم کرده بودند یه دفعه یکنفر از پشت دوتا گوشم رو گرفت از روی زمین بلندم کرد...
فقط شنیدم بابا گفت پدر سوخته بابات قمار باز بود یا بابا جونت ...دست ننه ت درد نکنه با این بچه بزرگ کردنش.همینم مونپه بود بچه ام قمار باز بشه!
از درد بخودم پیچیدم فقط میگفتم غلط کردم تا دم در خونه کتک خودم بعد هم در زیر زمین تا اطلاع ثانوی حبس شدم...
مثل همیشه که خطا میکردم ننه ام واسطه شد بابا با چندتا شرط و محرومیت راضی شد ادامه حبسم را ببخشد
بعد رفتم سراغ ساندویچفروشی تو مدرسه. مامان پشتم بود؛ کوکو سیبزمینی درست میکرد، منم نون ساندویچی میگرفتم و تو مدرسه میفروختم.
اما بیشتر از یکیدو بار نشد. مدیر مدرسه ایراد گرفت که فقط اعضای پیشاهنگی(یک نهاد دانش آموزی بود شبیه بسیج ولی به سبک غربی) میتونن این کار رو بکنن. برای عضویت هم باید پول لباس میدادم نم حق عضویت، که به نظرم پول زور بود. مامان چند بار گفت عضو شو، قبول نکردم.
نقشه ای کشیدم، زنگ آخر که میخورد، ساندویچهارو برمیداشتم، میدویدم دم در مدرسه بساط میکردم. ولی اینم زیاد دوام نداشت. مدیر مدرسه مامان رو خواست و تهدید کرد اگه تکرار بشه اخراجم میکنن.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
نقش تابلو ای در یکی از میادین عراق
ارتباط با عصر عاشورا با جنایات این زوزهای غزه در این تصویر به زیبایی ترسیم شده است.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۵
#تولدی_دیگر
اواخر تابستون ۱۳۵۵ ماه رمضون بود. با اصرار چند روز روزه گرفتم. مامان میگفت هنوز بر تو واجب نیست، کلهگنجشکی بگیر. سحر میخوردم، بعضی روزا تا ظهر میگرفتم، بعضی وقتام یواشکی آب میخوردم. یه روزایی هم کامل گرفتم.
سحری خوردن یه حس خوبی داشت که اگر یه شب بیدار نمیشدم، روز خیلی پکر بودم.
اون سال آقاجون (پدر مامان) بیشتر افطارها خونه ما بود. یادمه دوتا نون سنگک میگرفت، دم افطار میاومد پیش ما... تلفن که نبود خبر بده داره میاد، من نرم صف نونوایی... فکر کنم به خاطر شرایط، مامان میاومد خونه ما.
مهر ۱۳۵۵، ده پونزده روز بعد از ماه رمضون، داداشم که بچه چهارم خونه بود، به دنیا اومد. با اومدنش حال و هوای خونه عوض شد. مامان با تدبیرش کاری کرد که ما سه تا عاشقش بشیم و تو نگهداریش کمکش کنیم.
عشق من این بود که داداش کوچیکه رو بذارم ته کالسکه و تو کوچه ویراژ بدم. بچهی چند ماهه رو میذاشتم تو کالسکه و با سرعت میرفتم، لایی میکشیدم، دور درجا میزدم، یهدفعه مثلاً ترمز دستی میکشیدم. بچه کیف میکرد. چند بارم چرخ کالسکه شکست، خودم بردم درستش کردم... همهشم یواشکی از مامان!
همون موقع با پول خودم یه دوربین فکستنی (کمارزش) ۱۳۵ خریدم. چندتا عکس هم از داداش و خونواده گرفتم. فکر کنم از ۱۲ تا فقط ۲ تاش قابل چاپ بود. بلد نبودم؛ یا عکسا تاریک شده بود و نور خراب کرده بود، یا تار شده بود و کیفیت نداشت. یکی دو سالی اون دوربین رو داشتم و عکسایی هم از اون زمان هنوز دارم.
اون روزا یکی از داییهای مامان که از مادر ناتنی بود، سر و کلهاش پیدا شد. برخلاف بقیه فامیل مادرم، مذهبی بود. بابام هم که اهل رفتوآمد بود، چون اونم مذهبی بود، بیشتر باهاش صمیمی شد. چندباری باهاش رفتم مسجد، هیئت و زیارت شابدالعظیم.
اولین بار که منو برد شابدالعظیم، روزه بودم. اول رفتیم چشمه علی برای شنا. خودش هم چون روزه بود، تا گردن تو آب میرفت تا خنک بشه. یه پارچه مثل لنگ هم خیس میکرد، مینداخت رو سرش.
به منم گفت سرتو نبر زیر آب، روزهت باطل میشه.
اما من از بس آب ندیده بودم، با کله رفتم تو آب! بعد هم گفتم:
آخه دایی، روزهم باطل شد!
خندید و گفت:
اشکال نداره، هنوز به تو واجب نیست.
یه بستنی قیفی برام خرید و گفت:
بیا، افطار کن!
معاشرت با داییِ مامان خیلی رو من اثر گذاشت. همون موقع برای اولین بار با اسم شیخ احمد کافی آشنا شدم و اسم امام خمینی رو شنیدم. چیزی نمیفهمیدم، ولی بذر انقلاب اونجا تو ذهنم کاشته شد...
تابستون ۱۳۵۶ رفتم سر کار صحافی. یکی دیگه از داییهای مامان صاحاب اونجا بود، منم بهعنوان کارگر ساده مشغول شدم. هفتهای ۵ تومن (پنجاه ریال) میگرفتم.
همزمان خالهم که آدم روشنفکری بود و اهل کتاب، برای اولین بار برام کتاب خرید. اولین کتابی که بهم داد، ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی (نویسنده اعدامی منتسب به حزب کمونیست توده) بود.
تو صحافی، گاهی لابهلای کارا کتابای بیصاحب گیرم میاومد. بعضیها رو ورق میزدم. کمکم علاقهم به کتاب زیاد شد. یادمه یه کتاب معروف بود به اسم قصههای خوب برای بچههای خوب (نوشته آقای محمدرضا شاهمحمدی، با الهام از کلیله و دمنه) با پول خودم از بازارچه کتاب مدرسه خریدم. بابتش کلی هم پول دادم، ولی خیلی خوشحال بودم.
اولین کتاب دایرهالمعارف (برای کودکان) را هم همون زمان خریدم.
بهواسطهی داییِ مامان و خاله روشنفکرم کمکم در جریان بعضی اتفاقات سیاسی و اجتماعی قرار گرفتم – البته در حد فهم یه بچه ۱۲-۱۳ ساله.
همون روزا بود که یه بار تو خونهی یکی از همکلاسیهام، روی جلد یه کتاب توضیحالمسائل قدیمی، عکس یه روحانی رو دیدم.
پرسیدم: این آقا کیه؟
دوستم گفت:
– آیتالله خمینی که الان تبعید شده نجف، به کسی نگو. اگه بفهمن ما تو خونه عکس آقا رو داریم، بابامو اعدام میکنن!
---
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر | 🗒 دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
👆 را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero