#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۸_۱
#محرم۵۷
در محرم سال ۱۳۵۷، خروج دستههای عزاداری ممنوع شد.
از بچگی، در ایام تاسوعا و عاشورا به روستای عباسآباد (روستای محل زندگی خانواده پدری) میرفتیم.
سال ۵۷، بهخاطر اعتصابات گسترده مدارس از نیمه آبان تعطیل شد، ما هم از اول محرم رفتیم دهات. باباجون هرسال قبل از محرم میرفت قم و یک آخوند میآورد عباسآباد. ده شب اول محرم، اهل روستا میآمدند خانه باباجونی و عزاداری میکردند.
شب تاسوعا، یکی از اهالی در خانه خودش شام میداد و ظهر و شام غریبان عاشورا بانیان دیگری داشت.
صبح عاشورا، دسته عزاداران از روستای ما حرکت میکرد. پس از پیوستن عزاداران روستای شریفآباد، به سمت مقبره امامزاده طالب در روستای خسرو میرفتیم. دسته عزای روستای خسرو هم تا پیش از ظهر عاشورا، خودشان را به امامزاده میرساندند.
آن سال، پیش از حرکت، صحبتهایی از ممنوعیت دستههای عزاداری شنیده میشد، اما مردم تصمیم گرفتند که به هر قیمتی شده، دسته عزای روز عاشورا را مثل سالهای قبل بیرون ببرند.
هر روستا یک یا دو علامت یا عَلَم داشت که نماد دسته عزاداری بود. علامت، چوبی به قطر ۱۰ سانتیمتر و ارتفاع ۴ تا ۵ متر بود. بدنه آن با پارچههای رنگارنگ پوشانده میشد. در رأس آن، پنجهای برنجی به نشان دست حضرت عباس علیهالسلام نصب میشد. برخی مواقع، روی انگشتان علامت، سیب یا پرتقال میگذاشتند. چند تا پرچم و کُتَل هم داشتند که سر آنها بین بچهها دعوا بود.
بین روستای عباسآباد و شریفآباد، یک پاسگاه ژاندارمری روی تپهای کنار جاده مشهد-تهران بود که رئیسش آن موقع، استوار آستانهای بود. او اصالتاً اهل آستانهاشرفیه گیلان بود و به واسطه دامادش، با اهالی روستا فامیل شده بود.
آن روز، دسته عزاداری با احتمال برخورد پاسگاه، به سمت شریفآباد حرکت کرد. به نزدیکی پاسگاه که رسیدیم، استوار آستانهای به همراه چند نفر از پرسنل ژاندارمری، بر روی تپه مقابل درِ پاسگاه ایستاده بودند. تصور کردیم که پرسنل پاسگاه آماده مقابله با دسته عزاداری هستند. اما وقتی به آنها رسیدیم، با کمال تعجب دیدیم پرسنل پاسگاه، در حالیکه اشک میریختند، بر سینه میزدند و خودشان هم عزادار امام شهید بودند.
در ۲۶ دیماه ۱۳۵۷، آوخر ماه صفر بود که خبر فرار شاه از تلویزیون پخش شد.
او به همراه همسرش، با عنوان «مرخصی درمانی» از کشور خارج شد. این خروج، در واقع فرار از کشور بود، چرا که در بحبوحه انقلاب اسلامی و فشارهای شدید مردمی و سیاسی، او دیگر نتوانست در ایران بماند. پس از آن، عملاً قدرت از سلطنت خارج و به مردم منتقل شد و روند پیروزی انقلاب سرعت گرفت.
بزرگتر ها میگفتند محمدرضا عادت دارد فرار کند قبلا زمان مصدق بعد از شکست کودتایی ۲۵ تیر شبانه از ترس بازداشت به بغداد فرار کرد و از وانجا به روم میرود
ولی با کودتای آژاکس در۲۸ تیر بکشور برمیگردد.
چهره شاه و فرح، در حالیکه از میان مقامات حکومتی برای خروج عبور میکردند، بسیار گرفته بود. شاه نتوانست جلوی گریه خودش را بگیرد و اطرافیان چاپلوس هم به شکل افراطی به پای او افتاده بودند.
در خیابانها، مردم با شنیدن این خبر، جشن به پا کردند. آن روز، ما به خانه مادرجون (مادربزرگ مادریام) رفته بودیم. خالهام از دانشگاه آمد (محل تجمع معترضین و دانشگاهیان)
روزنامهای در دست داشت که روی آن به بزرگی نوشته شده بود:
«شاه رفت»
چند دقیقه بعد، بابا هم با یک روزنامه آمد.
از اواسط آبانماه تا اواسط دیماه، به دلیل اعتصابات عمومی، روزنامهها چاپ نمیشدند؛ به جز روزنامه کیهان با تیراژ محدود و رستاخیز ارگان حزب سلطنتی رستاخیز ایران.
از نیمه دیماه که اعتصاب دوم روزنامهنگاران پایان یافت، اقبال مردم به روزنامه بسیار زیاد شد. معمولاً جلوی دکههای روزنامهفروشی صفهای طویلی تشکیل میشد.
من گفتم آن یکی را ببرم و بفروشم.
قیمت روزنامه در دکه ۵ ریال بود، اما در خیابان، توسط دستفروشها ۱۰ ریال فروخته میشد. من هم آن را ۱۰ ریال فروختم!
آن شب، تا دیر وقت، کارم شده بود خرید روزنامه از دکه و فروش آن در کوچهپسکوچهها...
شب که برگشتم، با فروش همان یک روزنامه، ده تومان (صد ریال) کاسب شده بودم.
از آن به بعد، کارم شده بود دستفروشی روزنامه.
ساعت دو یا سه عصر میرفتم «تیر دوقلو» (نام محلهای در انتهای خیابان ۱۷ شهریور فعلی، اول شهباز جنوبی بسمت میدان شوش) و در صف میایستادم. ده تا بیست روزنامه میگرفتم و در کوچههای محله میفروختم.
به این راحتی که میگویم نبودها! دکهدار خیلی سخت ده بیستا روزنامه به یک نفر میداد. با خواهش و التماس میگرفتم. بعضی شبها هم چند تا روی دستم میمانْد.
رفتن شاه، برای من برکت داشت!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۸_۲
#محرم۵۷
اوایل بهمنماه، وضعیت کشور بسیار آشفته بود. بختیار (نخستوزیر ملیگرای منصوب پهلوی) به بهانههای مختلف از ورود امام خمینی جلوگیری میکرد. تا اینکه صبح روز دوازدهم بهمن، با فشار و اعتراضات گسترده مردمی، مجبور به قبول ورود امام شد. فضای شهر یکپارچه جشن و سرور شد.
در تهران غوغایی برپا بود. همه مردم یا خود را به مسیر حرکت امام از فرودگاه مهرآباد تا بهشتزهرا رسانده بودند یا پای تلویزیون نشسته بودند تا مراسم ورود امام را که قرار بود زنده پخش شود، تماشا کنند.
به هر شکل، امام پس از ۱۵ سال تبعید، در میان استقبال میلیونی مردم به وطن بازگشت.
باشکوهترین لحظه ورود امام، اجرای سرود «خمینی ای امام» در فرودگاه بود و عجیبترین لحظه هم آن سخن امام در بهشتزهرا که گفت:
«من تو دهن این دولت میزنم. من به پشتیبانی شما ملت، تو دهن این دولت میزنم.»
از روز ورود امام تا ۲۲ بهمن، همه اتفاقات با سرعت عجیبی پیش آمد.
مدرسه رفاه نزدیک میدان شهدا (ژاله سابق) هر روز شاهد حضور امواج خروشان مردم برای دیدار و بیعت با امام بود.
زمزمه احتمال کودتا از گوشه و کنار شنیده میشد.
ما که نمیدانستیم آمریکا برای عملی کردن کودتا، مأمور ویژه فرستاده...
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۹
#بهمن۵۷
بعدها در اعترافات و مصاحبههای عناصر رژیم و ارتش سلطنتی و عوامل دستگاه اطلاعاتی آمریکا افشا شد: طراحی کودتایی در جریان بود که نافرجام ماند.
امام علاوه بر سخنرانی پرشور ۱۲ بهمن در بهشت زهرا علیهالسلام، در ۱۵ بهمن دولت بختیار را نامشروع خواند و روز بعد، تعدادی از فعالان سیاسی و انقلابی را بهعنوان شورای انقلاب معرفی کرد. بلافاصله روز بعد از آن، یعنی ۱۷ بهمن، مهندس مهدی بازرگان ـ که ظاهراً با بختیار نسبتی هم داشت ـ بهعنوان نخستوزیر موقت دولت انقلاب معرفی شد.
روز بعد از این انتصاب، بختیار مصاحبهای کرد و در آن بهشکل مضحکی با انتصاب بازرگان مخالفت کرد. مردم در شعارهایشان بختیار را مسخره میکردند.
بختیار در مصاحبه گفت:
«من مرغ طوفانم، نی اندک پر و بالی
مرغی که آشفته کند یک بال ز طوفان»
مردم روز بعد در تظاهرات میگفتند:
«من مرغ طوفانم، بختیار نمیمانم!»
یا
«من مرغ طوفانم، دو روزی مهمانم!»
اتفاقاً، واقعه مهم و بزرگی در ۱۹ بهمن افتاد. تعداد زیادی از همافران نیروی هوایی ارتش، در اقدامی شجاعانه به دیدار امام خمینی در مدرسه رفاه رفتند و تصویر این دیدار در روزنامههای عصر چاپ شد.
این اقدام، تأثیر زیادی در رویکرد پرسنل ارتش گذاشت و از طرفی باعث شد ارتشیان وفادار به پهلوی، در گارد شاهنشاهی، به پایگاه نیروی هوایی در خیابان کوکاکولا (پیروزی) حمله کنند.
از آن روز به بعد، خیابان بیسیم نجفآباد شکل جنگی به خود گرفت. همه جوانها ریخته بودند توی مسجد و هر کسی هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد. از بلندگوی مسجد، از مردم میخواستند به کمک همافرها بروند و جوانهای محل با اسلحههایی که قبلاً غنیمت گرفته بودند، بهطرف پایگاه نیروی هوایی میرفتند.
آن روز دیدم داییم با پیکان جوانانش، هفت هشت نفر از بچهمحلها را سوار کرد و رفتند سمت میدان ژاله (شهدا). من هم رفتم مسجد برای کمک، که شرحش را قبلاً نوشتم.
مردم به فرمان امام برای شکستن حکومت نظامی، ریخته بودند توی خیابان و حتی اگر کاری هم نمیکردند، همینطور در خیابانها حضور داشتند.
طرح کودتا با حضور مردم شکست خورد و در روز ۲۲ بهمن ۵۷، رادیو و تلویزیون به دست نیروهای انقلابی افتاد و بیانیه شورای انقلاب، منسوب به امام، زنده پخش شد:
«توجه بفرمایید... توجه بفرمایید. اینجا تهران، صدای راستین ملت ایران، صدای انقلاب است.»
در ادامه، سرودهای انقلابی متعددی از رادیو و تلویزیون پخش شدند که از جمله آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
«اللهاکبر، خمینی رهبر»: این سرود از نخستین سرودهای انقلابی بود که در آن روزها از رسانهها پخش شد.
«برخیزید، برخیزید»: این سرود نیز از جمله سرودهای اولیهای بود که پس از پیروزی انقلاب از رسانهها پخش شد.
«ایران، ای سرای امید» (تصنیف سپیده): این تصنیف با شعر هوشنگ ابتهاج و آهنگسازی محمدرضا لطفی، در شب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ توسط لطفی به رادیو برده شد و برای نخستین بار پخش گردید.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۱۰
#دسیسه_دشمن
سهمخواهیها بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب شروع شد.
احزاب متعددی اعلام موجودیت کردند و هر یک، خود را تنها عامل پیروزی میدانستند.
مدارس و دانشگاهها شده بود پاتوق بحثهای سیاسی و محل عضوگیری احزاب.
در این میان، سه دسته بیشترین ادعا را داشتند:
اول، ملیگراها با سردمداری بازرگان و دوستانش که خود را وفاداران به نهضت ملی نفت و شاگردان مصدق میدانستند.
دوم، احزاب اسلامگرا، بهخصوص مجاهدین خلق (منافقین) به سرکردگی مسعود رجوی و موسی خیابانی.
سوم، احزاب کمونیست و بهطور خاص حزب توده ایران به سرکردگی احسان طبری و کیانوری.
کل مملکت را با سلاحهایی که غارت کرده بودند، به هم ریختند. از هر گوشه، گروهکی ادعای خودمختاری میکرد:
ترکمنصحرا
شهرکرد
سیستان و بلوچستان
فارس
خوزستان
آذربایجان
و از همه بدتر کردستان، که توسط دولت بعث عراق تأمین میشدند.
در این بین، طبق شواهد موجود (نامه ۶/۱/۶۸ امام خمینی به منتظری)، با توصیه برخی نزدیکان امام خمینی، مهندس مهدی بازرگان بهعنوان نخستوزیر موقت برای تشکیل کابینه معرفی شد؛ که تا آبان ۱۳۵۸ بر سر کار بود. ولی با اشغال لانه جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام و حمایت امام از آنان، استعفا داد.
بعد از پایان سال تحصیلی، در ابتدای تابستان ۵۸، به منزل جدید که مجتمع ۴۰ واحدی سازمانی داخل پادگان کهریزک بود، نقلمکان کردیم.
برای ادامه تحصیل در سال سوم دوره راهنمایی، مجبور بودم بروم شهرری، چون آن زمان روستای کهریزک مدرسه راهنمایی نداشت.
با جریان انقلاب، من هم بزرگ میشدم. اما هنوز بخش شیطنتم بیشتر از عقلم بود.
اتفاقاً اون سال، یعنی ۵۸–۵۹، درس ریاضی تجدید شدم. ولی شهریور قبول شدم.
برای اول دبیرستان، مدرسه شهید مدرس ثبتنام کردم، رشته تجربی.
یکی دو سال اول، شر و شور بودم و زیاد دل به مدرسه و درس نمیدادم، تا اینکه سال دوم مردود شدم. اون هم فقط بهخاطر درس فیزیک...
باورم نمیشد مردود شدم. اصلاً فکر میکردم اینکه میگن «فلانی مردود شده» یه شوخیه. ولی برام اتفاق افتاد و خیلی از نظر روحی بههم ریختم.
سال سوم حضورم در دبیرستان مدرس، مصادف شد با کشف شهید داوود ذوالفقاربیگی و ماجراهایی که قبلاً دربارش نوشتم.
هم با جهاد سازندگی همکاری میکردم، هم در یک گروه مردمی که با دادگاه انقلاب برای مبارزه با مواد مخدر فعالیت میکرد، همکاری داشتم.
هم در انجمن اسلامی مدرسه با داوود ذوالفقاربیگی کار میکردم.
حسابی سرم شلوغ شده بود، سر بهزیر شده بودم.
همون سال در یک مسابقه دوومیدانی، به همراه یکی از همکلاسیهام ثبتنام کردیم.
با کسب رتبه پنجم به مرحله استانی صعود کردم ولی در مرحله استانی، بهدلیل نداشتن مربی و قدر بودن رقبا، حذف شدم.
تجربه خوبی بود؛ چون از اون به بعد به ورزش توجه ویژه کردم.
یکسال و نیم از شروع جنگ میگذشت.
من یکبار برای رفتن به جبهه اقدام کردم، اما آنقدر مسخره بود، هنوز وقتی یادم میآد، خندهم میگیره...
مقداری پول برداشتم، رفتم خیابان فردوسی.
یه کولهپشتی قرمز، یه کلت بادی، و یه چاقوی سنگری خریدم.
رفتم ترمینال، بلیت کاشان گرفتم.
ولی نطنز ایست و بازرسی کمیته به من شک کرد و از اتوبوس پیادم کرد.
خدایی بود که یادم افتاد یه کاروان از باقرآباد رفتن آقا علیعباس...
همینطوری گفتم: «میخوام برم آقا علیعباس. از کاروان جا موندم.»
اون هم با یه ماشین کمیته منو بردن آقا علیعباس.
خوشبختانه کاروان و دوستام رو پیدا کردم.
یکی از همکارای بابام با کاروان بود.
صبح اول وقت زنگ زده بود به بابام، گفته بود: «فلانی پیش ماست.»
سه روز با کاروان بودم. وقتی برگشتیم، جرأت نکردم بگم میخواستم برم جبهه...
فکر کنم این اتفاق بعد از عملیات فتحالمبین افتاد.
تا سال ۶۱، بابا دو سه باری رفته بود جبهه.
کارش با دستگاههای ردیاب امواج رادیویی بود. بیشتر از این نمیدونم، ولی فکر میکنم محل فرستندههای رادیو را کشف میکردند و برای بمباران، میدادن مرکز عملیات یا نیروی هوایی...
یکبارش وقتی بود که آبادان محاصره بود و فقط از طریق بندر امام خمینی (ره) امکان داشت با لنج و بارج — وسیلهای شناور برای حمل سوخت و آب که مثل کشتی عرشه ندارد — وسایل و نفرات را از مسیر خلیج فارس، بعد هم اروندرود و بهمنشیر، به آبادان میبردند.
در طول مسیر، بارها هواپیماهای دشمن در آسمان ظاهر میشد و خطر حمله به آنها زیاد بود.
خاطرات بابا و گزارشهای تلویزیون، منو حسابی به وجد آورده بود تا عازم جنگ بشم.
اما این دفعه هم نشد.
بالاخره ۸ آبان ۱۳۶۱، همانطور که قبلاً گفتم، رفتم جبهه.
اصلاً مثل اونچه تو فیلما دیده بودم، نبود!
حتی شبیه خاطرات بابا هم نبود.
ولی بهنظرم خیلی حالوهوای بهتری داشت...
فکر میکردم همش باید تو سنگر، با کلاهخود و اسلحه، سمت دشمن تیراندازی کنی و اون هم سمت تو تیر بزنه.
یه فرق دیگه هم داشت: صدای تیراندازیها و انفجارا، خیلی بیشتر از تو فیلما بود.
یکمی هم ترسناک بود.
دنیای جدیدی بود که خیلی زود باهاش مأنوس شدم.
سبک زندگی نویی رو تجربه میکردم و راضی بودم.
با همه خوشیها و ناخوشیهاش، با اشکها و خندههاش انس گرفتم.
مرخصی پنجروزه خیلی زود تمام شد.
یه روزش رفتم سمت اقوام پدری و به همه سر زدم، یه روزشم سمت اقوام مادریم.
یه روزم رفتم سراغ یکیدو تا از بروبچههای همرزم کردستانم.
یه سری هم به انجمن اسلامی دبیرستان زدم.
بچهها خیلی خوشحال شدن و سراغ داوود رو ازم گرفتن.
داستان اون شب پرحادثه رو براشون تعریف کردم.
یکیدوتایی که هنوز جبهه نرفته بودند، با دهن باز فقط گوش میکردن، انگار مسخ شده بودن...
یکیدو جا گفتن: «جون من راست میگی؟»
مثلاً داستان خوابیدنم زیر آتیش باعث خنده همشون شد و اصلاً باور نمیکردن.
بالاخره روز برگشت رسید.
با خانواده خداحافظی کردم.
رفتم پادگان ولیعصر برای برگشت به بیستون.
خیلی از همرزما اونجا بودن.
با اینکه فقط پنج روز بود همدیگه رو ندیده بودیم، انگار خیلی طولانی گذشته بود و از دیدن هم ذوق کردیم.
با اتوبوسها حرکت کردیم سمت باختران (کرمانشاه).
دم دمای غروب رسیدیم پادگان بیستون.
تعداد زیادی چادر برپا کرده بودند.
هر واحدی در گوشهای مستقر شده بود.
راحت محل استقرار ۱۰۷ را پیدا کردم و رفتم پیش دوستان.
فکر کنم یکیدو روزی پادگان بودیم که مارش عملیات از بلندگوی تبلیغات پخش شد.
آغاز عملیات والفجر ۴ اعلام شد.
یعنی باز ما تو عملیات نبودیم؟!
---
📌 پایان فصل ۷
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
«امام خمینی، نه تنها بنیانگذار جمهوری اسلامی، بلکه بیدارگر ملتی بود که عزت را از یاد برده بود؛ راه او چراغی است که دلها را تا همیشه به سوی حقیقت و عدالت هدایت خواهد کرد.»
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero