eitaa logo
″سُها″
37 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
جایی برای تخلیهٔ تراشواتِ ذهن. سُها؟ عام... یه ستارهٔ کم نور. [ آشفتگیه باید ببخشید! ] به صرفِ؟ چای هل‌دار. راستش.. فوروارد کار قشنگ‌تریه.
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای سید مجید نقطه زن به نظرت این وسط شما نباید یه جا رو بزنی؟ اگه دلیل خواستن بگو زلزله اومد هل شدیم دستمون خورد به دکمه موشک :)
[ اپیزود پنجم: نمیاد، مهمون شمام! ] کوله‌اش را روی دوشش جابه‌جا کرد و از درب مسجد بیرون آمد. پدر و مادرها گاهاً با گل جلوی در ایستاده بودند و از فرزندشان استقبال می‌کردند. هر دختری که بیرون می‌آمد چشم می‌چرخاند دنبال مادر یا پدرش و بعد از دیدنشان سمتشان می‌دوید و در آغوششون می‌گرفت. میان جمعیت چشم چرخاند به دنبال چهره‌ای آشنا. در این چند روز گوشی نداشت و از احوالات کشور آگاه نبود. اما شنیده‌بود که اعتراضات بازار به سمت خوبی نرفته و احتمال فتنه‌ای دوباره وجود دارد. طبق معمول در اینجور مواقع نباید خانه می‌بود و طبیعتا دنبالش هم نمی‌آمد. اما یک درصد با خود فکر کرد شاید معجزه‌ای شده باشد، آسمان به زمین آمده باشد، آفتاب از مغرب در آمده باشد و او را میان جمعیت ببیند. بعد هم جلو بیاید و در آغوشش بکشد و بگوید: قبول باشه، دلم برات تنگ شده بود دختر خلم. اوهم بخندد و بگوید: برای دختر خلت گل نخریدی؟ با خنده جواب دهد: خودم گلم، تا من هستم گل برای چیته؟ با صدای دوستش از خاطراتش بیرون آمد: نیومده؟ شانه بالا انداخت: نمی‌دونم، گوشی داری؟ سر تکان داد: آره بابام اومده وایسا گوشیش‌و بگیرم ازش. و سمت پدرش رفت. کمی که گذشت با گوشی برگشت و آن را طرفش گرفت: بیا زنگ بزن، اگه نمیاد اشکال نداره ما می‌رسونیمت‌. سر تکان داد و همزمان شماره گرفت: باشه، ممنون. گوشی را کنار گوشش گذاشت و منتظر ماند. کمی بعد صدایش در گوشش پیچید: بفرمایید؟ لبخند زد: سلام بابا، منم. تا صدای آشنا شنید صدای خسته‌اش را جایگزین خنده کرد: سلام دختر بابا، طاعات عبادات قبول. خوبی؟ گوشی کیه این؟ لبخند زد: قربونت برم قبول حق باشه، تو خوبی؟ گوشی بابای دوستمه. همانطور که سعی می‌کرد خوشحال و بدون خستگی جواد دهد گفت: منم خوبم خداروشکر، عه پس هنوز نرفتی خونه؟ با شنیدن این جمله مطمئن شد که هنوز خانه نرفته. بغضش را ارام فرو فرستاد. نیمچه امیدی که داشت باعث شد بگوید: نه هنوز، خونه نیستی؟ خندید: گوشی نداری نمی‌دونی بیرون چه خبره‌ها. نه خونه نرفتم. گویی توپ بزرگی در گلویش گیر کرده بود و می‌خواست منفجر شود: پس... دنبالم نمیای؟ لبخندش را از پشت گوشی حس کرد: نه بابا شرمندم. با یکی از دوستات برو خونه. نفسش را بیرون فرستاد. سعی کرد با کلمات کوتاه مکالمه را تمام کند تا توپ در گلویش نترکد و کار دستش ندهد: باشه، مراقبِ بابام باش‌. خندید: چشم، توهم مراقبِ دخترم باش‌. آخر شب میام خونه حرف می‌زنیم. گوشی را قطع کرد و سمت دوستش گرفت‌. لبخندی زورکی روی لب نشاند: نمیاد، مهمون شمام. پی‌نوشت: نیمی از این داستان واقعی‌ست و نیمی از آن حقیقت دارد!
″سُها″
[ اپیزود پنجم: نمیاد، مهمون شمام! ] کوله‌اش را روی دوشش جابه‌جا کرد و از درب مسجد بیرون آمد. پدر و م
[ - میشه زودتر بیای خونه؟ - ما بیایم خونه کی حواسش به مردم باشه باباجان؟ ما وظیفمون حفاظت از این مردمه حتی اگه به خونمون تشنه باشن. ]
-
″سُها″
-
می‌گفت: به جایی رسیدیم که محل شهادت از فکه و مجنون و سوریه، شده تهران..
نمایشگاه کتاب شروع شده وقتشه جمهوری‌اسلامی حساب منو صاف کنه برم کتاب بخرم لطفا اگه آشنا دارید بگید رسیدگی کنن ببینن کی پول منو خورده
″سُها″
[ نیمچه اپیزود ] دستم را گرفت و سمت صورتش برد. سرش را روی شانه‌ام گذاشت‌. دستم را روی صورتش نگه داشت
[ - چایی با هرچیزی شیرین میشه ولی شیرینیِ نبات فرق داره. نبینم بعد من بری یه نبات دیگه پیدا کنی‌ها! ] پی‌نوشت: نچ، نباتِ من فقط تویی.
خسته‌ام مثل یتیمی که از او فرفره‌ای بستانند و به او فحش پدر هم بدهند..
بنا نبود که آفت به باغِ ما بزند پسر بزرگ نکردم که دست و پا بزند..
دستِ مرا بگیر آقای کاظمین. [ دردونه‌ی امام‌رضا ]
اگه از بیرون اومدم و گلوم درد می‌کرد یعنی اون‌روز بهترین روز زندگیم بوده و کلی بهم خوش‌گذشته💆🏻‍♀💘
اگه بخوام امروز رو توصیف کنم: هاگودوپودوووتینیحتیدیمستیدیمیهذیین💘