آقای سید مجید نقطه زن به نظرت این وسط شما نباید یه جا رو بزنی؟
اگه دلیل خواستن بگو زلزله اومد هل شدیم دستمون خورد به دکمه موشک :)
[ اپیزود پنجم: نمیاد، مهمون شمام! ]
کولهاش را روی دوشش جابهجا کرد و از درب مسجد بیرون آمد. پدر و مادرها گاهاً با گل جلوی در ایستاده بودند و از فرزندشان استقبال میکردند. هر دختری که بیرون میآمد چشم میچرخاند دنبال مادر یا پدرش و بعد از دیدنشان سمتشان میدوید و در آغوششون میگرفت.
میان جمعیت چشم چرخاند به دنبال چهرهای آشنا. در این چند روز گوشی نداشت و از احوالات کشور آگاه نبود. اما شنیدهبود که اعتراضات بازار به سمت خوبی نرفته و احتمال فتنهای دوباره وجود دارد.
طبق معمول در اینجور مواقع نباید خانه میبود و طبیعتا دنبالش هم نمیآمد. اما یک درصد با خود فکر کرد شاید معجزهای شده باشد، آسمان به زمین آمده باشد، آفتاب از مغرب در آمده باشد و او را میان جمعیت ببیند. بعد هم جلو بیاید و در آغوشش بکشد و بگوید: قبول باشه، دلم برات تنگ شده بود دختر خلم.
اوهم بخندد و بگوید: برای دختر خلت گل نخریدی؟
با خنده جواب دهد: خودم گلم، تا من هستم گل برای چیته؟
با صدای دوستش از خاطراتش بیرون آمد: نیومده؟
شانه بالا انداخت: نمیدونم، گوشی داری؟
سر تکان داد: آره بابام اومده وایسا گوشیشو بگیرم ازش.
و سمت پدرش رفت. کمی که گذشت با گوشی برگشت و آن را طرفش گرفت: بیا زنگ بزن، اگه نمیاد اشکال نداره ما میرسونیمت.
سر تکان داد و همزمان شماره گرفت: باشه، ممنون.
گوشی را کنار گوشش گذاشت و منتظر ماند.
کمی بعد صدایش در گوشش پیچید: بفرمایید؟
لبخند زد: سلام بابا، منم.
تا صدای آشنا شنید صدای خستهاش را جایگزین خنده کرد: سلام دختر بابا، طاعات عبادات قبول. خوبی؟ گوشی کیه این؟
لبخند زد: قربونت برم قبول حق باشه، تو خوبی؟ گوشی بابای دوستمه.
همانطور که سعی میکرد خوشحال و بدون خستگی جواد دهد گفت: منم خوبم خداروشکر، عه پس هنوز نرفتی خونه؟
با شنیدن این جمله مطمئن شد که هنوز خانه نرفته. بغضش را ارام فرو فرستاد.
نیمچه امیدی که داشت باعث شد بگوید: نه هنوز، خونه نیستی؟
خندید: گوشی نداری نمیدونی بیرون چه خبرهها. نه خونه نرفتم.
گویی توپ بزرگی در گلویش گیر کرده بود و میخواست منفجر شود: پس... دنبالم نمیای؟
لبخندش را از پشت گوشی حس کرد: نه بابا شرمندم. با یکی از دوستات برو خونه.
نفسش را بیرون فرستاد.
سعی کرد با کلمات کوتاه مکالمه را تمام کند تا توپ در گلویش نترکد و کار دستش ندهد: باشه، مراقبِ بابام باش.
خندید: چشم، توهم مراقبِ دخترم باش. آخر شب میام خونه حرف میزنیم.
گوشی را قطع کرد و سمت دوستش گرفت.
لبخندی زورکی روی لب نشاند: نمیاد، مهمون شمام.
پینوشت: نیمی از این داستان واقعیست و نیمی از آن حقیقت دارد!
″سُها″
[ اپیزود پنجم: نمیاد، مهمون شمام! ] کولهاش را روی دوشش جابهجا کرد و از درب مسجد بیرون آمد. پدر و م
[ - میشه زودتر بیای خونه؟
- ما بیایم خونه کی حواسش به مردم باشه باباجان؟ ما وظیفمون حفاظت از این مردمه حتی اگه به خونمون تشنه باشن. ]
نمایشگاه کتاب شروع شده
وقتشه جمهوریاسلامی حساب منو صاف کنه برم کتاب بخرم
لطفا اگه آشنا دارید بگید رسیدگی کنن ببینن کی پول منو خورده
″سُها″
[ نیمچه اپیزود ] دستم را گرفت و سمت صورتش برد. سرش را روی شانهام گذاشت. دستم را روی صورتش نگه داشت
[ - چایی با هرچیزی شیرین میشه ولی شیرینیِ نبات فرق داره. نبینم بعد من بری یه نبات دیگه پیدا کنیها! ]
پینوشت: نچ، نباتِ من فقط تویی.
اگه از بیرون اومدم و گلوم درد میکرد یعنی اونروز بهترین روز زندگیم بوده و کلی بهم خوشگذشته💆🏻♀💘