هیامـ🇵🇸ــ
📪 پیام جدید بر بخار پنجره یک شب نوشتی:«عاشقم» خون شد انگشتم بر آجر حک کنم ما بیشتر #دایگو
قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند ..
هیامـ🇵🇸ــ
📪 پیام جدید دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند #دایگو
خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند :)))))..
هیامـ🇵🇸ــ
📪 پیام جدید محرمی نیست وگرنه خبر بسیار است رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است #دایگو
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است :))
هیامـ🇵🇸ــ
📪 پیام جدید هرچه با تنهایی من آشناتر می شوی دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی #دایگو
هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر میشوی..
هیامـ🇵🇸ــ
📪 پیام جدید گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تورا خوب ببینم کافیست #دایگو
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست :)
هیامـ🇵🇸ــ
📪 پیام جدید شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت و خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد #دایگو
از غزل هایم فقط خاکستری مانده بهجا
بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد :)