گـر نشد قسـمت ِ من کـرب ُ بلـا عیـبی نیسـت ،
کـاش یـک شـب جـلوه کـند حـرمت در خـوابم .
_دریایخاموش_
بَخشی اَز وَرَقِ آیَندِه☕️:
زانوهایش سست شد و بر زمین فرود آمد. اشک هایش از دیگری پیشی میگرفتند و برق صورتش را در آن تاریکی بیشتر کرده بود.
باورش نمی شد، عشق کودکی اش هم به او علاقه داشته اما آن دو را از یکدیگر جدا کردند ؛
او که فکر میکرد تمام جانش، برای او میگرید درکنار او زانو زد و گفت:_حالا فهمیدی چرا کتایون جلوی اونهمه آدم همچین حرفی و زد؟؟!
بهتر بود برای فهمیدن تمام ماجرا، دست رد به سینه ی او نزند واگرنه نمیتوانست از این مرداب بیرون بیاید
اگـہ دوست دارے بقیـہ این رمان رو بخونـے ، عضو کانال شو✨
مطمئن باش پشیمون نمیشـے✿.
روایت دختری که در زندان عمارت زجر هایی را تحمل کرده تا بالاخره نجات می یابد...💔🥺
https://eitaa.com/joinchat/367854428Cd826abc544