eitaa logo
سلوکِ قلم (قصه های خوب)
119 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دقایقی پیش با یکی از اقوام که امسال راهی سفر حج است صحبت کردم گفتم بهتر نبود امسال شرکت نکنید؟ گفت وقتی تصمیم گیری در سطح بالاتری گرفته شده ما تابع هستیم گفتم اگر گروگان گیری یا خدایی نکرده خطر جانی برای شما اتفاق بیفتد چه؟ گفت اگر کشته شویم که امیدوارم خون ما باعث باز شدن راه مکه و سرنگونی آل سعود شود و از طریق خون‌خواهی ما جمهوری اسلامی می‌تواند حرکت بزرگی انجام دهد و اگر اسارت در انتظار ما باشد نهایت جمهوری اسلامی مثل خدمه کشتی توسکا فرایند آزادسازی را انجام می‌دهد بعد به حساب عربستان می‌رسد در نهایت گفت به نظر من حضور شیعه نباید از این سفر حذف شود و ما با علم به این خطرات می‌خواهیم عرض اندامی در قامت شیعیان داشته باشیم و در مناسک حج شیعه عقاید خود را بروز و ظهور دهد. دست آخر گفت من امسال مصمم تر هستم چرا که علاوه بر مناسک حج یک رسالتی را در خود می‌بینم که اتفاقات اخیر جمهوری اسلامی را برای دیگر مسلمین در این سفر تبیین کنم. به شخصه در صحبت با ایشان احساس کردم تمام قد آماده فدا شدن است، یکبار هم گفت ما که در این جنگ کار دیگری از دستمان بر نیامد کاش لااقل در این مسیر کشته شویم تا خون ما آل سعود را رسوا کند و جمهوری اسلامی با خون‌خواهی ما مکه را از لوث وجود سعودی ها پاک کند. ✍کمال(خبرنگار اصفهانی) ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
🇮🇷زنی با پوششی ناپسند، از خیابان می‌گذشت. جوانی بی‌پروا پا به دنبالش گذاشت، سخنان زننده بر زبان آورد و لحظه‌به‌لحظه آزارش داد. مردم، تماشاگر بودند؛ نگاه‌هایی سرد و بی‌تفاوت. زن فریاد زد: «مرا یاری کنید!» مردی از میان جمع گفت: «خودت چنین پوشیدی، حالا فریاد کمک سر می‌دهی؟ اولویت ما نیست...» زن شرم‌زده و درمانده، با دست‌های لرزان تلفن همراه را گرفت و به پلیس زنگ زد؛ پاسخ آمد: «خانم، گزارش شما ثبت می‌شود، مأمور در راه است... اما در این ازدحام، قدری زمان می‌برد. اولویت با حوادث مهم‌تر است.» سکوتی سنگین میان او و خیابان افتاد. یادش آمد صبح، زنی چادری و مهربان در گوشش گفته بود: «خواهرم، این پوشش، امنیت تو را می‌گیرد...» و او با لبخندی تحقیرآمیز پاسخ داده بود: «الان زمانش نیست، این چیزها اولویت ندارد!» همان دم، مردی از راه رسید. غیرت در نگاهش می‌جوشید و بی‌درنگ خود را میان زن و فرد مزاحم انداخت. درگیری در گرفت، زنجیر، هوا را شکافت، و مزاحم، درمانده، گریخت. مرد بی‌آنکه به چهره زن نگاه کند، گفت: «ناموس، اولویت است!» و افزود: «اگر حجاب تو شکوفه بگیرد، بسیاری از بی‌ناموسی‌ها پژمرده می‌شود.» زن خاموش ماند؛ شرم و تأمل در نگاهش موج می‌زد. تنها نجوا کرد: «آری... غیرت و حجاب، هردو از یک بهارند.» و این بار، در دل خود تصمیم گرفت: تا ابد، بهار بماند... ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
🇮🇷💐امام شهید خامنه ای، ⚠️ ایمان ما ایمان ابوذری نیست⚠️ داستان امروز بی نیازترین مردم عثمان بن عفان به وسیله دو نفر از غلامان خود دویست دینار برای ابوذر فرستاد و گفت به ابوذر بگویید عثمان به شما سلام می رساند و می گوید این دویست دینار را در مخارج خود مصرف نمایید. غلام ها سفارش عثمان را انجام دادند؛ اما ابوذر اظهار بی رغبتی کرد و گفت آیا به هر یک از مسلمانان این مقدار داده شده است؟ خير فقط برای شماست. من فردی از مسلمانان هستم هر وقت به هر کدام از آنان این مقدار رسید من هم قبول می کنم والأنه. عثمان میگوید این مبلغ مال شخص خود اوست. قسم به خدایی که جز او خدایی نیست هرگز آمیخته به حرام نشده و پاک و حلال است. ولى من احتیاج به چنین پولی ندارم و در حال حاضر بی نیازترین مردم هستم. خداوند تو را رحمت کند ما در منزل تو چیزی از مال دنیا نمی بینیم که بی نیازت کند چرا زیر این روکش که میبینید دو قرص نان جوین هست که چند روز است همین طور آنجا مانده اند این پول به چه درد من می خورد. ابوذر تو دلت نمیخواهد بنده ای آزاد شود؟ چرا خیلی دلم میخواهد؛ اما اگر این پولها را بگیرم، تو آزاد می شوی؛ ولی من اسیر عثمان می گردم به خدا سوگند نمی توانم این درهم و دینار را بپذیرم، خداوند آگاه است که بیشتر از دو قرص در اختیار من نیست. پروردگار را سپاسگزارم که مرا به خاطر محبت و ولایت اهل بیت و پیغمبر (صلوات الله علیهم اجمعین) از هر چیزی بی نیاز کرده و از رسول خدا (صلوات الله علیه) چنین شنیدم برای من پیر مرد زشت است دروغ بگویم. این پولها را برگردانید و به ایشان بگویید من نیازی به آنچه در دست عثمان است ندارم تا روزی که خدای خویش را ملاقات کنم و او را در پیشگاه خدا به داد خواهی گیرم آری خداوند بهترین قاضی است میان من و عثمان بن عفان ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
🔴داستان مفهومی روح الگوی اقتصاد اسلامی شهید صدر—مخصوصاً ایده‌های «اقتصادنا» کلید واژه ها مالکیت چندگانه، عدالت توزیعی، نظارت دولت اسلامی، و نقش اخلاق. در سرزمینی میان کوه و رود، شهری بود به نام «نورستان». شهری پرجنب‌وجوش با بازارهای شلوغ و زمین‌های حاصلخیز؛ اما دل‌های مردمش آرام نبود. سال‌ها بود که میان دو راه سرگردان مانده بودند. گروهی می‌گفتند: «راه نجات شهر همین است که هرکس آزاد باشد هرچه می‌تواند به دست آورد. بگذارید بازار و کسبه خودشان همه چیز را تنظیم کنند.» گروهی دیگر در میدان شهر پاسخ می‌دادند: «نه! اگر همه چیز آزاد باشد، قوی‌ترها همه ثروت را می‌برند. باید همه چیز در دست حکومت باشد تا عدالت برقرار شود.» بحث‌ها هر روز داغ‌تر می‌شد، اما پاسخی که دل‌ها را آرام کند پیدا نمی‌شد. در همین روزها، پیرمردی دانشمند که مردم او را «حکیم صدرالدین» می‌نامیدند، از سال‌ها خلوت در کتابخانه مسجد بیرون آمد. محاسنش سپید شده بود و چشمانش آرامش عجیبی داشت. مردم می‌دانستند او سال‌ها در کتاب‌ها و اندیشه‌ها جست‌وجو کرده است. روزی در میدان بزرگ شهر ایستاد و گفت: «ای مردم نورستان، شما میان دو راه نادرست گرفتار شده‌اید؛ یکی راهی که ثروت را بی‌مهار رها می‌کند، و دیگری راهی که دست انسان را از تلاش کوتاه می‌سازد.» مردم گرد او جمع شدند. حکیم ادامه داد: «خداوند زمین و منابع آن را برای همه آفریده است، اما تلاش انسان نیز ارزشمند است. پس مالکیت در این شهر باید سه گونه باشد: مالکیت فردی، مالکیت عمومی و مالکیت دولتی.» همهمه‌ای در میان جمع افتاد. پیرمرد با لبخندی آرام توضیح داد: «خانه‌ای که با دست خود می‌سازی و زمینی که با تلاش خود آباد می‌کنی، از آنِ توست؛ این مالکیت فردی است. اما رودخانه‌ای که از دل کوه می‌گذرد و چراگاهی که گله‌های همه مردم در آن می‌چرند، به همه تعلق دارد؛ این مالکیت عمومی است. و منابع بزرگی چون معادن یا ثروت‌هایی که سرنوشت شهر به آن‌ها وابسته است، باید زیر نظر حکومت عادل اداره شود تا حق همه مردم حفظ گردد؛ این مالکیت دولتی است.» سخنان او در شهر پیچید و کم‌کم قانون نورستان بر همین پایه شکل گرفت. چندی بعد، جوانی به نام یونس قطعه زمینی خشک در حاشیه شهر گرفت. با کار و امید آن را آباد کرد. سالی نگذشت که مزرعه‌اش سرسبز شد و محصول فراوانی به بار آورد. یونس ثروتمند شد، اما می‌دانست سهمی از این نعمت برای جامعه است. بخشی از محصول خود را به عنوان زکات و مالیات عادلانه پرداخت کرد و همان مال، مدرسه‌ای برای کودکان و درمانگاهی برای بیماران ساخت. در همان زمان، معدن بزرگ کوهستان که گنجی در دل سنگ‌ها داشت، در اختیار حکومت شهر بود. درآمد آن صرف ساخت جاده‌ها، رساندن آب به روستاها و یاری رساندن به نیازمندان می‌شد. بازار نورستان نیز پررونق بود، اما بی‌مهار نبود. احتکار جایگاهی نداشت، ربا ممنوع بود و اگر تاجری می‌خواست با فریب مردم سود ببرد، قاضی شهر در برابرش می‌ایستاد. سال‌ها گذشت. نورستان نه به سرنوشت شهرهای سرمایه‌داری دچار شد که ثروت در دست اندکی انباشته شود، و نه به شهرهای سوسیالیستی شبیه گشت که انگیزه تلاش در آن‌ها خاموش شده بود. در نورستان مردم کار می‌کردند، می‌آفریدند و ثروت به دست می‌آوردند؛ اما می‌دانستند ثروت هدف زندگی نیست. روزی شاگردی از حکیم صدرالدین پرسید: «استاد، راز آرامش این شهر چیست؟» پیرمرد نگاهی به بازار، مزارع و مردمی که در رفت‌وآمد بودند انداخت و گفت: «راز این شهر آن است که ثروت را معبود خود نکرده است. در اینجا اقتصاد برای انسان است، نه انسان برای اقتصاد.» و سپس آرام افزود: «اقتصاد در اسلام علم انباشتن ثروت نیست؛ هنر برپا کردن عدالت است.» ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
پسره افتاده بود تو گودال فاضلاب!... با اون وضع، اومده بود تجمع میان جمعیت و پرچم می‌چرخوند!! هر جا می‌رفت، ناگزیر اطرافش کثیف می‌شد و مردم هم حسابی از بوی کثافتِ روی لباس‌هاش اذیت بودن، تا جایی که حواس‌ها رو از مراسم و شعارها گرفته بود... عده‌ای بهش گفتن: بنده خدا، اول می‌رفتی لباس‌هات رو عوض می‌کردی بعد میومدی، حالمون به هم خورد... بنده خدا حواسش جمع شد و داشت می‌رفت عوض کنه که یکهو چند نفر به افرادی که به او تذکر دادن حمله کردن و داد و بیداد که چرا وحدت‌شکنی می‌کنید و او هم انقلابیه و ای تندروها فکر کردید فقط خودتون انقلابی هستید؟... رفتم جلو و گفتم: نگفتن که انقلابی نیست یا حتی نگفتن که نیاد تجمع، گفتن لباست پر از کثافت و بوی فاضلابه... عوض کن بیا، حال مردم رو به هم زدی، هم زمین و صندلی‌ها رو نجس کردی و هم فضا رو خراب... فقط داد و بیداد می‌کردن که «حرف منطقی ما» شنیده نشه و به دروغ داد می‌زدن که آآی مردم این وحدت‌شکن‌ها به اون بنده خدا گفتن انقلابی نیستی و نیا تجمع و ... خلاصه جوّ رو متشنج کردن و عده‌ای که حرفای ما رو نشنیده بودن هم به اونا پیوستن و می‌گفتن خب چه گناهی داره افتاده تو چاه فاضلاب دیگه، دلش که پاکه، چرا فکر کردید فقط خودتون انقلابی هستید و...؟!! انقدر دروغ بارمون کردن و داد زدن که فضای تجمع کاملاً متشنج شد و حواس‌ها از «شروط رهبری» و «انتقام آقا» و اینا پرت شد به فاضلاب و... یکهو دیدیم مداح بالای استیج هم داره دربارۀ لباس‌های نجس و فاضلابیِ این بنده‌خدا می‌خونه و بقیه هم باهاش سینه می‌زنن!!! ✍️علی سلمان‌زاده کاش یکی دوربین مخفی این و بسازه😅👏👏👏 ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
🔴 «شبِ بعد از انتخابات» باران ریزی می‌بارید. حیاط مدرسه علمیه خلوت‌تر از همیشه بود و صدای شرشر آب از ناودان‌های قدیمی، سکوت شب را خط‌خطی می‌کرد. حاج‌آقا تنها در اتاقش نشسته بود. عبا را کنار گذاشته و خیره مانده بود به صفحه‌ی گوشی؛ پیام‌ها پشت سر هم می‌آمدند. بعضی محترمانه، بعضی تند، بعضی پر از گلایه. یکی نوشته بود: «حاج‌آقا! شما گفتید دعواهای انتخاباتی را ایدئولوژیک نکنید؛ گفتید ببینید چه کسی کارآمد است. اما مگر رهبر انقلاب فقط از مدیریت حرف زدند؟ مگر نگفتند رئیس‌جمهور باید مؤمن، انقلابی، عدالت‌خواه، ضدفساد و پایبند به ارزش‌ها باشد؟» پیام بعدی تندتر بود: «شما گفتید دوران این مدل عدالت‌خواهی گذشته. درباره حجاب هم گفتید با یک سریال و کار فرهنگی حل می‌شود. اما این حرف‌ها یعنی عقب‌نشینی از اصول انقلاب.» حاج‌آقا گوشی را آرام روی میز گذاشت. چند ماه قبل، در ایام انتخابات، فضای کشور داغ بود. هر شب مناظره، هر روز دعوا. جامعه دو قطبی شده بود. او که از خسته‌شدن مردم از دعواهای شعاری نگران بود، در یکی از سخنرانی‌هایش گفته بود: «هی نگویید این انقلابی‌تر است یا آن یکی. ببینید چه کسی می‌تواند کشور را اداره کند.» آن روز، خیلی‌ها تشویقش کرده بودند. اما حالا همان جمله، مثل بومرنگ برگشته بود. در مسجد، بعد از نماز، جوان‌ها دورش را گرفته بودند. یکی از آن‌ها — دانشجوی اقتصاد و از بچه‌های هیئت — با ناراحتی گفته بود: «حاج‌آقا! مشکل اینجاست که کارآمدی را از مکتب جدا کردید. اگر کسی نگاهش به عدالت، فرهنگ، حجاب و استقلال کشور غلط باشد، حتی اگر مدیر قوی‌ای هم باشد، آخرش کشور را به همان سمتی می‌برد که باور دارد.» یکی دیگر گفته بود: «اصلاً انقلاب مگر فقط تکنیک اداره کشور است؟ اگر ایدئولوژی کنار برود، دیگر چه فرقی با بقیه نظام‌ها می‌ماند؟» آن شب، حرف‌ها در ذهن حاج‌آقا مانده بود. بلند شد. از قفسه، جلدی از بیانات رهبری را بیرون آورد. چند صفحه ورق زد. رسید به همان بخش معیارهای رئیس‌جمهور. آرام زیر لب خواند: «مؤمن، انقلابی، عدالت‌خواه، مردمی، ضدفساد، ...» لحظه‌ای مکث کرد. با خودش گفت: «شاید من می‌خواستم جامعه را از دعوا دور کنم؛ اما در بیانم طوری شد که انگار اصول، فرعی‌اند و فقط مدیریت مهم است.» سکوت اتاق سنگین شد. صدای اذان صبح از دور بلند شد. فردای آن روز، برخلاف همیشه، سخنرانی‌اش شور و هیجان نداشت. آرام و شمرده حرف می‌زد. گفت: «من هنوز معتقدم کشور به مدیر کارآمد نیاز دارد؛ اما امروز بیشتر از قبل می‌فهمم که در جمهوری اسلامی، کارآمدی از هویت و جهت‌گیری جدا نیست. اگر عدالت، ایمان، استقلال و ارزش‌های انقلاب کمرنگ شود، ممکن است ظاهرِ مدیریت باقی بماند، اما روحِ مسیر عوض شود.» جمعیت ساکت بود. حاج‌آقا ادامه داد: «بعضی دوستان از سخنان گذشته من دلخور شدند؛ حق هم داشتند که سؤال کنند و نقد کنند. ما همه ممکن است در تحلیل خطا کنیم. مهم این است که حقیقت، قربانیِ تعصب نشود.» در صف اول، همان دانشجوی جوان ایستاده بود. نگاهش دیگر ناراحتی گذشته نبود. فقط آرام سر تکان داد. و بیرون مسجد، شهر کم‌کم در نور صبح حل می‌شد. ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
شبی که صدای آژیرها برای اولین بار در شهر پیچید، او از خانه بیرون زد. هنوز خیلی‌ها گیج بودند، بعضی‌ها در خانه مانده بودند و بعضی‌ها تازه می‌فهمیدند چه خبر شده است. اما او همان شب خودش را به خیابان رساند. از همان شب اول، هر شب می‌آمد. گاهی برای بچه‌ها خوراکی می‌خرید، گاهی برای خانواده‌هایی که در خیابان مانده بودند آب و چای می‌آورد. از جیب خودش خرج می‌کرد. کسی هم از او نخواسته بود؛ فقط احساس می‌کرد باید کاری بکند. بچه‌ها وقتی او را می‌دیدند، دورش جمع می‌شدند. یکی می‌گفت: «عمو دوباره شکلات آوردی؟» دیگری می‌خندید و می‌گفت: «امشب هم می‌مونی؟» او خسته می‌شد، اما ته دلش احساس خوبی داشت. فکر می‌کرد شاید همین کارهای کوچک، دل مردم را آرام‌تر کند. اما چند هفته که گذشت، حرف‌ها عوض شد. در فضای شهر، حرف از تصمیم‌های بزرگ و مذاکره‌ها و خبرهای مبهم شد. هر شب خبری می‌آمد و فردا تکذیب می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتند همه چیز تمام شده، بعضی‌ها می‌گفتند تازه شروع شده. او کم‌کم دلگیر شد. یک شب با خودش گفت: «نکند ما فقط بازیچه‌ایم؟ نکند همه این حضورها فقط وسیله‌ای برای بازی‌های پشت پرده باشد؟» همان شب تصمیم گرفت دیگر نرود. یک شب شد… دو شب… سه شب… شش شب گذشت و او دیگر در خیابان دیده نشد. شب هفتم، موقع برگشت از کار، از همان خیابانی رد شد که همیشه می‌رفت. ناخودآگاه قدم‌هایش آهسته شد. نور چراغ‌ها، صدای مردم، و چند کودک که کنار پیاده‌رو بازی می‌کردند. یکی از بچه‌ها او را شناخت. با تعجب گفت: «عمو! چرا دیگه نمیای؟» او لحظه‌ای سکوت کرد. جواب دادن سخت بود. پیرمردی که کنار همان بچه‌ها ایستاده بود، آرام گفت: «پسرم، بعضی وقت‌ها آدم فکر می‌کند کارهایش بی‌فایده است. اما دنیا فقط با تصمیم‌های بزرگ جلو نمی‌رود… با دل‌های کوچکی جلو می‌رود که ناامید نمی‌شوند.» مرد ادامه داد: «تو آن شب‌ها برای چه می‌آمدی؟ برای سیاست؟ یا برای خدا و مردم؟» او چیزی نگفت. پیرمرد لبخند زد و گفت: «اگر برای خدا آمده بودی، پس هنوز هم دلیلش هست. کار درست، گاهی نتیجه‌اش را فوری نشان نمی‌دهد… اما اثرش در دل آدم‌ها می‌ماند.» همان لحظه یکی از بچه‌ها دستش را گرفت و گفت: «عمو… امشب هم می‌مونی؟» او به صورت کودک نگاه کرد. یاد شب‌های اول افتاد. یاد خنده‌های بچه‌ها، لیوان‌های چای داغ، و مردمی که کنار هم ایستاده بودند. لبخند آرامی زد. گفت: «آره… امشب می‌مونم.» آن شب دوباره در خیابان قدم زد. نه برای خبرها، نه برای حرف‌ها، نه برای بازی‌های پشت پرده. فقط برای اینکه وقتی کشورش روزهای سختی را می‌گذراند، دلش راضی نبود کنار بایستد. و فهمید گاهی بزرگ‌ترین امید، از همان تصمیم‌های کوچک دوباره زنده می‌شود. ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
🔴 قلم فروشی را ساده نگیریم کانال میلیونی‌اش سال‌ها سنگر جبهه انقلاب محسوب می‌شد. اسمش را همه می‌دانستند؛ «حاج امیر». تحلیل می‌نوشت، خط می‌داد، و خیلی‌ها تصمیم‌های سیاسی‌شان را با نوشته‌های او تنظیم می‌کردند. وقتی انتخابات بزرگ نزدیک شد، همه منتظر بودند. بزرگان بارها گفته بودند این لحظه‌ها برای نظام اسلامی حکم لیله‌القدر را دارد؛ لحظه‌ای که باید اصلح را شناخت و معرفی کرد. اما درست در همان نقطه حساس، حاج امیر مثل همیشه سر این بزنگاه اساسی عوض شد. به جای معرفی صریح اصلح، شروع کرد به بازی با کلمات. یک روز نوشت «همه خوبند». ❌یک روز نوشت «خودتان تشخیص بدهید». ❌یک روز هم گفت «اختلاف نیندازید». ظاهرش حرف‌های قشنگی بود، اما در عمل یعنی فرار از مسئولیت. مخاطبان میلیونی‌اش که سال‌ها به او اعتماد کرده بودند، سردرگم شدند. بخشی به این سمت رفتند، بخشی به آن سمت. جبهه‌ای که باید متحد می‌بود، چند پاره شد. در دور اول انتخابات، تردید پخش شد. در دور دوم، همان تردید تبدیل به ضربه شد. و درست همان چیزی که دشمن می‌خواست اتفاق افتاد: جریانی سر کار آمد که رسانه‌های بیگانه برایش کف می‌زدند. چند ماه بعد، حاج امیر دوباره شروع کرد به نوشتن درباره ارزش‌ها؛ از حجاب گفت، از فرهنگ گفت، از خطر دشمن گفت. اما زیر پست‌هایش کامنت‌هایی تکرار می‌شد: «آن روز که باید اصلح را معرفی می‌کردی کجا بودی؟» دفاع از ارزش‌ها خوب است؛ اما بعضی خطاها با چند پست جبران نمی‌شود. وقتی در لحظه تعیین‌کننده سکوت کنی، همان سکوت می‌تواند سرنوشت یک ملت را عوض کند. بعضی از مخاطبان قدیمی هنوز امید دارند؛ نه به توجیه، بلکه به یک جمله ساده: «اشتباه کردم.» چون گاهی یک اعتراف صادقانه و یک توبه علنی، از هزار تحلیل و شعار اثرگذارتر است والبته نیاز به تبیین آن اشتباه و جبران در آینده دارد و الا پاک نخواهند شد. ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
چهله گرفته بود زیارت حضرت زهرا سلام الله علیها را چهل شب بخواند یک ساعت مانده به اذان صبح خوابش برد دمدمای اذان صبح بیدار شد و کامش شیرین بود چرا که در عالم رویا دید که دست و سر و پای امام خمینی را بوسه باران میکند... ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
🏛️ «نورستان» عنوان:«پل پوسیده» در کشور خیالی نورستان، در شهری به نام آفتاب‌کوه، پلی بزرگ ساخته‌بودند به اسم پل امید. این پل artery اصلی شهر بود؛ همه کالاها، رفت‌وآمدها، و حتی برقِ مناطق جنوبی از اون عبور می‌کرد. مدیری که مسئول نگهداری پل بود، مردی بود به نام ناظم‌یار. در ظاهر کت‌و‌شلوار اتو کشیده، لبخند دیپلماتیک، گزارش‌های عالی. اما در باطن؟ زد‌و‌بند، دزدی از بودجهٔ تعمیر، و استفاده از مصالح ارزان. 🔻شروع فساد چندتا از مهندسان جوانِ سازمان نگهداری زیرساخت‌ها متوجه شدند که تیرهای زیرِ پل ترک‌های ریز برداشته. رفتن گزارش دادن که: «احتمال خطر وجود داره، باید اصلاح اساسی بشه.» اما ناظم‌یار گفت: «این ترک‌ها ظاهریه. با کمی رنگ و گچ درست میشه، شما فقط جوونید و بی‌تجربه.» بعد هم با لبخند، پاکت‌های کوچکِ *تشکر* بین بعضی مسئولان پخش کرد. ### شورای نظارت وقتی خبر به شورای نظارت رسید، جلسه‌ای فوری تشکیل دادن. گزارش‌های تخلف تقریباً محرز بود، ولی اعضای شورا بین دو فکر گیر کردن: - گروه اول گفتن: «ناظم‌یار فاسده، باید برکنار شه قبل از اینکه فاجعه بشه.» - گروه دوم گفتن: «الان بحران اقتصادی داریم، پروژه‌های زیادی دست اون آدمه. اگه برش داریم، شاید کار نیمه‌تمام بمونه، شاید کسی بدتر جاش بیاد، شاید پل بخوابه و مردم اعتراض کنن... فعلاً بذار بمونه تا بحران بگذره.» کسی گفت: > «از ترس اینکه اوضاع خراب نشه، نباید اوضاع رو خراب‌تر کنیم!» همین جمله باعث شد تصمیم بگیرن: فعلاً کاری نکنن چندی بعد، در یکی از روزهای شلوغ عید، صدها ماشین روی پل بودند که پل خراب شد...
میدونید یک کشاورز احمق چه نوع کشاورزی هست؟ اونیکه با سختی یه بذر رو تبدیل به نهال کنه چند سال با سختی بهش برسه تا نهال تبدیل بشه به یه درخت بزرگ و وقت ثمر دهی اونوقت کشاورز احمق میوه کال ازش بچینه حالا میدونید احمق تر از اون کشاورز چه کشاورزی هست؟ اونی که تمام این مراحل رو بگذرونه و قبل از ثمر رسیدن درخت اونو از ریشه دربیاره و حاصل زحمتش رو خیلی راحت از دست بده فکر نکنید احمق باید قیافه خاصی یا رفتار خاصی داشته باشه گاهی احمق‌ها خیلی خوش لباس هستند، مدارج علمی را هم طی کردند یا حتی سطح اجتماعی بالایی دارند،اما اصل مطلب در مغز آنها نهفته است، مغز آنها فقیر است آنچه باید برای بلوغ مغزی طی کرده باشد را طی نکرده است. در نتیجه تا دهانش را باز کند بوی گند حماقتش مشام دنیا را آزرده می‌کند. عیسی مریم، به کوهی می‌گریخت شیر، گویی خون او می‌‌خواست ریخت آن یکی در پی دوید و گفت: خیر در پی‌یت کس نیست، چه‌گریزی چو طیر؟ گفت: از احمق گریزانم، برو می‌رهانم خویش را، بندم مشو گفت: رنج احمق از قهر خداست رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست ابتلا رنجی‌ست کان رحم آورد احمقی رنجی‌ست کان زخم آورد آنچ داغ اوست، مهر او کرده‌است چاره‌ای بر وی نیارد برد دست ز احمقان بگریز، چون عیسی گریخت صحبت احمق، بسی خون‌ها که ریخت اندک‌اندک آب را دزدد هوا دین چنین دزدد هم احمق از شما سخت درماند امیر سست‌ریش چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam
🔴 اشعار تکان‌دهنده امام هادی(علیه السلام) در بزم شاهانه خلیفه عباسی 🌹 سالروز ولادت حضرت امام علی النقی الهادی(ع) مبارک باد 🔹متوکل یک شب بی‌خبر و بدون سابقه، عده‌ای از دژخیمان خود را فرستاد به خانه امام هادی علیه السلام که خانه‌اش را تفتیش و خود امام را هم حاضر نمایند. متوکل این تصمیم را در حالی گرفت که بزمی تشکیل داده مشغول می‌گساری بود. مأمورین سرزده وارد خانه امام شدند و امام را به حضور متوکل بردند. 🔹وقتی که امام وارد شد، متوکل در صدر مجلس بزم نشسته مشغول می‌گساری بود. دستور داد که امام پهلوی خودش بنشیند. امام نشست. متوکل جام شرابی که در دستش بود به امام تعارف کرد. امام امتناع کرد و فرمود: «به خدا قسم که هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده، مرا معاف بدار». 🔹متوکل قبول کرد، بعد گفت: «پس شعر بخوان و با خواندن اشعار نغز و غزلیات آبدار محفل ما را رونق ده». فرمود: «من اهل شعر نیستم و کمتر، از اشعار گذشتگان حفظ دارم». متوکل گفت: «چاره‌ای نیست، حتما باید شعر بخوانی». 🔹امام شروع کرد به خواندن اشعاری‌ که مضمونش این است: 👈 «قله‌های بلند را برای خود منزلگاه کردند، و همواره مردان مسلح در اطراف آنها بودند و آنها را نگهبانی می‌کردند، ولی هیچ یک از آنها نتوانست جلو مرگ را بگیرد و آنها را از گزند روزگار محفوظ بدارد». 👈 «آخرالامر از دامن آن قله‌های منیع و از داخل آن حصن‌های محکم و مستحکم به داخل گودال‌های قبر پایین کشیده شدند، و با چه بدبختی به آن گودال‌ها فرود آمدند!». 👈 «در این حال منادی فریاد کرد و به آنها بانگ زد که: کجا رفت آن زینت‌ها و آن تاج‌ها و هیمنه‌ها و شکوه و جلال‌ها؟». 👈 «کجا رفت آن چهره‌های پرورده نعمت‌ها که همیشه از روی ناز و نخوت، در پس پرده‌های الوان، خود را از انظار مردم مخفی نگاه می‌داشت؟». 👈 «قبر عاقبت آنها را رسوا ساخت. آن چهره‌های نعمت پرورده عاقبة الامر جولانگاه کرم‌های زمین شد که بر روی آنها حرکت می‌کنند!». 👈 «زمان درازی دنیا را خوردند و آشامیدند و همه چیز را بلعیدند، ولی امروز همان‌ها که خورنده همه چیزها بودند مأکول زمین و حشرات زمین واقع شده‌اند!». 🔹نشئه شراب از سر می‌گساران پرید. متوکل جام شراب را محکم به زمین کوفت و اشک‌هایش مثل باران جاری شد. به این ترتیب آن مجلس بزم درهم ریخت و نور حقیقت توانست غبار غرور و غفلت را، ولو برای مدتی کوتاه، از یک قلب پرقساوت بزداید. 📝 استاد مطهری، داستان راستان، ج۱، ص۱۰۷-۱۰۳ (با تلخیص) 💐💐💐💐💐 ✍سلوک قلم / داستان های کمتر شنیده شده https://eitaa.com/soloke_qalam