پنج و نیم عصر، شیر آب چک چک چک.. چکه کرده و بند نمیآمد تا که گفتم بروم بشویم تن را، سر را، دست و... شاید هم دل را؟
شیر آب را باز میکنم. همان دورهٔ داغ همچون خونی که در رگ هایم عقده شده.
حمامِ یخ زده را بخار بر میدارد. آب همراه با بخارش روی سرامیک های نقرهفام جاری میشود و قطره به قطره خودشان را ته چاهی که هر آن مرا هم درون خودش میکِشد، میغلتانند.
به آینهٔ مهآلود و به تصویر خیرهٔ خود در آن چشم میدوزم که ناگهان بیهیچ تکان و حرکتی بی آن که دست های گر گرفتهام را به شیشهاش بکوبم خرد شده و فرو میریزد.
بغضِ سالخوردهٔ خفه شده در حنجرهام که هر بار آجر به آجر چیده و سرهم کردم سدی را، دیواری را، حصاری را، برای روان نشدن هایش! برای خرد خرد خرد... خرد نشدن هایش، که التماس چشمهایم کردم که مشت مشت خاک و خاکستر را در دهان و چشمهایم کوباندم که محض رضای خدا این بار صبوری کنید مگر نمیبینید شانه هایم خمیده؟
آینهای که تا لحظاتی پیش تصویر من در آن محو شده بود، اینک کف سرامیک ها هزار هزار تکه شده و هر تکهاش یک 'من' را نشان میدهد. اشک هایم نه چون شیر آب که عصری چکه چکه میکرد بلکه درست مانند اکنون از چشمهایم جاری و از حنجرهام خفه شده.
نفسنفس زدن هایم خبر از کوبیده شدن سرم به کاشی های حمام میدهند که چشمم میافتد به چاهِ وسط حمام، خون روی کف های سفید روان شده و پاهای من گویا فلج شده که سوزش را تاکنون حس نکردهاند. حال در هزار تکهی خون گرفتهٔ آینه هزار کلهی آشفتهی خونین را میبینم. چشمم به دیوار میافتد. خون سیاه رنگ با آب دیوار ها پیچ خورده و رقیق شده، آقاجان رنگ را ببینید!
صابونِ آبی را نهان کرده بودم که تنها روی بدن من برقصد او را هم له و گم کردند من اما تکه هایش را روی تنم کشیده و میگذارم روی بدن من بمیرد که میمیرد.
میروم تا قطره های آب تنم را هم بسوزانند. اشک هایم اما از آب جوشانِ شیر هم داغ تر و سوزاننده تر شده.
از کف حمام گرفته تا چشم هایم را خون بغل کرده آقاجان شما کجایید؟
- آقاجان.
بهمنِ چهار.
در آن عصرِ ترسناکِ لعنتی ِکشدار
که خورشیدش هم رنگ نداشت به رخسار
من مُردم! صد بار...