نقاش خانمان سوز دیوانه✭
و تمام✨ #دیجیتالی
صدای هوا پیماهای جنگنده همه جا به گوش میرسید.
چندین هفته هست که با او همسفرم ، سرباز فراری و من ...
اون جون منو نجات داده بود ؛ و حالا منو به دیار خودش میبره تا از آنجا بتوانم به خانه ام برگردم .
دیگر خورشید روشنایی اش را با تاریکی عوض کرده بود . به خرابه ای پناه بردیم که برای بار دیگر اسیر جلادان تفنگ دار نشویم .
هوا سرد بود ، باد زوزه میکشید ، نمی توانستیم آتش روشن کنیم زیرا خطرناک بود .
سرم را روی زمین گذاشتم تا کمی استراحت کنم . حس دیوانگی میکردم ، چندین شب است که خواب چشمانم را ترک کرده .
من می توانستم استراحت کنم ولی او چه؟ بار ها شده که دیدم شب ها به یک نقطه خیره میشه و با چاقوی جیبی کوچکش ردی چوب ها نقش و نگار میکشد.
نمی خواستم به او فکر کنم ، بین ما موانع زیادی وجود دارد .
هوا زیادی سرد بود ، در خودم پیچیدم تا شاید بتوانم لرزشم را کنترل کنم .
دیگر نمی توانستم ادامه دهم ، چندین هفته است که بی تکلیف مانده ام ؛ کافیه میخواهم بر گردم به خانه ام ...
اشکانی جاری شد . باد سردی که میوزید رد اشکانم را با سردی اش خشک میکرد .
درحال کلنجار رفتن با خودم بودم که حضور شخصی را پشتم حس کردم ، دلم نمی خواست با او رو در رو شوم ، درحالی که چهره ام آنگونه رقت انگیز بود ، ضعیف و آسیب پذیر...
چشمانم را محکم تر از قبل بر هم فشردم ، تا اینکه گرمی چیزی را روی شانه ام احساس کردم .
صدای قدم هایش کم شد ، او رفته بود.
وقتی چشمانم را باز کردم کتش را روی شانه هایم دیدم و آن را محکم دور خودم بستم ... شاید نباید بهش شک میکردم.
صبح که چشمانم را باز کردم تصمیم گرفتم از او تشکر کنم که دیدم افرادی کنار او ایستاده اند...
و با تفگ هایشان به سمتم نشانه گرفتن .
این یک خواب است ؟
و شلیک کردن...
#سناریو
نقاش خانمان سوز دیوانه✭
صبحتون به زیبایی یکی از این اوسی شانسی های قدیمی✨ #اوسی
با لبخندی که داره میخوره یک قاتل زنجیره ای باشه😂
نقاش خانمان سوز دیوانه✭
لحظاتی قبل از کلاس ریاضی... #خطخطی
به لحظات ملکوتی ریاضی نزدیک میشوی__