باور نشدن باعث تنها ماندن میشود. حقیقتی که مردم نمیخواهند آن را باور کنند. حقیقتی که فقط در ذهن آن شخص وجود دارد و هرچهقدر تلاش میکند، نزد خودش میماند و کمکم این باور در او ایجاد میشود که "شاید آن حقیقتی که در سر دارد، اصلاً حقیقت ندارد"؛ شاید فقط تصور و خیالی است که به آن شاخ و برگ داده و باعث میشود دیگر امکان تشخیص واقعیت و خیال وجود نداشته باشد. پس دیگر مشخص نیست اصلاً واقعیتی هم وجود دارد یا نه. واقعیت، خیال، هیچکدام و هردو، همهچیز خالیست و هیچچیز وجود ندارد و تو تا ابد تنها هستی.
-نوشتهٔ یه بنده خدا سر کلاس نگارش که دوست نداره اسمش گفته بشه.
وقتی که امتحان سهشنبه رو دادم میخوام هر شب برم مناجاتخوانی و به هیچچیز دیگهای فکر نکنم.
"Some Nights"
وقتی که امتحان سهشنبه رو دادم میخوام هر شب برم مناجاتخوانی و به هیچچیز دیگهای فکر نکنم.
چون تا یه ماه آینده ارتباطم با همکلاسیهام، شخصیتم توی عموم، تا حدودی درسم و برنامهریزیم و خوابم هیچ اهمیتی ندارن. پس فقط میخوام از حس و حال ماه رمضون لذت ببرم و خودمو برای اردیبهشت و خرداد آماده کنم و مسلح به سمتشون برم.
+لعنت به علاقهم به ارتباط گرفتن با بعضیا و اینکه بلد نیستم دو کلمه حرف درست بزنم و علایقم فقط برای خودم قشنگن.
یعنی چیزی که هست اینه که علاقهمو به اشتراک میذارم و یهو میفهمم فقط خودمم که بهشون علاقه دارم و کسی دوستشون نداره و از اینکه بهنظر میاد دارم علایقمو تحمیل میکنم متنفرم.