خواهرزادهم دیروز برگشت به شهر خودشون و ما موندیم و یه خونهٔ ساکت و سوت و کور. امروز از مدرسه اومدم خونه و رفتم توی اتاقم و در رو بستم که لباسهام رو عوض کنم و انگار هی منتظر بودم که صدای گریهٔ بهاری که تازه یک ماهگیش تموم شده رو بشنوم اما صداش نمیومد. امیدوارم تا وقتی که دوباره ببینمش زیاد بزرگ نشده باشه.
Trailers After Dark
«Don't you cry no more.»
واقعاً دلم نمیخواد به آخریش برسم.
امروز:
"آفرین 88!"
"نوشتهٔ دیگهای نداری که بشه خوندش؟"
"عکس خواهرزادهتو داری؟"
"گسسته چند شدی؟"
"زیست...اِ زیست که ندارین."