از دیروز آسمون صبح خیلی بوسیدنی (باور کنید به این کلمه عادت ندارم ولی حق رو ادا میکنه)شده
یه رنگ شیری قشنگ که با رنگ طلایی خورشید ترکیب شده و پس زمینه آبی روشن، عین بستنی که روش عسل ریخته باشن:]
بچه فامیل با یه حالت بامزه ای اومد تو اتاق گفتش: بیاین حلیم بخورین خیلی خوشمزه ست
من و خواهرم اینطوری بودیم که: 😍💞😭✨
بعدش همون بچه گفتش: خداحافظ بی ش**ها:/
قیافه من و خواهرم:🗿😶🙄
پ.ن: ذات همه بچه فامیل ها یکیه
فانوس دریایی.
زندگیم نیاز به هیجان داره، کاش واقعا ایران اسراییلو امشب بفرسته هوا تا یه بهونه واسه جشن گرفتن داشته
بالاخره یه چیز جالب انگیز
باورم نمیشه دراین وضعیت بازم باید مشق ریاضی بنویسم
باورتون میشه هیچی نشده جلد کتاب زیستم دررفته؟
خواستم از رو زمین برش دارم یهو از صفحه هاش جدا شد🤣🤣
نمیدونم چرا از چهارشنبه یه حال بدی م
نمیدونم چجوریه ولی فقط میدونم مثل قبل نیستم
«آه ای خدا! ای هستی!
داد از این پرسشهای تکراری،
داد از زنجیرهی بیپایان بیایمانی،
داد از سرزمینهای آکنده از حماقت و نادانی،
در این میان بگو، چیست مایهی امید و دلخوشی،
ای خدا، ای هستی؟
ندا آمد؛
به این خاطر
که تو اینجایی
که زندگی هست و یگانگی
که این نمایش در جریان است با قدرت و برتری،
شاید که تو
شعر خویش را بنگاری…»
کیتینگ لحظهای ساکت شد. کلاس در سکوت فرو رفته بود و همه در ذهنشان داشتند پیام شعر را هضم میکردند.
-انجمن شاعران مرده
#دیالوگ