یاد یه جمله ای افتادم توی آبنبات لیمویی،
که شخصیت اصلی داستان قرار بود مجری یه برنامه ازدواج دانشجویی بشه، بعد یکی از ایده های توی ذهنش میگفت: من تیر خوردم ولی شما ازدواج کنید😂😂
یه همچین چیزی
فانوس دریایی.
من هرچقدر هم برنامه ریزی کنم تا شب آخر تو هول و ولای مشق نوشتن نباشم، نمیشه😂
ببینید دقیقه نودی بودن دیگه تو خونم رفته
نمیشه کاریش کرد
فانوس دریایی.
الان خدمتتون هستم درحالی که 20 صفحه باید جواب تستای فیزیک رو بنویسم
تنها خبر خوب اینه که پاسخنامه تشریحی رو دارم
از سرگرمیای سالمم اینه که میرم توی بالکن، به پنجره ساختمونای دیگه نگاه میکنم تا ببینم کس دیگه ای هم اکنون مثل من هست؟
میبینم نیست، پس برمیگردم خونه تا به بقیه کارام برسم
این چرخه ادامه دارد...
فانوس دریایی.
الان خدمتتون هستم درحالی که 20 صفحه باید جواب تستای فیزیک رو بنویسم
میدونین فرداش رفتیم مدرسه چی گفت؟
گفت اونا برای یادگیری خودتون بود🗿
همه بچه ها بابت زمان از دست رفته چنگ برصورت می کشیدند، مخصوصا اونایی که اصلا پاسخنامه رو ندیده بودند.