لبخند از تهدل و قهقهههای بلند و واقعی؛ چندوقتیه ندارمشون و خسته شدم از این وضعيت.
میدونم همه حرفام کلیشهای و مسخرهن
فقط این وضعیت نابهنجاریه که الان دارم تحملش میکنم
فانوس دریایی.
تازه دیروز خالهم عکسای تابستون که رفته بودیم شیراز رو برام فرستاد
وقتی خودمو تو عکسا میبینم اینطوریم که:
خداوندا عجب چیزی🤌🏻آفریدی، دمت گرم
ولی دقت کردین قسمتای غمگین یه کتاب،درواقع نمک اون کتابه؟
اگه هیچکس نمیره و همهچی خوب پیش بره دیگه کتاب جالبی نخواهد بود