دیشب بااینکه هواشناسی زده بود فردا بارونه خیلی امیدوار نشدم؛ ولی تهِ تهِ دلم یه امیدایی داشتم.
صبح یه آفتابی میزد که دیگه از بارون ناامید شده بودیم!
ساعت حدود ۹:۵۰ دقیقه بود. داشتیم کوییز زیست میدادیم که یهو صدای غرش از آسمون بلند شد. همه هیجان زده بودن و یکبهیک هرچی زودتر برگهشون رو تحویل میدادن.
من هم داشتم میرفتم، که دبیر زیستمون بهم گفت به بچهها بگم زود بیان سرکلاس. گفتم: باشه چشم؛ ولی "باشه"ای که گفتم خیلی بوی "نباشه" میداد. پیش خودم گفتم: مگه دست منه که بچهها دیر بیان یا زود؟
خلاصه، با سرعتتت دویدم و رفتم تو حیاط پیش بچهها. اول فقط ما دهمای تجربی بودیم، کمکم کلاسای دیگه هم اومدن. دستای همو گرفتیم و حلقه شدیم. دور میشدیم، نزدیک میشدیم و عین دیوونهها میخندیدیم. نگاهی به اونور انداختم و دیدم بقیه یه حلقه بزرگتر ساختن و معلم هندسه و معلم زبان هم دست بچه ها رو گرفتن و میچرخن. صحنه جالبی بود. ما هم به حلقه بزرگتر پیوستیم. انگار دور تا دور حیاط مدرسه رو یه دایره بزرگ کشیده بودی:))..
کلاسامون هم لغو شد و خیالمون راحتِ راحت بود.
این وسطمسطا، یادم افتاد قرار بود امروز کادوی تولد دوستمو بهش بدم، با خودم گفتم چه وقتی بهتر از الان؟
با یکی از بچهها رفتیم توی کلاس، کادوش رو برداشتیم و زیر بارون کادوش رو بهش دادم. دیگه هم هیچی، "تشریفاتِ بعد کادو دادن" رو انجام دادیم و همین.. .
انقدر هوا سرد شده بود که وقتی حرف میزدیم بخار از دهنمون بیرون میومد. طرف همدیگه "ها" میکردیم و میخندیدیم. اولین "ها"ی عمرم رو امروز دیدم=)
همهی لباسامون خیس شده بود،بینی و دستامون قرمز شده بود و از شدت سرما داشتیم میلرزیدیم. حتی با این وضعیت، از شدت "بارونندیدگی به مدت طولانی" باز هم حاضر نبودیم بریم سرکلاس و بازم میرفتیم زیر بارون.
دیگه وقتی بارون کم شد رفتیم توی کلاس. بچهها کمکم داشتن میرفتن، رانندهسرویس ما هم اومد دنبالمون و ما رفتیم خونه.
امروز یکی از "پرفکتیانو" و "باحالیانو" ترین روزای عمرم بود.
-۱۴ بهمن ۱۴۰۳
-ر.ر
فانوس دریایی.
دیشب بااینکه هواشناسی زده بود فردا بارونه خیلی امیدوار نشدم؛ ولی تهِ تهِ دلم یه امیدایی داشتم. صبح
صرفا برای اینکه یادم نره امروز چجوری گذشت:)))