همه فکر میکنن وقتی با کسی صحبت نمیکنم و عصبانی به نظر میرسم، باید ازم دوری کنن؛
اما تاحالا هیچکس فکر کرده شاید من فقط زیادی ناراحتم؟ نیاز دارم صحبت کنم؟
میدونم توقع بیجاییه که از بقیه بخوام فکرمو بخونن، درسته بیشتر اشتباه از منه و توقعاتم مسخرهن.
ولی کاش میشد یه نفر پیدا بشه که بفهمه..
و بازم میدونم همچین کسی پیدا نمیشه.
وقتی از احساساتم پیش بقیه صحبت میکنم، احساس میکنم لباس تنم نیست، بعد ۵ دقیقه دیگه میفهمم همه چیزایی که گفتم مسخرهترین چیزایی هستن که تو عمرم بهزبون آوردم، حس میکنم بزرگترین نقطهضعفم رو دارم میذارم کف دست بقیه.
انقدر از حرفزدن راجع بهش دوری میکنم که آخرش بشه این؛ آخرش خودم از خودم ناراحت بشم که چرا از همون اول راجع به احساساتم صادق نبودم و چیزی نگفتم.
میدونم مشکل از منه میدونم
میدانی من دربارهی یاس ها چه فکری میکنم ماریلا؟ فکر میکنم آنها ارواح گل هاییاند که تابستان گذشته مردهاند و الان وارد بهشت شدهاند.
-آنشرلی در گرینگیبلز
#تیکه_کتاب
چندروز قبل یه بحث متفرقهای سرکلاس ادبیات پیشاومد، داشتیم راجع به کلمه "شعله" که توی شعر استعاره از "عشق" و این حرفا بود صحبت میکردیم...
دبیرمون توی ادامه حرفاش گفت: به نشونه ویرانگری و سوزاننده بودن(ازین تعبیرهای غمگین از عشق)؛
منم صرفا یهچیزی پرونده باشم، درجواب گفتم که شعله روشنکننده هم هست.
یکی گفت انگار عاشق شدی و ازین حرفا(بخدا دقیق یادم نمیاد یه همچین چیزی گفت)
منم همینطوری گفتم که یه بار خواستم یه آدم خوشتیپ رو بغل کنم، یهو خوردم به آینه، اون تنها باری بود که عاشق شدم😂
بچه ها خندشون گرفت(و این همونچیزی بود که میخواستم)؛ کنار دستیم بهم گفت کاشکی منم اعتمادبهنفس تو رو داشتم.. .
درجواب فقط گفتم ممنون و لبخند زدم، ولی توی ذهنم جوابش رو دادم: