هدایت شده از Atra-
منی که درگیر ساخت ایشون بودم که هنوز تموم نشده مثلا خواستم یه چیز ساده بزنم که یهو به خودم اومدم و دیدم نه نشده😔🤣
و هزارتا کار دیگه هم برام مونده😶
هدایت شده از Atra-
منو خواهر کوچیکم کنار پیادهرو وایساده بودیم بعد این پیرمردِ اومد و یه آبنبات داد به خواهرم و رفت🤧
جلوتر که رفتیم دیدم رفت توی یه مغازهای به اسم "جوراب سحر" و تأسیسش سال ۱۳۷۵ بود یعنی ۲۷ سال پیش فکر کنم دوستاش اونجا بودن😀
خدایا ازاین رفاقتای قدیمی نصیب ما کن