از یه چی بدت میاد؟ بگو.
از یه چی خوشت میاد؟ بگو.
یهچیزی هست که رو دلت مونده؟ بگو.
برات مهم نیست؟ بگو.
برات مهمه؟ بگو.
کاش میشد ما آدما شفافتر بودیم.
حرفایی که توی گلو گیر میکنن، مثل مهمون ناخوندهای هستن که نمیدونی بندازیشون بیرون یا فقط نگهش داری.
ولی خب، خستهم از حدس زدن و هزارتا برداشتِ مبهم.
نمیخوام خودم اینجور آدمی باشم.
هدایت شده از سلاطین دهه هشتادونود🇮🇷
روزه گرفتن برای ۱۳ ساعت
و سیر شدن تو ۱۰ دقیقه 🚶🏾♀️
بهترین مثال که خدا بهمون ثابت کنه لذتای این دنیا چقدددد زود گذرن🚶🏾♀️
فانوس دریایی.
روزه گرفتن برای ۱۳ ساعت و سیر شدن تو ۱۰ دقیقه 🚶🏾♀️ بهترین مثال که خدا بهمون ثابت کنه لذتای این دنی
از این دید بهش نگاه نکرده بودم
و واقعا همینه، ۱۳ ساعت گشنگی کشیدم، ولی وقتی افطار شد حتی حوصله غذا خوردن هم نداشتم و خیلی کم غذا خوردم👍
درود بر این تحلیل
هدایت شده از ᴹᵉˡᵒᵈʸ
عنوان: دختر و سایه
در یک شهر کوچک و آرام، دختری به نام لیلا زندگی میکرد. او دختری کنجکاو و خلاق بود که همیشه به دنبال کشف رازهای جدید بود. هر روز بعد از مدرسه، به پارک نزدیک خانهاش میرفت و در آنجا با خیالپردازی و تخیلش به ماجراجوییهای جدید میپرداخت.
یک روز در حالی که زیر سایه یک درخت بزرگ نشسته بود و کتاب میخواند، ناگهان متوجه شد که سایهاش از او جدا شده و به طرف درخت میرود. ابتدا شوکه شد، اما سپس با کنجکاوی به سایهاش نگاه کرد. سایهاش به آرامی شروع به حرکت کرد و به طرفش برگشت. لیلا در ابتدا ترسید، اما آنگاه متوجه شد که سایهاش میتواند با او صحبت کند!
سایهاش به او گفت: "سلام، لیلا! من سایه تو هستم و میخواهم با تو یک ماجراجویی کنم." لیلا با شگفتی و هیجان قبول کرد و به دنبال سایهاش روانه شد. آنها تصمیم گرفتند برای کشف دنیای جدیدی به سفر بروند.
سایه به لیلا گفت: "من میتوانم به تو نشان بدهم که چطور به چیزهایی که نمیبینی نگاه کنی." و به او یاد داد که چگونه چیزهایی را که در زندگی روزمره عادی به نظر میرسند، با دیدی جدید ببینند. آنها در پارک به مکانهای مختلف رفتند و سایه به لیلا نشان داد که هر چیزی یک داستان پنهان دارد.
آنها به دنبال گلهای وحشی، پرندگان و حتی حشرات رفتند و لیلا یاد گرفت که چگونه هر یک از این موجودات چرخههای زندگی خود را دارند. سایهاش همچنین به او یادآوری کرد که همیشه باید در زندگیاش به دنبال زیباییها و نکات مثبت باشد، حتی زمانی که اوضاع سخت به نظر میرسد.
سفر لیلا و سایهاش تا غروب آفتاب ادامه داشت. وقتی خورشید در افق غروب کرد، سایه به آرامی شروع به محو شدن کرد. لیلا با دلتنگی گفت: "چرا باید بروی؟ من نمیخواهم این لحظه تمام شود!" سایه با مهربانی پاسخ داد: "من همیشه با تو خواهم بود، حتی وقتی که نمیبینیام. فقط کافی است به یاد داشته باشی که زیبایی و شگفتی همیشه در اطراف تو هستند."
و بدین ترتیب، سایه به آرامی محو شد و لیلا به دنیای واقعی بازگشت. از آن روز به بعد، او هر بار که به پارک میرفت و سایهاش را میدید، به یاد ماجراجوییهایشان میافتاد و یادش میآمد که همیشه باید با چشمانی کنجکاو به دنیا نگاه کند و زیباییهای پنهان را کشف کند. داستان دوستیش با سایهاش همیشه در دلش باقی ماند و او فهمید که گاهی اوقات، سایهها میتوانند بهترین دوستان ما باشند.
فانوس دریایی.
عنوان: دختر و سایه در یک شهر کوچک و آرام، دختری به نام لیلا زندگی میکرد. او دختری کنجکاو و خلاق بود
واقعا. چیزهای کوچیکی هستن که ما هیچوقت بهشون توجه نمیکنیم، ولی شاید همونا هستن که باعث شدن دنیا قشنگ دیده بشه.
متنت به دلم نشست ، ممنونم ازت بابت زمانی که گذاشتی✨️💘