eitaa logo
فانوس دریایی.
56 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
150 ویدیو
14 فایل
دیلی یه آدم رندوم از بین ۸ میلیارد و خوردی آدم روی زمین. برای حرف‌های جالب و ناجالب: -
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Atra-
واقعا الان می‌فهمم این علاقه بی‌دلیلم به رشته ریاضی کاملا از سر هیجانات و تأثیرِ دیگران بود و من ۱ سال تمام درگیر این هیجانات غیرزودگذر بودم:/ و چقدررر اطرافیانی‌ که حتی قرار نبود درآینده وقتی باهاشون بگذرونم، توی انتخابی که قرار بود تا آخر عمر باهاش باشم نقش داشتن! فهمیدم تجربی خز نشده و چیزی که مهمه علاقه‌ منه، من خیلی تحت تاثیر دیگران بودم، شاید اگه این‌همه آدم نمی‌گفتن "به اجبار خانواده میخوان برن تجربی"، من به این رشته با دید بهتری نگاه می‌کردم. خدا خیلی دوستم داشته که این پرده‌ی مزخرف رو از جلوی چشمام برداشت و حقیقت رو نشونم داد.. و فهمیدم درست نیست برای چیزی که توی اعماق قلبم پذیرفته نشده، واسه خودم استدلال بیارم و الکی خودم رو راضی کنم! خیلی خیلی خوشحالم که فهمیدمش و خیلی انگیزه بیشتری نسبت زندگی پیدا کردم؛ دیگه نگران نیستم‌ و زیست واقعا یه دنیای قشنگیه که هرچی ازش می‌فهمی ته نداره.. همه رشته‌ها سختن و تو فقط با علاقه میتونی تحملشون‌ کنی! درکل دلايل مختلفی داره و یکی از اونا اینه که هرچی بیشتر زیست میخونی بیشتر میفهمی خدا عجب کسیه واسه خودش! و الان که یادم میاد از همون اول هیچوقت سرکلاس زیست خسته نمی‌شدم، از بچگی منی که عاشق رمان و کتابای داستانی بودم تنها کتابای علمی‌ای که دوست داشتم درباره زیست بود(اعتراف میکنم فقط شکل‌هاش رو نگاه می‌کردم و اندکی متنش رو😔🤣) هیچ حسی بهتر از این نیست که بفهمی چی رو واقعا دوست داری! حس منظمی خاصی دارم(البته بعد مرتب کردن اتاق قطعا چندبرابر میشه🗿) و اینکه میتونم بالاخره با خیال راحت برای آینده‌م تصمیم بگیرم. پ.ن: اجباری به خوندن این خودنوشتا‌ نیست اگه براتون خسته کننده‌ست؛ صرفا درباره احساسم نسبت به دنیای اطراف یا اتفاقاتشه
هدایت شده از Atra-
-قصر آبی کتاب درباره‌ی یه دختر ۲۹ ساله‌ی سینگل‌به‌گوره، به اسم وَلِنسی. ولنسی توی یه خونواده‌‌ی خیلی مقرراتی و رومخ‌ بزرگ شده. ازاونا که همیشه باید سرساعت بیای سر میز واسه غذا، ازاونا که واسه یه تصمیم کوچیک جلسه با کل خاندان برگزار می‌کنن. ازاونا که همیشه تحت کنترل افکار و گفتارشون‌ هستی! ولِنسی نتونسته هیچوقت به معنای واقعی زندگی ، "زندگی" کنه. اتفاق اصلی وقتی میفته که ولنسی می‌فهمه مرگ یک‌قدمیشه‌.( البته کتابای جان‌فاستر هم بی‌تاثیر نبودن) خلاصه که دختر ترسوی قصه،برای پرستاری از هم‌شهری بدنامش‌ پیش‌قدم میشه، عاشق کسی میشه که شایعه پشت شایعه ازش درمیاد، اما شایعه ها فقط شایعه‌ن. بنظرم آخر کتاب کمی سریع تموم شد و قطعا جذاب‌تر می‌شد اگه کشش بیشتری داشت. اما واقعا کتابیه که یک‌بار ارزش خوندن رو داره..! این کتاب باعث میشه فکر‌ کنی اگه فقط یک سال دیگه میتونی زندگی کنی، واقعا اونجوری که باید زندگی کردی؟
هدایت شده از Atra-
جان فاستر نوشته بود:《 ترس گناه اصلی است. تقریبا تمام شرهای دنیا ریشه در این دارند که یک‌نفر از چیزی می‌ترسد. ترس یک افعی لغزان سرد است که به دور آدم چمبره می‌زند. زندگی با ترس وحشتناک و مهم‌تر از همه، خفت‌بار است.》 -قصر آبی
هدایت شده از Atra-
چرا آدم باید با لاک قرمز میگو دست بگیره و عکسشو بذاره تو نت؟🗿
هدایت شده از Atra-
گوجو>>>
هدایت شده از Atra-
گوجو و گتو>>>>>>>>>>
هدایت شده از Atra-
من طبق استاندارد‌ همون آدمایی زندگی می‌کنم که ازشون‌ متنفرم. -جوجوتسو‌ کایسن
هدایت شده از Atra-
اگه دوستم باشید ازینا واستون درست میکنم😏