امروز داشتیم با یکی از بچهها میگفتیم انگار همین دیروز بود که روز آخر سال هشتممون بود و ما کلی هلههوله خریده بودیم،
یادمه نوشابهها رو قاطی میکردیم تا رنگ جدید ازشون دربیاد و به عین جوگیرا، به عنوان آبجو میزدیم بر بدن.
یکیدوتا از بچه ها اون گوشه داشتن "روباهنهدم۲" که تازه داشت پخش میشد نگاه میکردن،
و آخرشم تابلوی شام آخر رو با خودمون بازسازی کردیم(البته من نبودم).
امان از گذر زمان!
امروز رفتم و بعد مدتها با سارا صحبت کردم. سارا دختر هنرمندیه، هرچند الان بخاطر درسا خیلی نمیتونه بره دورش. ۴۵ دقیقه داشتیم صحبت میکردیم درباره ژانر کتاب موردعلاقهمون، درباره هنر، و اینکه چرا من طراحی کاراکتر رو دوست دارم نه سیاه قلم رو، درباره نقاشی های جدیدی که توی عید کشیدم و اینجا فرستادم،
و سارا گفت که ازبس قشنگن نمیدونه بنظرش کدومش قشنگتره.
آلما هم اونجا بود و گفت با اینکه رنگ قرمز رنگ مورد علاقشه، اما نقاشی آبی رنگ به دلش خیلی نشسته و وایب آرامشی ازش میگیره. و گفتش که با اینکه میگن آبی بیشتر رنگ افسردگیه؛ ولی اینجا حس آرامشی از نقاشیم گرفته بود با رنگ آبیش.
برام جالب بود، نقاشیای آبیای که من درحال روحی خوبی نکشیده بودم، حالا برای کسی احساس آرامش داشت!
از دهم اردیبهشت دیگه مدرسه نمیریم تا موقع نوبت دوم🤙🏻
تنها خبری که میتونست منو دلشاد کنه:
دلم میخواد بدونم امسال هم جشن آخر سالی چیزی داریم؟
واقعا دلم لک زده براش
پارسال که بجای جشن رفتیم قشم ولی حالا فرقی نداره برام خیلی.
یکی از دوستام امروز دارن میرن کیش و من فقط میتونم دربارهش حسرت بخورم که کاش ما هم حداقل میرفتیم قشم.
ولی کنکور و نهایی خواهرم مثل بختک این چندماه افتاده روی زندگی همهمون. البته شرایط خواهرم رو میفهمم و میدونم شرایط مهمیه، اعتراضی ندارم ولی خب طبیعتا یهذره ناراحتم🤏🏻
دغدغه های یک انسان مادی.
فانوس دریایی.
💔-
یه طورایی امیدوار بودم که غزه حداقل قراره یکم رنگ و بوی آرامش بگیره، ولی اخبارها رو که هرازگاهی میخونم واقعا حس میکنم آتیشی که به عنوان انسانیت برافروخته بودیم، حالا داره تبدیل به خاکستر میشه و ما انگار داریم توی خاکسترها دنبال نشونهای از گرما میگردیم.
دنیا لال شده. هیچکاری از دستم برنمیاد. و از ته قلبم میگم: کاش کاری از دستم بر میومد.
نمیدونم دارم با چه محرکی ادامه میدم. فقط بخاطر مامانم. و بابام.
خانواده تو دقیقا چی هستی؟ کی هستی؟
چقدر آدم بودن سخته.
گاهی فقط دلت میخواد یادت بره چی هستی، کی هستی. فقط اون دکمه خاموش رو بزنی و به هرچی فکر کنی به غیر از چیزایی که الان داری بهشون فکر میکنی.
اینم یکی دیگه از باگهای انسان بودن.
احتمالا اگه با گاوهای مزرعه معاشرت میکردم، انقدر درگیری ذهنی نداشتم.
فانوس دریایی.
چقدر آدم بودن سخته. گاهی فقط دلت میخواد یادت بره چی هستی، کی هستی. فقط اون دکمه خاموش رو بزنی و به ه
میدونم، و هرگز نمیخوام ناشکری کنم.
امکانات و شرایطی که دارم واقعا چیزیان که با تلاش خودم و مخصوصا مامانوبابام بدست اومده. نمیخوام از دستش بدم. قدردانشم.
و خودم هم خستهم از اینهمه انرژی منفیای که خودم به خودم ساطع میکنم.
فقط چرا مغزم خاموش نمیشه؟
فانوس دریایی.
میدونم، و هرگز نمیخوام ناشکری کنم. امکانات و شرایطی که دارم واقعا چیزیان که با تلاش خودم و مخصوصا
بعد میگن چرا کتاب میخونی؟ چرا کتاب دوست داری؟
خب دقیقا جواب همینجاست، میخوام مغزم خاموش شه، دیگه فکر نکنه، فقط باشه و بودن رو تجربه کنه.