فانوس دریایی.
یکسریها فکر میکنن ما فقط برای خوراکی توی مسابقات شرکت کردیم،
اما غافلن که ما فقط و فقط به عشق قرآن اومدیم. باشد که چنین افرادی هدایت شوند
تا ساعت ۲ و ۳۳ نصفهشب بیدار بودم. دیشب رو میگم.
از شدت فکر و خیال، چیزهایی که باید میگفتم ولی نگفتم، کارهایی که چرا نکردم، وقتهایی که فرار کردم، وقتهایی که شجاع نبودم، وقتهایی که بقیه رو روندم. خاطرات من رو ول نمیکردن. انسان ناکاملی که بین حسرتهاش داشت غلت میزد. افکارم داشتن من رو زنده زنده میبلعیدن و من دربرابرشون زیادی ناتوان، کوچیک و انسانیطور بودم.
تا ساعت ۲ و ۳۳ شب داشتم توی پتو غلت میزدم و نمیدونستم چیکار کنم تا دیگه به چیزی فکر نکنم. برای دومینبار دعا کردم کاش مغزم دکمهی "خاموش" داشت.
لعنت به نشخوار ذهنی.
فانوس دریایی.
امروز وقتی مسابقه تموم شد، رفتم که یهسر به کلاس بزنم. یکی از دوستان برگهی کوییز ریاضیم رو بهم داد و من تا دو دقیقه توی شوکش بودم که: آیا این واقعا برگهی منه؟
از شدت خوشحالی همونجا داشتم با برگهم میرقصیدم!😂
آخرینبار کی بود؟ کی همچین صحنهای رو دیدم؟ نمرهی کامل ریاضی؟ "آفرین" با خودکار قرمز؟
فکرکنم دبستان بودم.
درآخر باید بگم که " نابرده رنج گنج میسر نمیشود."
گنج من این بود. از گنج شماها چه خبر؟